به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، بازدارندگی ذهنی برای نسل جدید در برابر تروریسم رسانه ای، یکی از بنیادی ترین نیازهای عصر حاضر است؛ عصری که در آن، میدان نبرد دیگر فقط خاک، مرز، زرادخانه و اقتصاد نیست، بلکه ذهن، حافظه، احساس و ادراک عمومی نیز به میدان کشیده شده است. در چنین جهانی، رسانه میتواند هم ابزار آگاهی و ترس باشد، و هم عامل همبستگی باشد و هم میتواند وسیله فرسایش اعتماد باشد. این دوگانه، مسئله را از سطح یک بحث ارتباطی ساده بیرون میبرد و آن را به سطح امنیت روانی و فرهنگی جامعه میکشاند.
تروریسم رسانه ای در این فضا، به معنای استفاده حساب شده از پیام، تصویر، تیتر، تکرار و روایت برای ایجاد هراس، آشفتگی ذهنی، ناامیدی و بیاعتمادی است. هدف این نوع کنش، صرفا خبر رسانی یا حتی اقناع نیست، بلکه ضربه زدن به توان فهم و تصمیمگیری مخاطب است. وقتی ذهن فرد در معرض هجوم مداوم روایتهای اضطرابی قرار میگیرد، پیش از آنکه بتواند حقیقت را بفهمد، درگیر واکنش هیجانی میشود. همین جابهجایی از تحلیل به واکنش، نقطه اصلی موفقیت تروریسم رسانه ای است.
نسل جدید بیش از هر گروه دیگری در برابر این پدیده آسیبپذیر است، زیرا در زیست بومی رشد کرده که سرعت، کوتاهی پیام، جذابیت تصویر و واکنش فوری بر تامل و درنگ غلبه دارد. این نسل با انبوهی از محتوا مواجه است که هر لحظه از طریق شبکه های اجتماعی، کانالها، پیامرسانها و رسانههای تصویری به سوی او سرازیر میشود. در چنین فضایی، اگر مهارت تشخیص و مدیریت ذهنی وجود نداشته باشد، هر خبر میتواند به شوک، هر تصویر میتواند به هراس و هر شایعه میتواند به حقیقت موقت تبدیل شود.
برای فهم بازدارندگی ذهنی، نخست باید سازوکار تروریسم رسانه ای را شناخت. این پدیده معمولا از چند تکنیک ثابت استفاده میکند. نخستین تکنیک، تکرار است؛ پیام اگر بارها و بارها در قالبهای مختلف بازتولید شود، حتی اگر مبنای قوی نداشته باشد، بهتدریج در حافظه جمعی نفوذ میکند. تکرار، به پیام ظاهری از اهمیت و اعتبار میبخشد و مخاطب را به این نتیجه میرساند که چون چیزی مدام شنیده میشود، لابد باید جدی باشد. تکنیک دوم، برش دادن واقعیت است؛ در این حالت، رسانه بخشی از حقیقت را جدا میکند، آن را برجسته میسازد و بقیه زمینهها را حذف میکند. مخاطب در چنین وضعی، با تصویری ناقص از واقعیت روبهرو میشود و چون زمینه ندارد، ناچار است روایت ارائه شده را بپذیرد. برش دادن واقعیت، یکی از مهمترین شگردهای عملیات روانی است، زیرا حقیقت را به جای آنکه مستقیما انکار کند، ناقص و بیدفاع میکند. تکنیک سوم، شوک عاطفی است؛ تصاویر خشونتآمیز، تیترهای اضطراری، روایتهای آخرالزمانی و جملات مطلق، همگی برای دور زدن ذهن تحلیلی و فعال کردن ذهن دفاعی به کار میروند. وقتی ذهن در وضعیت دفاعی قرار میگیرد، قدرت قضاوت کاهش مییابد و فرد بیشتر به دنبال رهایی از اضطراب است. تکنیک چهارم، دوگانه سازی است؛ در این روش، جهان پیچیده به دو قطب ساده و تقلیل یافته تقسیم میشود، ما و آنها، خیر و شر، قربانی و دشمن، نجات و سقوط. این ساده سازی ظاهرا فهم را آسان میکند، اما در واقع ذهن را از دیدن لایههای واقعی مسئله محروم میسازد. همچنین، تروریسم رسانه ای از همین راه، مخاطب را درون یک جهان قطبی و احساسی نگه میدارد تا امکان تحلیل مستقل کاهش یابد. تکنیک پنجم، تخریب اعتماد است؛ اگر مخاطب به هیچ منبعی اعتماد نکند، در ظاهر ممکن است آگاهتر به نظر برسد، اما در عمل، در وضعیت فرسودگی شناختی قرار میگیرد. ذهنی که همه چیز را مشکوک میبیند، از تشخیص واقعیت هم ناتوان میشود..
