به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،گاهی تاریخ در میدانهای بزرگ رقم نمیخورد؛ در یک کلاس ساده رخ میدهد. جایی که چند نیمکت، یک تختهٔ درس و صدای معلم، جهان کوچکی از آینده را میسازند. مدرسه دقیقاً همین است: تمرین روزمرهٔ امید. اما وقتی خشونت به مدرسه میرسد و 168 دانشآموز و معلمِ مظلوم و بیگناه در کنار هم به شهادت میرسند، ما دیگر فقط با یک حادثه روبهرو نیستیم؛ با شکافی در معنای آموزش روبهرو میشویم. گویی خون بر صفحهای ریخته شده که قرار بود فقط با جوهرِ دانایی نوشته شود.
در چنین لحظهای، جامعه ناگزیر است به چیزی فراتر از سوگواری فکر کند. اشک طبیعی است، خشم هم طبیعی است، اما تاریخ با احساسِ صرف نوشته نمیشود. آنچه باقی میماند، «روایت» است؛ روایتی که از دل حادثه ساخته میشود و آرامآرام در حافظهٔ جمعی جا میگیرد. پرسش اصلی همینجاست: خونِ آن 168 دانشآموز و معلم در حافظهٔ آموزشی ما چگونه روایت خواهد شد؟ آیا به یک عدد در مناسبتها تبدیل میشود، یا به درسی عمیق درباره حرمت انسان و معنای مدرسه؟
در نگاه اندیشهای، حمله به مدرسه صرفاً حمله به یک مکان نیست؛ حمله به مفهوم آموزش است. مدرسه نماد آرامشِ عقلانی جامعه است، جایی که کودک میآموزد جهان را بفهمد و معلم میکوشد فهمیدن را ممکن کند. وقتی این فضا هدف خشونت قرار میگیرد، در واقع دانایی و آینده هدف قرار گرفتهاند. از همین رو خونِ دانشآموز و معلم تنها یک رنج انسانی نیست؛ یک هشدار اخلاقی است. هشداری که میگوید آموزش، پیش از آنکه یک نهاد اداری باشد، یک ارزش انسانی است.
با این حال، خطر بزرگ همیشه در کمینِ چنین خاطرههایی است: خطر تبدیل شدن به کلیشه. تاریخ نشان داده است که بسیاری از فجایع انسانی، در گذر زمان به مجموعهای از شعارها و مراسمها تقلیل پیدا میکنند. نامها کمکم به عدد تبدیل میشوند، و عددها به جملههای کوتاه در کتابها. در این مسیر، چیزی آرامآرام از دست میرود: انسانیتِ حادثه. 168 نفر تنها یک عدد نیستند؛ هرکدام یک زندگی، یک کلاس، یک دفترِ نیمهنوشته و یک رؤیای کوچک داشتهاند. اگر روایت آموزشی نتواند این انسانیت را حفظ کند، حافظه به تدریج از معنا تهی میشود.
اینجاست که نقش اندیشه پررنگ میشود. اندیشه وظیفه دارد مانع فراموشیِ معنا شود. نه با افزودن شعار، بلکه با بازگرداندن عمق انسانی حادثه. اندیشه میپرسد: چرا مدرسه باید امنترین جای جهان برای کودک باشد؟ چرا حمله به دانشآموز، وجدان جهانی را میآزارد؟ چرا آموزش همیشه نخستین قربانی خشونت و آخرین امید برای بازسازی جامعه است؟ چنین پرسشهایی، خون را از سطح سوگواری به سطح فهم منتقل میکنند.
در دل این فهم، احساس نیز جای خود را دارد. نمیتوان از شهادت کودکان و معلمان سخن گفت و بیتفاوت ماند. تصور کلاسهایی که ناگهان خاموش شدند، دفترهایی که دیگر باز نشدند و معلمانی که آخرین نگاهشان به شاگردان بود، ناگزیر دل را میلرزاند. اما ارزش این اندوه در آن است که به مسئولیت تبدیل شود. جامعهای که بتواند از اندوه خود مسئولیت بسازد، حافظهای زنده خواهد داشت.
آموزش در چنین موقعیتی یک وظیفه تازه پیدا میکند: تبدیل رنج به آگاهی. اگر نسلهای آینده فقط بدانند که «168 نفر شهید شدند»، چیزی نیاموختهاند؛ اما اگر بفهمند که مدرسه چرا باید حریم امن انسانیت باشد، آنگاه خون به درس تبدیل شده است. درسِ احترام به زندگی، درسِ مسئولیت در برابر کودک، و درسِ اینکه دانایی همیشه باید در برابر خشونت ایستادگی کند.
در نهایت، هر جامعهای با نحوهٔ روایت رنجهایش شناخته میشود. برخی جوامع درد را فراموش میکنند، برخی آن را به خشم دائمی تبدیل میکنند، و برخی میکوشند از دل آن فهمی عمیقتر بسازند. شهادت 168 دانشآموز و معلم مینابی میتواند به یکی از آن لحظههایی تبدیل شود که آموزش، معنای اخلاقی تازهای پیدا میکند؛ لحظهای که به ما یادآوری میکند مدرسه فقط محل درس نیست، محل پاسداری از انسان است.
خونِ آن کلاسها اگر درست روایت شود، شاید به معلمی خاموش تبدیل شود؛ معلمی که بدون صدا، نسلهای بعد را به یاد میآورد که دانایی و انسانیت همیشه باید در کنار هم بمانند. و شاید بزرگترین احترام به آن دانشآموزان و معلمان بیگناه همین باشد: اینکه اجازه ندهیم خونشان فقط در حافظه بماند، بلکه در فهم ما از آموزش ریشه بدواند.
یادداشت از مهسا حاجیان
انتهای پیام/