به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، برای دههها، آمریکا از طرحهای مخفیانه ترور بهتدریج به پذیرش آشکار ترور یا «کشتار هدفمند» بهعنوان یک سیاست رسمی حرکت کرده است. اکنون، در جنگ با ایران، این روند به خطرناکترین مرحله خود رسیده است.در روزهای 17 و 18 مارس، آمریکا و اسرائیل در حملات هوائی هدفمند، سه مقام ارشد دولت ایران را ترور کردند: «علی لاریجانی»، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران؛ «غلامرضا سلیمانی»، فرمانده نیروهای بسیج؛ و «اسماعیل خطیب»، وزیر اطلاعات ایران. موشکی که علیه دکتر «علی لاریجانی» شلیک شد، یک ساختمان مسکونی را نیز ویران کرد و بیش از صد نفر را به کام مرگ کشاند. تصمیم به ترور او تنها دو هفته پس از آغاز این جنگ نشان میدهد که رهبران آمریکا دنبال مذاکره نبودهاند.
پس از آن ترور، اسرائیل به میدان گازی پارس جنوبی ایران-بزرگترین میدان گازی جهان و منبعی مشترک با قطر-حمله کرد. ایران نیز در پاسخ، زیرساختهای انرژی در سراسر اسرائیل و منطقه خلیجفارس را با حملات موشکی هدف قرار داد. در قطر، آسیب به پایانه گاز طبیعی مایع «راس لفان»-یکی از حیاتیترین مراکز گازی جهان-ممکن است سالها زمان و میلیاردها دلار هزینه برای تعمیر نیاز داشته باشد.
در حالی که بازارهای جهانی انرژی دچار آشفتگی شده بودند، مقامهای آمریکایی به روزنامه والاستریت ژورنال گفتهاند که حمله به «پارس جنوبی» با هماهنگی واشنگتن انجام شده است؛ موضوعی که اظهارات دونالد ترامپ را در این باره نقض میکند. الگو کاملاً روشن است. به گفته یکی از تحلیلگران، به نظر میرسد اسرائیل عمداً در حال تشدید تنشهاست تا جنگی گسترده در منطقه را به راه اندازد و دیگر جایی برای کاهش تنش باقی نگذارد.
تحلیلگران درباره اینکه چه میزان از این تشدید تنشها ناشی از نقشآفرینی اسرائیل است و تا چه حد مقامهای آمریکایی کاملاً با آن همسو هستند، اختلاف نظر دارند. اماقدرتی مثل آمریکا نمیتواند مسئولیت را برونسپاری کند. همانطور که جمله معروف روی میز «هری ترومن» میگفت: «مسئولیت نهائی همینجا متوقف میشود». آمریکا در چارچوب اتحاد با اسرائیل، ترور سیستماتیک رهبران خارجی-از فلسطین و لبنان گرفته تا سوریه، یمن و اکنون ایران- را به امری عادی تبدیل کرده است. این پدیده تازهای نیست. در سال 2020، دونالد ترامپ دستور حمله پهپادی را صادر کرد که به کشته شدن ژنرال ایرانی «قاسم سلیمانی» و رهبر عراقی «ابومهدی المهندس» انجامید؛ او معاون نیروهای بسیج مردمی عراق (PMF) بود که با داعش میجنگیدند.
با این حال، ترور بهصراحت در قوانین آمریکا ممنوع است. «فرمان اجرائی 12333» بهروشنی تصریح میکند: «هیچ فردی که توسط دولت ایالات متحده استخدام شده یا از طرف آن عمل میکند، نباید در ترور مشارکت کند یا برای انجام آن تبانی کند». این ممنوعیت در پی تحقیقات «کمیته کلیسا» شکل گرفت؛ کمیتهای که به بررسی طرحهای ترور آمریکا علیه «فیدل کاسترو» در کوبا، «پاتریس لومومبا» در کنگو، «رافائل تروخیو» در جمهوری دومینیکن، «نگو دین دیم» در ویتنام جنوبی و ژنرال «رنه اشایدر» در شیلی پرداخت. این ممنوعیت همچنین بازتابدهنده حقوق بینالملل دیرپاست، از جمله کنوانسیونهای لاهه و ژنو.