نسل جدید در محیطی رشد کرده که مرز میان خبر، نظر، سرگرمی، تبلیغ و تحلیل بسیار مبهم شده است. یک کاربر جوان ممکن است در مدت کوتاهی دهها پیام متناقض ببیند، از سوی چندین منبع مختلف با روایتهای متفاوت روبهرو شود، و همزمان تحت فشار زمان و توجه نیز قرار داشته باشد، در نتیجه این وضعیت، ظرفیت ذهنی را فرسوده میکند و تشخیص را دشوار میسازد.
از طرفی، زیست رسانه ای امروز بر پایه سرعت بنا شده است. پیامها کوتاهتر، ویدئوها فشردهتر و واکنشها فوریتر شدند. در چنین فضایی، ذهن بهجای آنکه فرصت تامل داشته باشد، مدام در حال جهش از یک محرک به محرک دیگر است. این پراکندگی، فرصت طلایی برای تروریسم رسانه ای فراهم میکند، زیرا ذهن خسته و عجول، بیش از ذهن آرام و منظم، در برابر پیامهای ترسآفرین تسلیم میشود. نسل جدید همچنین بهدلیل وابستگی بیشتر به تصویر و قطعههای کوتاه معنا، در معرض نوعی سطحیسازی ادراک قرار دارد. از این رو، اگر تصویر در متن و زمینه قرار نگیرد، ممکن است تنها هیجان بسازد. بنابراین، هرچه وابستگی به مصرف سریع بیشتر شود، خطر افتادن در دام روایتهای مهندسی شده نیز بیشتر میشود.
بازدارندگی ذهنی یعنی توان ایستادن در برابر فشار ادراکی، بدون آنکه فرد به انفعال، اضطراب یا هیجان کور فرو بپاشد. این بازدارندگی، سه بُعد اصلی دارد که عبارتند از: بُعد شناختی، عاطفی و هویتی نام دارند. در بُعد شناختی، فرد باید بتواند منبع خبر را تشخیص دهد، نیت پیام را حدس بزند و میان داده و تفسیر فرق بگذارد. در بُعد عاطفی، باید بتواند احساسات خود را مدیریت کند و در بُعد هویتی، لازم است احساس تعلق و معنا داشته باشد تا در برابر القای ضعف و بیریشگی آسیب نبیند.
بازدارندگی ذهنی یعنی ذهن پیش از واکنش، مکث میکند. این مکث، بسیار مهم است، چون که تروریسم رسانهای روی واکنش سریع حساب میکند. اگر فرد پیش از بازنشر، پیش از قضاوت و پیش از همراهی با موج، لحظهای درنگ کند و بپرسد چه کسی این پیام را ساخته، چرا اکنون منتشر شده و چه چیزی را پنهان میکند، اثر بسیاری از عملیاتهای رسانه ای از بین میرود. این بازدارندگی به معنای بیاحساسی نیست، بلکه برعکس، فرد بازدارنده احساس دارد، اما احساسش بر عقلش حکومت نمیکند.
