خبرگزاری تسنیم؛ مهسا شمس: سخت است بخواهی بر احساساتت غلبه کنی و در سختترین شرایط به خودت مسلط باشی و کارت را انجام دهی؛ از شب قبل، بارها با خودم مرور کرده بودم که باید بتوانم آنطور که باید و شاید، اربعین رهبر شهید امت را روایت کنم؛ روایتی که هم حق مردمی را ادا کند که 40 روز در سرما و گرما، حتی زیر باران و در لحظههای سال تحویل، به میدان آمدند، و هم کلماتی بر صفحه بنشاند که در شأن ایرانیترین رهبر ایران باشد.
با خودم عهد کرده بودم که احساسات را مهار کنم، دقیق ببینم و درست بنویسم؛ اما مگر همیشه میشود با دل، معامله عقلانی کرد؟
همین که به خیابان جمهوری رسیدم، همه آن مرورها و تمرینها فرو ریخت؛ شدم شبیه همان روزی که پدرم را از دست داده بودم؛ گیج، ماتمزده، بغضکرده و منتظر یک تلنگر… تلنگری که کافی باشد تا بنشینم گوشهای از کوچه کشوردوست، در برابر تمثال رهبر، و بیهیچ ملاحظهای گریه کنم؛ فارغ از هر مسئولیت، شیون بزنم و در دل آرزو کنم کاش میشد همانجا، همان لحظه، خودم را فدای رهبرم کنم.
هوای خیابان سنگین بود؛ نه فقط از ازدحام جمعیت، که از بغضهای فروخوردهای که هر لحظه آماده شکستن بودند. قدمهایم کند شده بود، انگار هر متر از این مسیر، وزنی داشت که بر شانههایم مینشست.
برای مایی که رحلت امام خمینی(ره) و مراسمات آن روزها را ندیدهایم و چنین سوگی را تجربه نکردهایم، دیدن و زندگی کردن این روزها آسان نیست؛ این حجم از اندوه، این جنس از دلتنگی، برای نسلی که فقط شنیده بود، حالا به واقعیتی ملموس تبدیل شده بود.

از ساعات اولیه روز، حدود یک ساعت مانده به آغاز رسمی مراسم، خودم را به خیابان کشوردوست رساندم؛ همان خیابانی که سالها با کارت تردد، دواندوان از کوچهها و پسکوچهها و گیتها عبور میکردیم تا به دیدار پدر کشورمان برویم.
امروز اما همان مسیر، رنگ دیگری داشت؛ دیگر خبری از آن شوق دویدن نبود، هر قدم با مکثی همراه بود، با نگاهی، با آهی که بیاختیار از سینه بیرون میآمد.
در تلاش بودم بغضم را نگه دارم، نفس عمیق بکشم و فقط ببینم و ثبت کنم؛ که ناگهان زنی با عکسی از آقا در دست، با صدای بلند شروع به گریه کرد. صدایش نه فقط یک صدا، که شکستن یک سد بود؛ خودش را به تمثال آقا رساند و همانجا ایستاد، انگار تمام دلتنگیاش را در آن چند قدم خلاصه کرده باشد.
چند نفری که اطراف نشسته بودند، با شنیدن صدایش دیگر نتوانستند دوام بیاورند؛ بغضها یکییکی شکست و جمع کوچکشان به یکباره به دریایی از گریه تبدیل شد. صدای هقهقها در هم پیچید، بیهیچ هماهنگی، اما کاملاً همدل.
من هم از این قاعده مستثنی نبودم؛ دوربین در دستم بود، اما تصویرها از پشت اشکهایم تار میشد. همانطور که فیلم و عکس میگرفتم، گریه میکردم؛ نه یک گریه آرام، که گریهای از جنس دلتنگی عمیق، از جنس فقدانی که هنوز برایش کلمهای پیدا نکرده بودم.
اندکاندک، افراد با تسبیح به دست از راه میرسیدند؛ ذکرها آرام بر لبها میچرخید، گویی هرکس برای آرام کردن دل بیقرارش پناه برده بود به همان دانههای کوچک تسبیح، تا شاید بتواند خودش را برای حضور در قتلگاه رهبر آماده کند.

