به گزارش خبرگزاری تسنیم از خرمآباد، در دامنههای زاگرس، آنجا که خاک هنوز از زمستان فاصله نگرفته و باد، بوی بارانهای دور را با خود حمل میکند، روستای انگز به نقطهای بدل شده که حاملِ نامهاست.
حاشیه خرمآباد فقط محل زیست نیست؛ حامل واقعه است. لحظهای که زمان در آن شکسته و به چند پاره تقسیم شدهاست، لحظهای که یک خانواده، از زیست روزمره به حافظه جمعی کوچ کرد؛ خانوادهای با نام بازگیر.

در اینجا، خانهای که تا پیش از آن، در امتداد زندگی جاری بود، در یک لحظه از مدار عادی خارج شد و به کانون واقعه بدل گشت. در اینجا چهار عضو یک خانواده، در جریان حمله آمریکایی ـ صهیونی در همان محدودهای که زیست در آن تعریف شده بود، از زمان جدا شدند. فاصلهای نبود میان زندگی و فقدان؛ همهچیز در یک امتداد، اما با شدتی ناگهانی رخ داد.
در همین امتداد، پیش از آنکه این واقعه در خانه کامل شود، خطی دیگر نیز کشیده شده بود؛ خطی که به آزادراه پل زال میرسید، جایی که مهدی بازگیر، دو ساعت پیشتر، در کنار لانچری به شهادت رسید. دو نقطه، دو زمان، اما یک روایت؛ گویی واقعه، در زمین پراکنده شده، اما در معنا، به هم پیوسته است.
اکنون، این پیوستگی، در خاک متمرکز شده؛ در مزارهایی که کنار هم قرار گرفتهاند و فاصله میانشان، دیگر فاصله نیست، بلکه پیوند است. در چنین نقطهای، حرکتِ کاروان کاروان زیر سایه خورشید به این روستا میرسد.

این حرکت از دل دهه کرامت آغاز شده و حامل نشانهای از امام رضا است، نشانهای که در قالب پرچمی متبرک، از حرم امام رضا به این جغرافیا آمدهاست. اما آنچه در اینجا رخ میدهد، نوعی همنشینی دو معناست: زیارت و شهادت.
لحظهای که پرچم بر فراز مزارها قرار میگیرد، زمان از حرکت بازنمیایستد، اما شکل آن تغییر میکند. تماس پارچه با سنگ، کوتاه است، اما در ادراک حاضران، کشیده میشود.
در اینجا فاصله میان مشهد و این روستا، نه در جغرافیا، بلکه در تجربه، از میان برداشته میشود. اینجا، زیارت، دیگر به معنای رفتن نیست؛ به معنای رسیدن است، آنهم نه به یک مکان، بلکه به یک حقیقت.
دستها بالا میرود، اما این بالا رفتن، از جنس طلب نیست؛ از جنس سپردن است. هر کس نامی را زمزمه میکند، دعایی را نیمهتمام میگذارد، یا فقط نگاه میکند؛ نگاهی که در آن، پرسش و پذیرش، همزمان حضور دارند.

در این فضا، پرچم، واسطهای است میان دو ساحت. از یکسو، حامل نشانهای از حرم، از زیارت، از آنچه در فاصلهای دور قرار دارد؛ و از سوی دیگر، بر خاکی مینشیند که تازه است، که هنوز گرمای واقعه را در خود دارد.
زیارت، در اینجا، شکل دیگری پیدا میکند. دیگر فقط پیوند با یک مکان مقدس نیست؛ پیوند با یاد است، با نامهایی که بهتازگی به حافظه افزوده شدهاند، با فقدانی که هنوز در حال شکلگیری است. اینجا، زیارت، از بیرون به درون میرود، از صدا به سکوت، از جمع به فرد.
زمان، در اطراف این مزارها، کش میآید. نه متوقف میشود، نه شتاب میگیرد؛ فقط عمیق میشود. هر لحظه، لایهای دیگر پیدا میکند، و در این لایهها، معنا فشردهتر میشود.
نام «بازگیر»، در این میان، از یک شناسه خانوادگی فراتر میرود. به نشانه بدل میشود؛ نشانهای از پیوند میان زندگی عادی و واقعهای که آن را قطع میکند، میان خانهای که محل زیست است و همان خانه که به صحنه اصابت تبدیل میشود. این تبدیل، ناگهانی است، اما اثر آن، ماندگار.

انتهای پیام/ 644/.