به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، در بازۀ زمانی 9 تا 17 اسفند 1404، جامعه ایرانی با شش بحران همزمان روبهرو شد: فقدان رأس نظام پس از نبود ولیفقیه و تأثیر گستردۀ این جایگاه؛ وقوع جنگی سنگین با هدف فروپاشی و تجزیۀ نظام یا ایران؛ تشدید اغتشاشات داخلی و جنگ شهری با تلفات گسترده؛ تضادهای توسعهای چند دههای ناشی از دوگانۀ تمدن نوین اسلامی و الگوی توسعه غربی؛ گسترش شکاف میان ایدۀ ایرانگرایی و اسلامگرایی که در جنبشهای اخیر شدت یافت؛ و تلاش دشمنان برای انزوای منطقهای ایران از طریق عادیسازی روابط با رژیم صهیونیستی.
بعضی از بحرانهای فوق الذکر، البته سابقه دارترند و افرادی نظیر عباس عبدی، تقی آزادارمکی، محسن رنانی، محمود سریعالقلم و سعید حجاریان از سال 1397 که هنوز بحران جنگ و فقدان رهبری نیز در میان نبود، در پاسخ به این بحرانها، ایدۀ فروپاشی را مطرح میکردند و طبیعتاً بحرانهای اخیر چون فقدان رهبری و جنگ، بایستی این فروپاشی را تسریع می کرد.
توضیح منطق بحران در نظریههای علوم اجتماعی
در منطق علوم اجتماعی، بحرانها نیروی محرک شکلگیری مدرنیته و علوم انسانی غربیاند. از رنسانس تا قرن بیستم، هر تحول علمی، صنعتی و سیاسی پاسخی به بحرانهای تاریخی بوده است. با این حال این پاسخها ذاتاً سکولارند و به تعبیر مشهور، پاسخهایی مبتنی بر عقل خودبنیاد انسان و نه منابع وحیانی به این بحرانها داده شدهاند.
فیالمثل آگوست کُنت با تکیه بر فلسفۀ تاریخ مدرن، در پاسخ به بحران عقبماندگی و پرسش از آینده، مفهوم ترقی را جایگزین مشیت الهی کرد و بعدتر، توماس کوهن منطق تغییرات علمی را در قالب «تغییر پارادایمی» توضیح داد؛ بحرانها موجب جابهجایی پارادایمها میشوند.
فوکو نیز در تبارشناسی خود، تحولات تاریخی را نتیجۀ گفتمانهای قدرت دانست. در مجموع، همۀ این نظریات بر اساس نیروهای اینجهانی، توضیحی دربارۀ بحرانها ارائه میدهند و الهیات و باورهای غیبی را از عرصۀ تبیین بحرانهای تاریخی و علمی کنار گذاشتهاند. خدا و ماوراء، هیچنقشی در عبور انسانها از بحرانها ندارند.
معمای مواجهه با بحرانها در جامعۀ ایرانی: باور به اللهاکبر
همانگونه که گفته شد، در تحلیل وضعیتهایی که جامعه امکان عبور از بحران را مییابد، نظریۀ کاریزمای وبر (که در روایتهایی نزد کارل مانهایم (نیروهای اتوپیاپرداز)، توماس کوهن (نیروهای تغییردهنده پارادایمها) و میشل فوکو (نیروهای دارای قدرت گفتمانی) نیز بازتاب یافته ــ با این شرایط تناسب بیشتری دارد، زیرا نظریههایی که بر نظم، بوروکراسی یا دموکراسی تمرکز دارند، عمدتاً جامعه را در وضعیت تثبیتشده و مستقر توضیح میدهند؛ در حالی که موضوع این یادداشت تحلیل شرایط بحران و تغییر است.
نظریۀ وبر از این جهت به بحث حاضر نزدیک است که به ریشههای شبهالاهیاتی کاریزما اشاره میکند و نشان میدهد چگونه یک جامعۀ تودهوار میتواند در لحظات بحرانی تحت تأثیر نیرویی کاریزماتیک دست به کنش جمعی بزند. با اینحال جامعۀ تحت کنترل کاریزما، جامعۀ تودهای است و بهمحض استقرار عقلانیت ابزاری و سازوکارهای دموکراتیک، بهتدریج کاریزما را کنار گذاشته و به روابط روزمره و عقلانی بازمیگردد.