قدمها آهسته بود، نگاهها پایین، و سکوتی که میان جمعیت جریان داشت، فقط با صدای ذکرها و گاه هقهقی کوتاه شکسته میشد. به سرِ کوچه کشوردوست که میرسیدند، بیاختیار سرها به سمت راست میچرخید؛ تمثال آقا که در قاب نگاهها مینشست، دیگر کسی تاب نمیآورد… بغضها مجال حرکت نمیداد، انگار پاها همانجا میخشکید و زمان برای چند لحظه میایستاد.
مداحیهایی که این 40 شب، مداحها در میادین خوانده بودند، از بلندگوها پخش میشد؛ صداهایی آشنا که حالا هرکدامشان تبدیل به زخمی تازه میشدند. با آغاز رسمی برنامه، جمعیت خیابان جمهوری هر لحظه بیشتر میشد؛ موج آدمها از هر سو میآمد و خیابان را پر میکرد، اما این ازدحام هم نتوانسته بود از سنگینی فضا کم کند.
تلاوت قرآن، همانگونه که رهبر شهید نیز همواره به تلاوت آن توصیه میکرد، آغازگر مراسم اربعین قائد امت شد؛ آیات که در فضا میپیچید، حال و هوا رنگی دیگر میگرفت، ترکیبی از معنویت و اندوه، از آرامش و بیقراری.
مهدی قربانعلی هم مانند دیگر مردم، بغضی در گلو داشت؛ آمده بود تا میان این جمع، با رهبر شهیدش خاطرهبازی کند. صدایش که در میکروفن پیچید، ابتدا آرام بود، اما لرزشش را نمیشد پنهان کرد. قنوتهای نماز عید سعید فطر را تکرار کرد؛ همان قنوتهایی که سالها پشت سر رهبر زمزمه کرده بودیم.
خواست برای چند ثانیه، چشمهایمان را ببندیم و برگردیم به آخرین روز ماه رمضان؛ به لحظهای که برای نماز، به اقامه رهبر، راهی مصلی میشدیم و حالا قرار بود دوباره به او اقتدا کنیم…
.
اما بغض، امان نداد. صدایش شکست، کلمات در گلویش ماند و دیگر نتوانست ادامه دهد. همانجا، میان جملههای نیمهتمام، گریه کرد؛ گریهای که نه فقط از گلوی او، که از سینه تمام جمعیت بلند شد.
اگر بگویم امروز زمین و آسمان خیابان جمهوری گریه میکرد، اغراق نکردهام؛ حتی باد هم انگار آه میکشید و از میان جمعیت عبور میکرد.
مهدی قربانعلی نفسی گرفت، مکثی کرد و دوباره ادامه داد؛ اما اینبار، هر کلمهاش سنگینتر از قبل بود. گفت امسال قرار بود، هنگامی که رهبر وارد جایگاه میشود، برای اعلام به مردم این جملات را بگوید: "همه صبرها به سر آمده است، وقت دیدار آمده است… بخت دیدار یار و گرفتن 9 قنوت در جوار او… و اینک رهبر محبوب قلوب ملت ایران، زعیم امت اسلام، پیشوای همه آزادیخواهان جهان، مقتدای شهیدان و بزرگ عالم اسلام، در مراسم عید سعید فطر حاضر و در محراب نماز…"
اما جملهاش ناتمام ماند؛ بغض دوباره برگشت، سنگینتر از قبل. امسال، امروز، باید جمله را طور دیگری تمام میکرد… باید میگفت: "دیگر حضور ندارد…"
و همین سه کلمه، چنان بر دل جمعیت نشست که گویی تمام آنچه 40 روز در سینهها حبس شده بود، یکجا فرو ریخت.
دستههای هیأت و عزاداری، یکی پس از دیگری از راه میرسیدند؛ از هیأتهای بزرگ و شناختهشده گرفته تا هیأتهای کوچک محلی، حتی هیأت اتباع ساکن ایران، بهویژه تیپ فاطمیون و برادران افغانستانی. هرکدام با پرچمها و علمهایشان، با نوای خاص خودشان، با همان سوزی که از دل برمیآمد.
پشت سر هم حرکت میکردند، به جلوی قتلگاه امام شهید میرسیدند، چند دقیقهای در همان نقطه میایستادند، با نوای مداح هیأت خود عزاداری میکردند و بعد آرامآرام جای خود را به دسته بعدی میدادند؛ انگار اینجا، نقطه تلاقی تمام دلتنگیها بود، جایی که هرکس سهمی از اندوهش را میآورد و همانجا جا میگذاشت.

