گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم-زهرا بختیاری: سردار محمد شیرازی را شاید بتوان نزدیکترین شخصیت نظامی به شهید سید علی خامنهای دانست. فردی که در طول رهبری ایشان همواره در کنار او خدمت کرد در حالی که کمتر مقابل دوربین قرار میگرفت. سالها مسئولیت ریاست دفتر نظامی رهبری بر عهدهاش بود و سرانجام هم در 9 اسفند سال 1404 در کنار آیتالله خامنهای توسط موشکهای شقیترین دشمنان اسلام آنچنان به شهادت رسید که خودش دوست داشت.
«فاطمه دیانتی» این روزها اوقاتش را در حوزه علمیه خواهران در میدان هروی میگذراند دقایقی از نگاه یک همسر از شخصیتی میگوید که کمتر در موردش صحبت شده اما حتما شنیدن از او میتواند جذاب باشد.

* تجربهای تلخ که نمیدانستم چطور باید مدیریتش کنم
وقتی دعوت کردند تا در مراسم وداع با پیکر رهبر شهید شرکت کنم اول فکر کردم فقط خانواده شهدای بیت رهبری و دیگر کادر آنجا در مراسم حضور دارند. اما وقتی رفتم خانواده شهدای زیادی را دیدم. آن شب خیلی حالم بد شد چون عادت داشتم همیشه آقا را زیارت کنم و حالا دیداری به این شکل با ایشان موجب شد خیلی اذیت شوم و قلبم به شدت درد گرفته بود.
مثل همیشه منتظر بودم خودشان از در تشریف بیاورند. هرگز باورم نمیشد آقایی که با آن قامت و صلابت از در وارد میشدند حالا نشستیم در انتظار آمدن تابوتشان هستیم در حالی که زنده ماندیم. نمیتوانستم باور کنم، برای همین از شدت این فشار حالم بد شد.
حالم همه خیلی بد بود. خانوادههایی که عزیزانشان را پیش از شهادت آقا از دست داده بودند، دلشان به آقا گرم بود اما امثال من که همسرم همراه ایشان شهید شدند حالمان بدتر بود چون کسی نبود که دلداریمان بدهد. و بدتر از آن این بود که در تصوراتم هم نمیگنجید روزی را ببینیم که ما هستیم و آقا نیستند. البته حتما جسم ایشان را ما نمیدیدیم اما مسلم بود که روحشان در کنار ما هست. کاملا احساس میکردم ایشان حضور دارند و نظاره گر ما هستند.
* قلبم از دیدن آنچه میدیدم کنده میشد
وقتی بعد از چند ساعت انتظار اعلام کردند پیکر دارد وارد زینبیه میشود سریع بیرون رفتم زیرا اصلا نمیتوانستم طاقت بیاورم و این صحنه را با چشمم ببینم. همانطور که عرض کردم قلبم درد گرفت. چند بار اعلام کردند پیکر دارد میآید اما نمیآمد. با اینکه من آمده بودم بیرون اما اضطراب شدیدی داشتم. خیلی خیلی قلبم تحت فشار بود. حس میکردم دارد از سینهام کنده میشود. فکر کنید انگار قراره یک خبر خیلی بدی به شما بدهند و این اضطراب هست و هر لحظه هم تشدید میشود. زمان خیلی طولانی شد و خوب واقعا زجر آور بود. تجربه تلخی که سابقه هم نداشت تا بدانیم باید چطور حالمان را مدیریت کنیم.
وقتی بالاخره پیکر را آوردند و متوجه شدم، دلم نیامد نبینمشان. حالی متضاد را تجربه میکردم. هم نمیتوانستم بیرون بمانم هم نمیتوانستم بروم داخل. نمیدانستم چیکار کنم. آرام و قرار نداشتم. لحظات کوتاهی برگشتم داخل همین که از دور چشمم به تابوت ایشان افتاد حالم دیگر به شدت بد شد و دوباره رفتم بیرون.

* هر چه به دفتر همسرم زنگ زدم کسی پاسخ نداد!
در جنگ 12 روزه منزل ما مورد اصابت قرار گرفت. به همین دلیل مدتی من رفتم منزل پدرم و همسرم در محل کار بود تا اینکه خانهای را به ما دادند تا زندگی کنیم. شب قبل از شهادت، همسرم آمد خانه. صبح 9 اسفند هم طبق روال او رفت محل کار و من هم رفتم محل کار خودم سمت میدان هروی.