این درحالی است که جامعه ایرانی در هشت روز بحرانی مورد بحث با وضعیتی متفاوت مواجه بوده است: نه تنها نیروی کاریزماتیک خود را به طور فیزیکی در اختیار نداشت، بلکه درست در آغاز اوج بحران آن را از دست داده بود. در اینجا پرسش اصلی مطرح میشود: در شرایطی که جامعه با دستکم شش بحران ویرانگر روبهرو بوده، چه نیرویی امکان عبور از بحران را در این هشت روز فراهم کرده است؟
برای پاسخ به این پرسش، شاید بهترین راه رجوع به میدان اجتماعی باشد. مشاهدات متعدد همگی نشان میدهد که بهویژه در نقاطی که شهرها ــ بهخصوص تهران ــ هدف موشک یا بمب قرار گرفتهاند، با واژهای پرتکرار روبهرو میشویم: اللهاکبر.
در اینجا قصد بررسی اعتقادی این عبارت را ندارم؛ اما از منظر پدیدارشناختی، تکرار ناخودآگاه و غیرعمدی آن در لحظۀ اوج بحران میتواند نشانۀ استمداد از نیرویی فراتر از توان انسانی باشد.
جامعهای که مهمترین ستون خود را از دست داده و با خطر فروپاشی نهادی مواجه است، دیگر حتی امکان تکیه بر یک ابرانسان یا رهبر کاریزماتیک را ندارد؛ از این رو به نیرویی متوسل میشود که ورای همۀ نیروهای قابل توصیف است: خدایی که بزرگتر از هر وصفی دانسته میشود.
شاید استقبال از موسیقی «حسبیالله» با صدای محسن چاوشی نیز بازتاب همین وضعیت باشد. در چنین لحظهای، باور دینی به وجود واقعی و در دسترس نیرویی ماورایی به نام خدا، میتواند به عامل وحدتبخش جامعۀ ایرانی تبدیل شود.
تمایز بنیادین تودۀ تحت کاریزما از مردمِ خلقالله
باور جامعه به حضور عینی و واقعیِ «خدای لایوصف» در متنِ حادثه و بحران، تمایز بنیادینی را میانِ جامعۀ تودهای که در ذیل باور به نیرویِ کاریزما وجود دارد و جامعهای که به خدای لایوصف معتقد است، ایجاد میکند. جامعۀ تودهای کاریزماتیک، اگرچه به نیرویی فراتر از سازوکارهای محسوسِ موجود باور دارد و در آن، نیرویی شبهماورایی دیده میشود، اما نیروی کاریزماتیک، ابدی و سرمدی نیست و از همه مهمتر، قابلیت اعطاء واقعیت جدیدی به جامعۀ تودهای را ندارد.
این قابلیتِ اعطایِ واقعیت از این جهت اهمیت دارد که در الاهیات شیعی، خداوند، خالق است و فیض و لطف دائمیِ او بر بندگان جاری است. با اینحال به حسب قاعدۀ جبر و اختیار، انسان یا جوامع انسانی میتوانند از پذیرش لطف و فیض الهی، اِعراض کنند و مسیری دیگر که در ادبیات دینی به مسیر باطل از آن تعبیر میشود، بگروند.
خداوند در اسلام و تشیع، بخشنده و معطی است، منوط به اینکه بندگانِ او، در جهتِ احیاء امر الهی، گام بردارند و جهاد کنند. ثمرۀ این حرکتِ و جهادِ انسانی، اعطاء و بخششی از خداوند است که در مفهوم نعمت تجلی پیدا میکند. «اگر آن نعمت عظمی از ما سلب شد، به جایش بار دیگر حضور عمّارگونۀ ملّت ایران به این نظام اعطا گشت.»(پیام آیتالله سیدمجتبی خامنهای، 21/12/1404)
نعمت الهی، شاید برخلاف تصور رایج، محدود به لذائذ دنیوی یا حتی معنوی نباشد، بلکه بعضی از نعمتها، همراه با تکلف است. فیالمثل، خودِ تکالیف شرعی نظیر نماز و روزه، نعمت الهیاند. حضرت فاطمه (س) فرمودهاند که تکلیف نماز برای تنزیه از کبر، تکلیف زکات برای زیادشدن رزق، تکلیف روزه برای تثبیت اخلاص و تکلیف حج را خداوند برای رونقیافتنِ دین بر مردم واجب کرده است (صدوق،عللالشرایع،248).