سواد رسانه ای یکی از مهمترین ابزارهای ساخت بازدارندگی ذهنی است. این سواد فقط به معنای آشنایی با شبکه های اجتماعی یا نرم افزارها نیست، بلکه شامل فهم ساختار پیام، شناخت تکنیکهای اقناعی، درک سوگیری، راستی آزمایی و تحلیل زمینه است. پژوهشهای مرتبط با سواد رسانه ای و سلامت روان نوجوانان نیز نشان میدهد که آموزش این مهارتها میتواند در کاهش آسیب های فضای مجازی و تقویت تاب آوری روانی موثر باشد. از این منظر، فردی که سواد رسانه ای دارد، تیتر را بهتنهایی حقیقت نمیگیرد، چرا که میداند تیتر، فقط یک دروازه ورود است، نه خود واقعیت، و همچنین میفهمد که تصویر، اگرچه تاثیرگذار است، اما بدون زمینه قابل فهم نیست. در نتیجه، بهجای اینکه تحت سلطه شکل ظاهری محتوا قرار گیرد، تلاش میکند به لایههای پشت آن برسد.
سواد رسانه ای به نسل جدید میآموزد که میان خبر و هیجان تمایز بگذارد. بسیاری از محتواها نه برای آگاه کردن، بلکه برای برانگیختن احساس تولید میشوند. اگر این تمایز روشن نباشد، فرد احساس اولیه خود را با حقیقت اشتباه میگیرد، اما سواد رسانه ای میگوید احساس، داده خام است، نه داور نهایی و باید آن را شناخت، اما نباید به آن تسلیم شد.
بازدارندگی ذهنی اگر قرار است پایدار باشد، باید از خانواده آغاز شود. کودک نخستین الگوهای فهم، اعتماد و واکنش را در خانه میآموزد. اگر خانواده در برابر رسانه فقط مصرف کننده منفعل باشد، کودک نیز همین الگو را میگیرد، اما اگر در خانه درباره خبرها گفتوگو شود، درباره شایعهها پرسش شود و درباره هیجانها تامل شود، ذهن کودک از ابتدا با فرهنگ پرسشگری آشنا میشود. همچنین مدرسه نیز نقش تعیین کننده دارد. مدرسه نباید صرفا محل انتقال اطلاعات باشد، بلکه باید محل تمرین اندیشیدن باشد. دانش آموز باید یاد بگیرد که یک خبر را به چند سوال بشکند؛ چه کسی گفته، چرا گفته، با چه سندی گفته، و چه چیزی را نگفته است. این تمرین ساده، اگر پیوسته باشد، نوعی واکسن ذهنی میسازد. از همین رو، مربی و معلم نیز باید خود الگوی این رفتار باشند. اگر بزرگسالان خود با شتاب، هیجان و بازنشر بیبررسی با رسانه برخورد کنند، از نسل جدید نمیتوان انتظار داشت که متفاوت عمل کند. بنابراین، تربیت رسانه ای فقط آموزش محتوا نیست، بلکه نمایش رفتار درست در مواجهه با محتواست.
یکی از اهداف اصلی تروریسم رسانه ای، فرسایش اعتماد عمومی است. وقتی اعتماد ضعیف شود، فرد نسبت به همه چیز بدبین میشود و بدبینی افراطی نیز او را از تشخیص درست محروم میکند. از این رو، مسئله فقط ساختن شک نیست، بلکه ساختن اعتماد آگاهانه است؛ اعتمادی که بر تجربه، گفتوگو، شفافیت و انسجام اجتماعی استوار باشد. سرمایه اجتماعی در این میان اهمیت زیادی دارد. جامعهای که پیوندهای گفتوگویی قوی دارد، در برابر هجوم شایعهها و روایتهای ترس آفرین مقاومتر است، چون افراد در خلا روانی زندگی نمیکنند و میتوانند به شبکهای از معنا و تبادل تجربه متصل باشند و در چنین جامعهای، خبرهای تکان دهنده هم بهراحتی به بحران عمومی تبدیل نمیشود، زیرا زمینه جمعی برای فهم و ارزیابی وجود دارد.