وقتی صدای انفجارها را شنیدیم نمیدانستیم دقیقا کجا مورد اصابت قرار گرفته است. ولی یکی از دوستانم که نزدیک بیت رهبری بود با من تماس گرفت و پرسید: کجایی؟ گفتم: محل کارم. به من اطلاع داد که که آن منطقه هدف شلیک موشک بوده. وقتی قطع کرد بلافاصله زنگ زدم دفتر حاج آقا، دیدم تلفن زنگ میخورد اما کسی جواب نمیدهد.
خیلی حالم بد شد و نگران شدم. نمیدانستم دقیقا کجا هدف بوده و خبری هم نمیتوانستم کسب کنم. به چند نفر از دوستان زنگ زدم و صحبت کردیم اما اطلاعات دقیق نداشتند. تا اینکه حدود 7 شب اخوی حاج آقا رفته بودند سمت بیت و متوجه شدند دفتر همسرم هدف قرار گرفته و او شهید شده است. خبر داد که از آقا هم سراغ گرفتم و گفتند ایشان در سلامت هستند.
* جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
تا اینکه بالاخره نیمه شب متوجه شدیم که رهبری هم به شهادت رسیدند. با شناختی که از سردار شیرازی داشتم اگر آقا روزی نبودند همسر من هم زنده نمیماند چون اصلا طاقت چنین چیزی را نداشت که باشد و آقا نباشند. با این وصف که همسرم بسیار فرد صبوری بود. عجیب صبر داشت در برابر خواست پروردگار. مثلا در شهادت حاج قاسم سلیمانی خیلی اذیت شد ولی خودش را بخاطر آقا آرام نگه میداشت.
بعد از جنگ 12 روزه هم همینطور. تعدادی از فرماندهان، کسانی بودند که صبح تا شب با همسرم در ارتباط بودند و رابطه نزدیکی داشتند و شهادت آنها هم خیلی برای سردار شیرازی سنگین بود ولی چون کنار آقا بود و به خاطر مسئولیتی که داشت، همیشه آرامش خودش را حفظ میکرد.

* آقا خوب هستند، من هم خوبم
همسرم با اینکه از اغلب مسائل با خبر بود اما اصلا یک کلام حرف ناامید کننده نمیزد یا خستگیاش را به هیچ وجه بروز نمیداد. هر وقت احوالش را میپرسیدیم، میگفت: آقا خوب هستند، من هم خوبم، فقط همین. به همه هم میگفت آقا را دعا کنید و یکسره همین ذکر کلامش بود.
من مطمئنم اینقدر که ملاحظه حال آقا را داشت، خودش مهم نبود. سردار شیرازی عجیب علاقه واقعی به رهبر شهید داشت و فدایی بود، جوری که حتی گاهی وقتها میگفتم: خوشبحالت دست آقا را هر دفعه میبوسی. میگفت نه اینقدر به خودم اجازه نمیدهم آقا یک لحظه بخواهند بخاطر من مکث کنند. حتی یکی از دوستان دفتر که تاریخ شفاهی را ثبت میکرد، یکبار از حاج آقا میپرسد: اگر روزی آقا نباشند شما چه میکنید؟ همسرم میگوید: من میمیرم! و من مطمئنم اینطوری بود نسبت به رهبر شهید. یعنی انگار جانش آقا بود بود.
* نمیخواهم آقا لحظهای نگرانم شوند
گاهی قبل از جنگ 12 روزه میگفتم بیا مثلا دو روز برویم مشهد. ولی چون خطرات و تهدیداتی وجود داشت و او باید از آقا اجازه میگرفت برای رفتن. میگفت دوست ندارم اندازه دو روز هم که شده آقا نگران من شوند تا بروم و برگردم. اسم سردار شیرازی خیلی وقت بود که در لیست ترور بود. در واقع سعی میکرد دست روی دلش بگذارد.

* چون پیکرش را ندیدم، دل کندن برایم سختتر بود
همسرم از قبل انقلاب هم با خانواده حضرت آقا آشنا بود و بعد از انقلاب هم از نزدیک کنار آقا خدمت میکرد. آشنایی قبل انقلاب هم از وقتی بود که رهبر شهید مدتی را به خاطر تبعید، در منزل پدر شوهرم در رفسنجان بودند. پدر همسرم خودش انقلابی بود و به روحانیون تبعیدی سر میزد. سردار شیرازی آن سالها 15-16 ساله بود. بعد از انقلاب هم همسرم به شورای عالی دفاع رفت و کنار رهبری بود. بعد هم که آقا رهبر شدند و فرمانده کل قوا، حاج آقا 37 سال کنار ایشان خدمت کرد.
