به گزارش خبرگزاری تسنیم از بیرجند، اینجا دفتر کار من است؛ جایی میان انبوه خبرها، گزارشهای میدانی از پیشرفتهای کویر و پیگیری مطالبات مردم نجیب خراسان جنوبی.
اما در میان تمام این «تیترها»، یک «خبر» هست که همیشه برای من نیمهتمام باقی مانده است؛ خبری که هیچگاه مخابره نشد: «خبر دیدار با رهبر».
سال گذشته، در اردیبهشتماه، زمزمه دیدار جمعی از مردم خراسان جنوبی با رهبر انقلاب مخابره شد. حال و هوای متفاوتی در دلم شکل گرفت. وقتی فهرست سهمیههای دیدار با رهبر انقلاب اعلام شد، نام من نیز در میان دعوتشدگان بود. سر از پا نمیشناختم.
میگویند خبرنگاری یعنی بودن در متن حوادث و روایت حقیقت؛ اما گاهی همین خبرنگار، در متن یک «انتظار» غرق میشود.
خودم را برای رفتن آماده میکردم. شوقی وصفناشدنی داشتم و روزها را برای رسیدن زمان سفر میشمردم. دو شب مانده به رفتن، یکی از دوستانم با من تماس گرفت و با بغضی در گلو گفت: شنیدهام قرار است برای دیدار با رهبری بروی.
با خوشحالی پاسخ دادم: بله، قرار است بروم.
او برایم از دلتنگیهایش گفت؛ از اینکه چقدر آرزوی این دیدار را دارد. از من خواست جای خود را به او بدهم و با تمام وجود التماس کرد. من که سالها انتظار این لحظه را کشیده بودم، با دلی شکسته اما سرشار از احساس، نتوانستم به او نه بگویم.
از دوستم خواستم هنگام دیدار با رهبر انقلاب، برایم دعا کند تا سال آینده توفیق این دیدار نصیبم شود.
وقتی دوستان و همکارانم برای عزیمت به تهران و حضور در حسینیه امام خمینی(ره) آماده میشدند، من در خیابانهای بیرجند قدم میزدم؛ گویی در میان خاطراتی قدم میزدم که هرگز اتفاق نیفتاده بود.
انگار حفرهای بزرگ در تقویم کاریام ایجاد شده بود؛ روزهایی که قرار بود پر باشد از تصویر حضور و شنیدن طنین کلام رهبر، حالا با سکوت و مرور تصاویر و خاطرات دیگران سپری میشد.
حسرت، واژه غریبی است؛ وقتی میدانی کسی که دوستش داری و جانت به کلامش گره خورده، در چند صد کیلومتری توست، اما دیوارهایی از جنس «نشدن» میان تو و او فاصله انداخته است.
بارها با خودم فکر کردم اگر آنجا بودم، چه میپرسیدم؟ شاید اصلاً پرسشی در کار نبود. چه نیازی به سؤال بود؟ وقتی میشد فقط در آن فضای معنوی ایستاد و تماشا کرد؛ تماشای سیمایی که آرامش سالها تلاطم خبر و گزارش را به یکباره به جان خسته خبرنگار بازمیگرداند.
من از شهری مینویسم که مردمش سالها پیش طعم شیرین حضور رهبر انقلاب را چشیدهاند و هنوز خاطرات آن روزها را در محافل خانوادگی خود روایت میکنند. شاید همین شنیدهها بود که حسرت مرا دوچندان میکرد؛ اینکه چگونه هماستانیهای من، قصه آن دیدار تاریخی را برایم تعریف میکنند.
گویی شهر بیرجند همان لحظه برای من کوچک شده بود. به خیابانهای شهر نگاه میکردم؛ همان مسیرهایی که هر روز برای گزارشهای میدانی طی میکردم، اما اینبار همه این خیابانها به بنبستی ختم میشد که نامش «جاماندن» بود.
با اینکه خوشحال بودم توانستهام قلب دوستم را با رفتنش به دیدار رهبر انقلاب شاد کنم، اما سنگینی عجیبی در قلبم بود؛ سنگینی آرزویی که سالها در انتظارش مانده بودم.
دلم میخواست بال داشتم و همسفر لحظههای آنان میشدم؛ دلم میخواست من هم در میان آن جمعیت یکرنگی بودم که عطر حضور رهبر، فضای آنها را پر کرده بود.
بزرگترین حسرت یک خبرنگار، «دیر رسیدن به سوژه» است و من، دیرترین مسافر آن قافله بودم؛ مسافری که اصلاً سوار نشد.
نشستن در بیرجند و دنبال کردن تصاویر دیدار از پشت قاب سرد مانیتور، دردی داشت که تنها یک خبرنگار عاشق آن را درک میکند. هر تصویر نزدیک از سیمای رهبر انقلاب، تیری بود که بر دل جاماندهام مینشست.
من ماندم و شهری که هر گوشهاش بوی وفاداری میدهد و دلی که حالا سنگینتر از همیشه در سینهام میتپد.
هر وقت به آن روز فکر میکنم، بغضی گرهخورده در گلو دارم؛ نه برای اینکه از قافله خبر جا ماندم، بلکه برای اینکه از «طواف یک نگاه» جا ماندم.
شاید بپرسید مگر یک خبرنگار چقدر تحت تأثیر یک دیدار قرار میگیرد؟ پاسخ من این است: ما عادت کردهایم به روایت دردها و درمانها، به پیگیری مشکلات شهر و دویدن برای گرفتن پاسخ از مسئولان. اما گاهی خود ما هم به یک «تسکین» نیاز داریم؛ به نگاهی که خستگی روزهای پرکار را از تن بیرون کند.
دیداری که سال گذشته نصیبم نشد، بیش از آنکه یک حسرت شخصی باشد، فرصتی برای تجدید قوا بود؛ فرصتی برای اینکه با روحیهای مضاعف بازگردم و دوباره بنویسم: «از بیرجند؛ شهر مردم صبور و امیدوار».
امسال گذشت و با شهادت رهبر انقلاب، این آرزو برای همیشه به حسرتی ماندگار تبدیل شد.
من ماندم و یک حسرت دیدار؛ نه به عنوان خبرنگاری که در پی سوژهای خاص میگردد، بلکه به عنوان سربازی که تشنه یک نگاه بود؛ دیداری که امیدش در دلم ماند و در تقویم زندگیام، روزی که قرار بود به «خبر اول» تبدیل شود، هرگز محقق نشد.
انتهای پیام/254