به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، هفتم تیر در حافظه تاریخی جمهوری اسلامی تنها یادآور یک حادثه تروریستی یا فقدان جمعی از مدیران و مسئولان برجسته نیست،بلکه این واقعه را میتوان از منظری دیگر نیز نگریست؛ به مثابه لحظهای که یکی از مهمترین متفکران دوران پس از پیروزی انقلاب از صحنه تاریخ حذف شد. در میان چهرههای تأثیرگذار انقلاب اسلامی، شهید بهشتی جایگاهی متفاوت دارد و این تفاوت نه به دلیل مسئولیتهای سیاسی، نقش او در تدوین قانون اساسی یا حضور مؤثرش در تثبیت نظام نوپای جمهوری اسلامی، بلکه بیش از هر چیز به سبب نوع نگاه او به مسئله انقلاب است. بسیاری از شخصیتهای انقلابی به چگونگی پیروزی انقلاب میاندیشیدند، اما شهید بهشتی از همان آغاز درگیر پرسشی عمیقتر بود؛ اینکه پس از پیروزی چه باید کرد؟ این پرسش در ظاهر ساده به نظر میرسد، اما در واقع یکی از بنیادیترین مسائل تاریخ انقلابهاست. تاریخ نشان داده است که انقلابها معمولاً در مرحله برهم زدن نظم پیشین موفقتر از مرحله ساختن نظم جدید عمل میکنند و آنان میتوانند قدرتی را سرنگون کنند، اما لزوماً قادر نیستند جامعهای متناسب با آرمانهای خود بنا سازند. از همین رو، بسیاری از انقلابها پس از گذشت چند سال یا چند دهه با نوعی فرسایش درونی مواجه شدهاند؛ فرسایشی که نه از بیرون، بلکه از درون آرمانهای اولیه آنها را تهدید کرده است.
شهید بهشتی از معدود متفکرانی بود که این خطر را به خوبی درک میکرد و انقلاب را صرفاً یک جابهجایی سیاسی نمیدانست، بلکه در نگاه ایشان، انقلاب زمانی به معنای واقعی کلمه تحقق مییابد که بتواند انسان جدیدی را تربیت کند وبه همین دلیل، کانون اندیشه ایشان نه صرفاً دولت، قدرت یا ساختارهای سیاسی، بلکه انسان بود. شاید بتوان گفت مسئله اصلی شهید بهشتی انسان پس از انقلاب بود؛ انسانی که قرار است حامل آرمانهای انقلاب باشد و آن را از یک رخداد سیاسی به یک واقعیت تمدنی تبدیل کند.
تفاوت اساسی شهید بهشتی با بسیاری از سیاستمداران در همین نقطه آشکار میشود، در حالی که بخش مهمی از رقابتهای سیاسی حول تصاحب قدرت شکل میگیرد، ایشان سیاست را عرصه تربیت انسان میدانست. از این منظر، حکومت هدف نهایی نیست، بلکه ابزاری برای رشد انسان است و جامعه مطلوب نیز صرفاً جامعهای با ساختارهای جدید نیست، بلکه جامعهای است که در آن انسانهای مسئول، آگاه، اخلاقی و صاحب اراده پرورش یافته باشند. این نگاه ریشه در نوع خاصی از فهم دینی داشت. در منظومه فکری شهید بهشتی، دین پیش از آن که مجموعهای از احکام و مقررات باشد، پروژهای برای ساختن انسان است و به همین دلیل، او همواره بر آگاهی، انتخاب، مسئولیت و مشارکت تأکید میکرد. انسان مطلوب در اندیشه ایشان، انسانی منفعل و تابع نیست؛ انسانی است که میاندیشد، انتخاب میکند و مسئولیت انتخاب خود را میپذیرد و شاید به همین دلیل بود که بهشتی بیش از بسیاری از همعصران خود بر گفتوگو، استدلال و اقناع فکری تأکید داشت. ایشان میدانست که جامعهای که بر پایه آگاهی شکل نگیرد، دیر یا زود گرفتار بحران خواهد شد. از این منظر، میتوان شهید بهشتی را متفکر عبور از انقلاب سیاسی به انقلاب فرهنگی و انسانی دانست.