در میان جمعیت، چند نفر یک سؤال واحد از من پرسیدند؛ سؤالی که پشتش، دنیایی از ناباوری و اندوه بود:
"خانم، خانه آقا اینجا بود؟ یا محل کارش اینجا بود؟"
"خانم، دقیقاً همینجا آقا شهید شد؟"
و من هر بار که پاسخ میدادم، میدیدم که چگونه این واقعیت، بیشتر بر دلشان سنگینی میکند. بعضیها همانجا مینشستند و گریه میکردند، بعضیها به تمثال خیره میماندند و زیر لب چیزی میگفتند. یکی از آنها، میان گریه و ناباوری، جملهای گفت که هنوز در گوشم مانده است: "ای وای… چرا رهبر باید اینقدر کنار مردم زندگی کند؟ چرا پناهگاه نداشت؟ چرا ما را تنها گذاشت…"
سؤالی که پاسخ نداشت، یا شاید پاسخش آنقدر سنگین بود که نمیشد به زبان آورد.
موکبهایی که برای خدمترسانی به زائران اربعین قائد امت در سراسر خیابان جمهوری و خیابانهای فرعی برپا شده بود، ناخودآگاه آدم را به یاد اربعین امام حسین(ع) و موکبهای بینراهی میانداخت؛ چایهایی که بیوقفه دم میشد، ظرفهای غذایی که دستبهدست میان جمعیت میچرخید، لبخندهای خسته اما صمیمی خادمان.
این شباهت، این همخوانی عجیب، مدام در ذهن تکرار میشد و تو را به این فکر میبرد که رهبرت، با همه دلبستگیاش، هیچگاه نتوانست به کربلا برود… و همین فکر، داغی را که بر دل مانده بود، سنگینتر میکرد؛ داغی که هر لحظه تازهتر میشد.
بعد از مراسم تشییع سردار سلیمانی، بیعت مردم در مراسم اربعین، شلوغترین جمعیتی بود که در این سالهای کاری به چشم دیده بودم؛ جمعیتی که فقط برای حضور نیامده بود، برای دل دادن آمده بود.
مردمی که هنوز رهبر شهیدشان را آنگونه که باید بدرقه نکردهاند، حالا آمده بودند تا حتی از سرِ کوچهای عبور کنند که شاید گردِ پای رهبر یا خاکِ قتلگاه او را در خود داشته باشد. و همین «شاید»، برایشان کافی بود؛ کافی بود تا از ساعتها قبل بیایند، بایستند، اشک بریزند و سهمی کوچک از این وداع ناتمام را برای خود بردارند.

چند باری تلاش کردم مصاحبههای مردمی بگیرم، اما بغض، اجازه نمیداد کسی حرف بزند؛ کلمات در گلو میماند و اشکها زودتر از جملهها راه میافتادند. میان همان تلاشهای نیمهتمام، یکی از افرادی که با او صحبت میکردم، جملهای گفت که در آن هیاهوی غم، رنگی از معنا داشت؛ گفت: "خانم، امروز ایران پیروز است؛ آمریکایی که میخواست 48 ساعته کار این کشور را تمام کند، حالا خودش مانده که حتی بندهای خواستههای ایران را هم نتوانسته تمام کند…"
حرفش را که زد، دوباره بغض کرد؛ انگار همین جمله هم برایش سنگین بود، انگار پیروزی هم در این فضا، طعم اشک گرفته بود.
مردم، همگی خود را صاحب عزا میدانستند و هرکدام تلاش میکردند گوشهای از مراسم را به دست بگیرند؛ یکی صندلیاش را پله کرده بود تا خبرنگاران بتوانند از جایگاه بالا بروند و تصویر بهتری ثبت کنند، دیگری بیوقفه میان جمعیت آب توزیع میکرد، آن یکی گوشه پارچه سِن را که بر اثر باد مدام به سر و صورت مردم میخورد، ساعتها با دست نگه داشته بود تا مزاحم عزاداران نشود. هیچکس تماشاگر صرف نبود؛ همه، به سهم خود، میزبان این عزا بودند.
مردمی که عادت داشتند به این خیابان بیایند و در پایانِ همه صبرها و فشردگی جمعیت در حسینیه امام خمینی(ره)، چهره نورانی رهبرشان را ببینند و فریاد بزنند «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست»، امروز ماتمزده به همان خیابان و همان کوچه آمده بودند؛ اما اینبار نه برای دیدار، که برای وداعی ناتمام. و در میان اشکها، شعار میدادند: "امروز روز مجتبیست، خامنهای رهبر ماست…"

و حالا، وقتی از این خیابان فاصله میگیرم، از کوچه کشوردوست، از تمثالها، از صداهایی که هنوز در گوشم میپیچد، میفهمم که این فقط یک مراسم نبود؛ این، روایت یک دلتنگی جمعی بود، روایت نسلی که رهبرش را نه فقط در قاب تصویر، که در زندگی روزمرهاش لمس کرده بود.
اربعین او، فقط گذشتن 40 روز از یک فقدان نبود؛ 40 روزی بود که هر روزش، این داغ را عمیقتر کرد و حالا در خیابان جمهوری، در میان این جمعیت، به اوج رسید.
اینجا، هر اشک یک روایت بود، هر نگاه یک خاطره، و هر قدم، نشانی از وفاداری؛ و شاید حقیقت همینجاست؛ رهبر، هرچند دیگر «حضور ندارد»، اما در دل همین مردم، در همین خیابانها، در همین اشکها و صداها، حضوری دارد که هیچ فقدانی نمیتواند آن را از بین ببرد.
انتهای پیام/