از این منظر، امنیت روانی در اینجا نه یک امر فردی صرف، بلکه یک امر اجتماعی است. وقتی جامعه بتواند به اعضای خود احساس ثبات، تداوم و گفتوگو بدهد، تروریسم رسانه ای سختتر میتواند در آن ریشه بدواند. زیرا ترس زمانی فراگیر میشود که فرد احساس کند تنهاست و پناهی برای فهم جهان ندارد. بازدارندگی ذهنی دقیقا برای شکستن این احساس تنهایی طراحی میشود.
حافظه تاریخی، از ستونهای اصلی بازدارندگی ذهنی است.
جامعهای که گذشته خود را به یاد دارد، کمتر در برابر روایتهای اغراق آمیز و بحرانساز تسلیم میشودف چون که میداند بسیاری از تهدیدها در شکلهای مختلف تکرار شدهاند و هیچ بحرانی لزوماً بیسابقه یا پایانبخش نیست.
نسل جدید اگر ارتباط خود را با حافظه تاریخی و فرهنگی حفظ کند، در برابر شگردهای تحقیر و ناامیدی مقاومتر میشود. تروریسم رسانه ای معمولا میکوشد گذشته را بیمعنا، آینده را تاریک و حال را بیارزش نشان دهد، اما هویت تاریخی به فرد میگوید که او در امتداد یک تجربه طولانی قرار دارد و در برابر بحران، تنها و بیپشتوانه نیست. از این منظر، هویت فرهنگی فقط یک مفهوم نمادین نیست، بلکه ابزار دفاع روانی است. فردی که به زبان، روایت، تجربه جمعی و معنای حضور خود آگاه است، کمتر فریب تبلیغات تحقیرآمیز را میخورد. فرد میداند که ارزش او را فقط رسانه تعیین نمیکند و روایتهای اضطرابی، حقیقت نهایی نیستند.
بازدارندگی ذهنی بدون مهارت عملی باقی میماند، به همین علت، نسل جدید باید چند مهارت مشخص را تمرین کند؛ نخست، مهارت راستی آزمایی است؛ هر خبر مهم باید از چند منبع بررسی شود، و هیچ پیام فوری نباید بیواسطه به حقیقت تبدیل شود. دوم، مهارت تشخیص لحن است؛ اگر لحن یک پیام بیش از اندازه مطلق، تهدیدآمیز یا هیجانی باشد، باید به آن با احتیاط نگاه کرد. سوم، مهارت تفکیک خبر از تفسیر است؛ بسیاری از رسانهها واقعیت را با برداشت خود مخلوط میکنند. مخاطب باید بتواند میان آنچه رخ داده و آنچه درباره آن گفته میشود فرق بگذارد. چهارم، مهارت تنظیم مصرف رسانه ای است؛ ذهنی که بیوقفه در معرض پیام است، فرسوده میشود و این فرسودگی، راه را برای اثرگذاری عملیات روانی باز میکند. پنجم، مهارت گفتوگوی انتقادی است؛ وقتی فرد درباره خبرها با دیگران صحبت میکند، میتواند خطاهای ادراکی خود را اصلاح کند. ششم، مهارت مدیریت هیجان است؛ تروریسم رسانه ای میخواهد هیجان را از کنترل خارج کند، اما فرد آموزش دیده میداند که میان احساس و تصمیم باید فاصله گذاشت. این فاصله، همان لحظه طلایی بازدارندگی ذهنی است.