با این حال، پس از حملات 11 سپتامبر، آمریکا بهطور سیستماتیک بسیاری از محدودیتهای قوانین داخلی و بینالمللی را نادیده گرفت یا دور زد. با گسترش مقاومتهای مسلحانه در پی اشغال افغانستان و عراق، دونالد رامسفلد از چیزی که «شکار انسانها» مینامید دفاع کرد؛ یعنی اعزام نیروهای عملیات ویژه آمریکا برای تعقیب و کشتن رهبران مظنون مقاومت؛روشی که پیشتر یگانهای مخفی اسرائیل در فلسطین اشغالی به کار میبردند. ژنرال «چارلزهالند»، رئیس فرماندهی عملیات ویژه آمریکا، از تأیید چنین عملیاتهایی خودداری کرد، اما بازنشستگی او در اکتبر 2003 به رامسفلد امکان داد افراد همفکر خود را به مناصب ارشد منصوب کند و از نیروهای اسرائیلی برای آموزش جوخههای مرگ آمریکایی در اسرائیل و کارولینای شمالی استفاده کند.
همانطور که میگویند «مردهها حرف نمیزنند»، و تقریباً هیچ پاسخگوییای برای این کشتارها وجود نداشته است؛ کشتارهایی که بهطور سیستماتیک هزاران غیرنظامی را در عراق و افغانستان قربانی کردند. دو فرمانده ارشد آمریکایی به روزنامه واشنگتن پست گفتند که تنها حدود 50 درصد از عملیاتهای «کشتن یا دستگیری» توسط فرماندهی مشترک عملیات ویژه، افراد یا خانههای درست را هدف قرار دادهاند؛ در حالی که نیروهای حاضر در این عملیاتها معتقد بودند حتی این میزان موفقیت نیز اغراقآمیز است. جنگ پهپادی این روند را تسریع کرد. در دوران ریاستجمهوری باراک اوباما، تعداد این حملات ده برابر شد و «کشتار هدفمند» به یکی از ارکان اصلی سیاست آمریکا تبدیل شد. تا سال 2011، تعداد عملیاتهای شبانه در افغانستان به صدها مورد در ماه رسید؛ اقدامی که مردم افغانستان را بیش از پیش با آمریکا بیگانه کرد و در نهایت به شکست اشغال آمریکا و بازگشت طالبان انجامید.
اکنون نیروهای آمریکا و اسرائیل از حملات هوائی و پهپادی برای ترور مقامات ایرانی و کشتار غیرنظامیان در فلسطین، لبنان و ایران استفاده میکنند. زبان خویشتنداری از میان رفته و جای خود را به ستایش آشکار «از کارآمدی مرگ و ترور » و تهدید به ارتکاب جنایات جنگی بیشتر داده است. آنچه زمانی پنهانی، بحثبرانگیز و محدود بود، اکنون آشکار، عادیسازیشده و حتی مورد دفاع قرار گرفته است. نتیجه کلی روشن است: آمریکا ترور و کشتارهای فراقانونی را به ابزارهای معمول سیاست خود تبدیل کرده و در این مسیر، منشور سازمان ملل متحد، کنوانسیونهای لاهه و ژنو و حتی قوانین خود را زیر پا گذاشته و همان نظم حقوقی بینالمللی را که مدعی حمایت از آن است، تضعیف کرده است.
در همین حال، جهانی چندقطبی در حال شکلگیری است که عمدتاً توسط کشورهای «جنوب جهانی» هدایت میشود. اما گذار به جهانی صلحآمیز و پایدار به هیچوجه قطعی نیست. بزرگترین مانع، تداوم اتکای آمریکا به تهدید و استفاده غیرقانونی از نیروی نظامی و فشار اقتصادی برای حفظ برتری خود است. ایران در برابر اتهامات مربوط به سلاح هستهای، تحریمهای «فشار حداکثری» و تهدیدها و حملات فزاینده آمریکا و اسرائیل، برای دههها خویشتنداری نشان داد. این کشور بهتدریج و بیسروصدا توان دفاعی و راهبردهای نظامی خود را تقویت کرد تا برای روزی که به آن نیاز دارد آمادهباشد و آن روز اکنون فرا رسیده است.
ناتوانی جامعه بینالمللی در متوقف کردن جنگهای پیدرپی و تهاجمی آمریکا، تهدیدی وجودی برای منشور سازمان ملل متحد و نظم پس از جنگ جهانی دوم به شمار میرود. همانطور که «گوستاوو پترو» رئیسجمهور کلمبیا در نشست اجلاس «سلاک» در 21 مارس هشدار داد: «هرچه مشکلات بشریت جدیتر میشود، ابزارهای ما برای اقدام جمعی کمتر میشود و این مسیر تنها به بربریت ختم خواهد شد.» اکنون آمریکا با یک انتخاب سرنوشتساز روبهروست: ادامه این مسیر خشونت بیقانون، یا ورق زدن صفحهای تازه و پذیرش واقعی دیپلماسی و همزیستی مسالمتآمیز با دیگران، آنگونه که منشور سازمان ملل ایجاب میکند. برای آمریکاییها-و برای کل جهان-این انتخاب به مسئلهای حیاتی برای بقا تبدیل شده است.
منبع: کیهان
انتهای پیام/