این تکالیف همان طور که از لفظ تکلیف بر میآید، همراه با تکلف و سختی است، اما نعمتبودنِ آنها بهواسطۀ دوریِ انسان از شروری است که گرفتاری در آن شرور، بهمراتب بیش از این تکالیف، برای انسان دشواری و سختی بههمراه میآورد. از این جهت، مردم ایران در این 8 روز، با پذیرشِ دشواریها و سختیهای غلبه بر بحرانها، نعمتِ باهمبودن، انسجام و همدلی را یافتند و با این نعمت، امکان عبور از بحرانهای مذکور را برای آنها ایجاد کرد.
جمعبندی
بحرانها شکل حادیِ از تغییر اجتماعیاند که معمولاً باعث ایجاد تحولی بزرگ در جوامع میشوند. مطابق مشاهدات میدانی، جامعۀ ایرانی، حداقل 6 بحران کلان را در اسفند 1404 بهطور همزمان تجربه کرده است. در این شرایط، همۀ مقدمات برای فروپاشیِ این جامعه و ابطالِ کلِ نظم گذشته ایجاد شده بود.
موقعیت بحرانی، همانطور که نظریهپردازان بحرانهای تاریخی توضیح دادهاند، موقعیتِ صفروصدی است. یا بحران از میان میرود و هرگونه تغییری به سویِ آینده لغو میشود یا با استمرار بحران، تمام نظم گذشته از میان میرود و نظمی بهکلیِ جدید و بیگانه با گذشته شکل میگیرد. راهمیانهای در میان نیست.
با اینحال جامعۀ ایرانی در این موقعیت بحرانی، بهواسطۀ حضور گستردۀ مردمی در کفِ میدان خیابان، با تجمع پیرامون یک گفتارِ محوری، یعنی «اللهاکبر»، پدیدۀ پیچیدهای در تاریخ علوم اجتماعی معاصر را رقم زده است. در این موقعیت خاص، نه تنها نظم گذشته فرونپاشیده، بلکه نیرویِ کنترل بحران و نویدبخشِ نظم آینده، از همان ذخیرۀ نظم گذشته سربرآورده است.
در این لحظه، علیرغم گسستی که در ارکان نظم گذشته رقم خورده است (شهادت آیتالله خامنهای) و عوامل بحرانی بیرونی آنرا تشدید میکند (جنگ همهجانبه برای نابودیِ نظام یا ایران)، اما این جامعۀ بحرانزده، نه تنها از بحران به سلامت عبور میکند، بلکه در عبور از این بحران، نظم گذشته را نیز محفوظ میدارد و حتی تشدید میکند.
در اینجا برخلافِ همۀ نظریههای توضیحدهندۀ تغییرات اجتماعی در غرب، دین در عمیقترین شکل خودش که در عبارت «اللهاکبر» تجلی مییابد، عامل اصلیِ تغییر و حرکت و عبور از بحرانهای مذکور است. برخلاف نظر آگوست کنت، نه تنها دورۀ الاهیاتی به پایان نرسیده است، بلکه الاهیات و نیرویِ خدایی، عامل تغییر است.
خدا در اینجا، در گذشته نمرده است، بلکه نیرویِ محرِک هر شب و روز مردمی است که در زیر بمب و موشک نظامی و رسانهای قرار گرفته است. کلیۀ تغییرات، با نیرویِ دینی کنترل میشود. دین و نیروهای دینی، عامل تغییراند.
مردم، در اینجا تودۀ تحت حمایت نیرویِ کاریزما نیستند، بلکه خود، رهبری کشور و جامعه را در دست گرفتهاند و این پدیدۀ پیچیده بهواسطۀ نعمتی است که از عالَمی دیگر، مطابق با سنتهای الهی به این مردم اعطاء شده است.
یادداشت از: محمدرضا قائمینیک، عضو هیئت علمی دانشگاه علوم اسلامی رضوی
انتهای پیام/