یکی از نشانههای بلوغ ذهنی این است که فرد از حالت واکنشی خارج شود و به کنشگر تبدیل شود، چرا که واکنش، سریع، احساسی و بیبرنامه است، اما کنش، آگاهانه، هدفمند و مسئولانه است. نسل جدید اگر صرفا در برابر موجها واکنش نشان دهد، همواره در موضع دفاعی باقی میماند، اما اگر بتواند روایت دقیق، پرسش درست و تحلیل متعادل تولید کند، از سطح مصرف کننده به سطح اثرگذار میرسد. کنشگری در فضای رسانه ای به این معنا نیست که هر فرد خود را به تولید کننده دائم محتوا تبدیل کند.، بلکه یعنی هر فرد پیش از بازنشر، به مسئولیت پیام خود آگاه باشد. در جهانی که شایعه میتواند در چند دقیقه میلیونها بار تکرار شود، مسئولیت هر کاربر اهمیت دارد، چرا که هر بازنشر ناآگاهانه، میتواند بخشی از زنجیره تروریسم رسانه ای شود. از این رو، نسل جدید باید به جای غرق شدن در سیل واکنشها، مهارت ساختن معنای مستقل را بیاموزد.
این مهارت، نه تنها نسل جدید را در برابر تروریسم رسانه ای محافظت میکند، بلکه او را به نیرویی برای آرامسازی فضای عمومی تبدیل میسازد، و در نهایت چنین نسلی بهجای دامن زدن به اضطراب، میتواند به بازسازی اعتماد و عقلانیت کمک کند.
بازدارندگی ذهنی در نهایت فقط یک مهارت فردی نیست، بلکه بخشی از اقتدار اجتماعی است. جامعهای که اعضای آن از نظر ذهنی مقاوم باشند، در برابر موجهای تخریب، شایعه و تحریف، انسجام بیشتری خواهد داشت. اقتدار اجتماعی یعنی توان یک جمع برای حفظ آرامش، تصمیم و امید در شرایط فشار است. از این رو، این اقتدار، از درون ذهنها آغاز میشود و در سطح اجتماعی نمایان میشود. همچنین اگر لایه سخت اقتدار برای جلوگیری از تعرض بیرونی لازم است، لایه نرم برای حفظ مشروعیت و همبستگی ضروری است، و لایه ذهنی برای بقا در عصر جنگ روایتها حیاتی است. بنابراین بدون لایه سوم، جامعه حتی اگر ابزارهای سخت و نرم داشته باشد، باز هم میتواند از درون دچار فرسایش شود، و این همان جایی است که بازدارندگی ذهنی به مسئلهای راهبردی تبدیل میشود. از این منظر، تربیت ذهنی نسل جدید نه یک کار حاشیهای، بلکه بخشی از امنیت ملی و فرهنگی است. چون جنگهای نوین اغلب پیش از آنکه به میدان سخت برسند، در میدان ادراک پیروز میشوند.
در نهایت، بازدارندگی ذهنی برای نسل جدید در برابر تروریسم رسانه ای، پاسخی است به جهانی که در آن حقیقت زیر فشار سرعت، هیجان و روایتهای مهندسی شده قرار گرفته است. این بازدارندگی از سواد رسانه ای آغاز میشود، با خانواده و آموزش تقویت میشود، با هویت تاریخی و فرهنگی عمق میگیرد و با مهارتهای تحلیلی و عاطفی به ثبات میرسد. نسل جدید برای ایستادگی در برابر این نوع تروریسم، نیازمند ذهنی آرام، تحلیلی دقیق و حس تعلقی مستحکم است. بنابراین، اگر این سه در کنار هم قرار گیرند، رسانه نمیتواند بهراحتی از ترس ابزار بسازد و از اضطراب، حقیقت جعلی تولید کند، و در چنین حالتی، بازدارندگی ذهنی از یک مفهوم نظری به یک شیوه زندگی تبدیل میشود؛ شیوهای که در آن فرد، پیش از آنکه پیام او را تصرف کند، خود بر پیام مسلط میشود.
یادداشت از: اعظم مهربان
انتهای پیام/