به گزارش خبرگزاری تسنیم از شیراز، محمود خردمند، استاد دانشگاه، اقتصاددان و آیندهپژوه طی یادداشتی اختصاصی با عنوان "وقتی یک جمله، مدل ذهنی یک ابرقدرت استعمارگر را افشا میکند" که در اختیار خبرگزاری قرار داد، نوشت:
ترامپ گفته است: «وقتی دیدم ایرانیها گریه میکنند شگفتزده شدم، من فکر میکردم مردم از [امام]خامنهای متنفرند.»
این جمله، یک رویداد سیاسی نیست؛ بلکه یک نشانه (Signal) است. نشانهای که اگر درست کدگشایی شود، میتواند پرده از لایههای پنهان دستگاه تصمیمگیری یک ابرقدرت! بردارد.
در عصر سیال اطلاعات، ارزش واقعی یک اظهارنظر سیاسی نه در واژگان آن، بلکه در نقشهی ذهنی نهفتهای است که ناخواسته آشکار میکند. این جمله، پنجرهای به چند لایه پنهان میگشاید:
لایه اول: مدل ذهنی تصمیمسازان
این جمله، بیش از هر چیز، نشان میدهد که مدل ذهنی حاکم بر کاخ سفید، چه تصور خطایی دربارهی ارتباط عاطفیِ مردم ایران با نظام داشته است. فرض آنها این بوده که مردم، رهبری را تنها با زور و اجبار تحمل میکنند و هیچ پیوند احساسی عمیقی با او ندارند. دیدن گریهی مردم، این فرضیه را به چالش کشید.
لایه دوم: کیفیت اطلاعات ورودی
این جمله، این پرسش را تقویت میکند که چه نوع دادهها یا تحلیلهایی به تیم راهبردی آمریکا خورانده شده که چنین تصویر وارونهای از احساسات عمومی جامعهی ایران ترسیم کرده است. آیا تحلیلگران آنها، صرفاً بر اساس دادههای سطحی و نه بر پایهی شناختِ عمیق فرهنگی، دربارهی ایران قضاوت میکنند؟
لایه سوم: آسیبپذیری راهبردی
این جمله، این فرضیه را مطرح میکند که هر استراتژی که بر پایهی «پیشفرض نفرت مردم از حاکمیت» طراحی شود، یک اشتباه محاسباتی فاحش خواهد بود. چرا که مردم ایران، پیوندهای عاطفی و تاریخی عمیقی با نمادهای هویتی خود دارند؛ موضوعی که در محاسبات صرفاً سیاسی غرب، معمولاً نادیده گرفته میشود.
لایه چهارم: شناخت متقابل و مزیت رقابتی
در شطرنج ژئوپلیتیک، برنده کسی است که مدل ذهنیاش از حریف، به واقعیت نزدیکتر باشد. این جمله میتواند بیانگر آن باشد که شکافِ شناختی عمیقی بین تصور آمریکا از ایران و واقعیتِ جامعهی ایران وجود دارد؛ شکافی که میتواند یک مزیت راهبردی پایدار برای ایران محسوب شود.
لایه پنجم: جنگ شناختی و مدیریتِ ادراک
امروز میدان نبرد اصلی، از خاک و آتش به «ادراک و برداشت» منتقل شده است. همین «دوری روششناختی» آنها از بافت فرهنگی و مذهبیِ جامعهی ایران است.
این رخداد نشان میدهد که بخشی از واقعیت اجتماعی ایران در چارچوبهای تحلیلی رایج غرب بهدرستی بازنمایی نشده است.
لایه ششم: بازنگریِ پس از شوک (افق آینده)
این احتمال وجود دارد که تیم راهبردی آمریکا پس از مشاهدهی این صحنه، دست به «بهروزرسانی مدل ذهنی» خود دربارهی ایران بزند. این جمله، میتواند نقطهی آغازی برای اصلاح یک خطای شناختی بزرگ باشد؛ خطایی که تا پیش از این، تمام محاسبات آنها را تحتتأثیر قرار میداد.
لایه هفتم: ترس از واکنشهای زنجیرهای و خونخواهی
شاید مهمترین لایهای که در تحلیلهای معمول گم میشود، نگرانی عمیق ترامپ از پیامدهای بلندمدتِ این کشف تازه اوست.
لایههای پنهان جمله او نشان میدهد که او اکنون به پیوند احساسی عمیق بخش بزرگی از جامعه ایران با نظام و رهبری پی برده است! پیوندی که در صورت بروز هرگونه اقدام خصمانه، میتواند زنجیرهای از واکنشهای تلافیجویانه، گسترش احساسات ضدآمریکایی و مهمتر از همه، خونخواهی جمعی را رقم بزند.
اگر این برداشت در سطوح تصمیمگیری آمریکا تقویت شود، ممکن است نگرانی نسبت به پیامدهای بلندمدت هرگونه اقدام نظامی نیز افزایش یابد؛ زیرا واکنشهای اجتماعی و هویتی، برخلاف توان سخت، معمولاً قابل اندازهگیری دقیق نیستند و میتوانند آثار پیشبینیناپذیری در سطح منطقه ایجاد کنند.
هر سیاستمدار عاقلی با درک این واقعیت از قدرت تکثیرشوندهی خشم هویتی و عاطفی یک ملت هراس خواهد داشت.
لایه هشتم: شکست در فهم «جامعه تمدنی»
اما مسئله بزرگتر این است که آمریکا ایران را مانند یک دولت تحلیل کرده، در حالی که ایران در بسیاری از مواقع مانند یک تمدن رفتار میکند.
این تفاوت بسیار مهم است.
دولتها با اقتصاد سقوط میکنند.
تمدنها با هویت ادامه پیدا میکنند.
وقتی، ایران را صرفاً یک دولت ببینند و نه یک جامعه با حافظه تاریخی، دین، آیین، روایت و هویت تمدنی، احتمال خطای راهبردی افزایش مییابد.
کلام آخر
این یادداشت، دربارهی ترامپ نیست؛ درباره ما، هویت جمعیمان و آیندهمان است. جملهای که امروز یک نشانه است، فردا ممکن است به مستند تاریخی یک خطای راهبردی فاحش تبدیل شود، یا نقطهشروع یک هشیاری نوین در دستگاه تصمیمگیری آمریکا باشد. این را فقط زمان نشان خواهد داد.
انتهای پیام/424/