شهید بهشتی به خوبی دریافته بود که تغییر ساختارها بدون تغییر انسانها نمیتواند ضامن تحقق عدالت باشد. قانون هر اندازه کامل باشد، اگر مجریان و شهروندان آن از فضیلت و مسئولیت برخوردار نباشند، عدالت به نتیجه مطلوب نخواهد رسید، و نهادها هر اندازه پیشرفته باشند، اگر انسانهای درون آنها دچار ضعف اخلاقی و فکری باشند، کارآمدی خود را از دست خواهند داد. بنابراین مسئله اصلی، ساختن انسان است؛ همان موضوعی که بخش مهمی از تلاشهای علمی، فرهنگی و سیاسی بهشتی حول آن شکل گرفته بود. شاید بتوان گفت شهید بهشتی بیش از آنکه معمار نهادها باشد، معمار شخصیت بود. مدرسه، دانشگاه، مسجد، حزب و حتی قانون اساسی در اندیشه ایشان ابزارهایی برای تربیت انسان محسوب میشدند. ایشان به این نکته توجه داشت که تمدنها پیش از آنکه در سنگ و آهن و ساختمانها متولد شوند، در شخصیت انسانها شکل میگیرند و جامعهای که فاقد انسانهای مسئول باشد، حتی با برخورداری از بهترین ساختارها نیز به مقصد مطلوب نخواهد رسید.
در این میان، یکی از وجوه کمتر مورد توجه شخصیت شهید بهشتی، تلاش ایشان برای پیوند میان اخلاق و قدرت است. تجربه تاریخی نشان داده است که قدرت همواره در معرض فاصله گرفتن از اخلاق قرار دارد و بسیاری از جریانها در دوران مبارزه از ارزشهای اخلاقی سخن میگویند، اما پس از دستیابی به قدرت، همان ارزشها را قربانی مصلحتهای سیاسی میکنند. بهشتی به خوبی از این خطر آگاه بود و معتقد بود که بقای یک نظام سیاسی تنها به اقتدار آن وابسته نیست، بلکه به میزان پایبندی آن به ارزشهای اخلاقی نیز بستگی دارد. از همین رو، اخلاق در اندیشه ایشان نه یک امر فردی و حاشیهای، بلکه یکی از ارکان حیات اجتماعی و سیاسی به شمار میرفت. اگر بخواهیم میراث فکری شهید بهشتی را در قالب یک پرسش بازخوانی کنیم، شاید بتوان چنین گفت؛ چگونه میتوان انقلاب را از یک حادثه تاریخی به یک فرهنگ پایدار تبدیل کرد؟ پاسخ او به این پرسش، بیش از هر چیز بر تربیت انسان استوار بود. شهید بهشتی باور داشت که آینده هر جامعهای در نهایت به کیفیت انسانهای آن جامعه وابسته است و نه قدرت نظامی، نه ثروت اقتصادی و نه حتی ساختارهای سیاسی، هیچیک به اندازه انسان در سرنوشت یک ملت نقش ندارند.
امروز و پس از گذشت دههها از هفتم تیر، اهمیت این اندیشه بیش از گذشته آشکار شده است. بسیاری از چالشهای جوامع معاصر را نمیتوان صرفاً با تغییر قوانین یا اصلاح ساختارها حل کرد چرا که، بحران اعتماد، ضعف مسئولیتپذیری، کاهش سرمایه اجتماعی و گسترش فردگرایی افراطی، همگی یادآور این حقیقتاند که مسئله اصلی همچنان مسئله انسان است. در چنین شرایطی، بازخوانی اندیشه شهید بهشتی صرفاً ادای احترام به یک شخصیت تاریخی نیست، بلکه بازگشت به یکی از بنیادیترین پرسشهای آینده ماست.
هفتم تیر از این منظر تنها سالروز شهادت یک متفکر نیست؛ سالروز مواجهه دوباره با پرسشی است که ایشان برای نسلهای بعد به یادگار گذاشت. پرسشی درباره نسبت میان انقلاب و انسان، میان قدرت و اخلاق، و میان پیروزی سیاسی و بلوغ فرهنگی. شاید راز ماندگاری شهید بهشتی نیز در همین باشد که بیش از آنکه به فتح قدرت بیندیشد، به ساختن انسانی میاندیشید که بتواند بار امانت یک انقلاب را بر دوش بکشد. از این رو، نام بهشتی نه فقط در تاریخ یک حادثه، بلکه در تاریخ یک اندیشه ماندگار شده است؛ اندیشهای که هنوز میتواند راهنمای تأمل درباره آینده انقلاب و جامعه ایرانی باشد.
یادداشت از مستانه صفری مقدم
انتهای پیام/