هیچ وقت فکر نمیکردم همسرم اینطور به شهادت برسد. اتفاقا چند هفته قبلش به او گفته بودم بدون من نرو چون من طاقت ندارم. به خاطر علاقه زیادی به حاج آقا، حقیقتا الان هم نمیدانم چطور زنده هستم. اما این تقدیر الهی هست. همسرم در حالی به شهادت رسید که نشد با پیکرش هم درست وداع کنیم و از این نظر برایم خیلی سختتر بود چون با این شرایط دل کندن مشکلتر هست.
* هدیه تولدی که آقا برایم فرستادند
حضرت آقا با همه مشغلهای که داشتند حواسشان به جزئیات و اطراف هم بود. یکبار روز تولدم، سردار شیرازی خدمت مقام معظم رهبری شهید مشرف شده بود. وقتی شب آمد خانه دیدم دو کتاب همراهش بود با عنوان «کتاب تاریخ اسلام آقای رسولی محلاتی». بعد تعریف کرد به آقا عرض کردم امروز تولد خانمم هست، اجازه میدهید سر رسیدی برایش هدیه ببرم؟ آقا اجازه دادند و فرمودند: میخواهی به همین اکتفا کنی و بعد تشریف بردند کتابخانه خودشان، دو تا کتاب زحمت کشیدند آوردند. برایم خیلی عجیب و جالب بود.
همسرم البته همیشه عجیب سعی میکرد این مرامها را واقعا داشته باشد. اکثرا چون خودش نمیتوانست مستقیم برود خرید کند و به بچهها میسپارد تهیه کنند، یک یادداشت محبت آمیز برایم مینوشت. حالا با همین یادگاریها زنده هستم.
* ماجرای خاکسپاری سردار محمد شیرازی
همسر من وصیتی برای مکان دفنش نکرده بود، و ما مشهدی هم نیستیم و قصدی هم برای خاکسپاری همسرم در حرم امام رئوف نداشتیم اما عنایت خود امام رضا(ع) شامل حالمان شد. سردار شیرازی بسیار از خود گذشته بود و هیچی برای خودش نمیخواست. من از 3 اسفند 56 که با او عقد کردیم تا 9 اسفند 1404، حدود 48 سال از ازدواج ما گذشت. در همه این سالها ندیدم چیزی برای خودش بخواهد.
وصیتنامهای دارد و در آن نوشته مرا جایی دفن کنید که مردم اذیت نشوند. به من سپردند که کجا دفنشان کنیم. وقتی برادر همسرم شیخ علی شیرزای خبر شهادت را آورد، با توجه به اینکه برادر شوهر بزرگم که سال 64 در دفاع مقدس شهید شد و مادر بزرگوار شهید، هر دو در قم دفن بودند، پیشنهاد کردند همسرم را هم در قم دفن کنیم. من گفتم نه قم برایم دور است، حرم حضرت عبدالعظیم(ع) دفن کنیم. بعد اطلاع دادند آقای قاضی عسگر تولیت حرم مخالفت کردند و گفتند خیلیها مایلند اینجا دفن شوند و ما جا نداریم.
تولیت چند امام زاده با ما تماس گرفتند و خواستند همسرم آنجا دفن شود که جور نمیشد. قم هم به دلایلی امکانش به وجود نیامد، تا اینکه به صورت اتفاقی من متوجه شدم پیکر مقام معظم رهبری شهید را هم قرار است در مشهد به خاک بسپارند. زنگ زدم به اخوی همسرم که ببینید اگر امکان دارد پیکر سردار شیرازی هم مشهد دفن شود البته اگر آقازادههای آقا مخالفتی ندارند. قرار شد از جهت احترام با آنها هم در میان گذاشته شود که در آن ایام دسترسی به آنها هم امکان نداشت و نشد.
تا اینکه برادر همسرم با حاج آقا مروی تولیت آستان قدس رضوی تماس گرفت و این موضوع را مطرح کرد. او هم پذیرفته بود و گفته بود بله اینجا در رواق دارالحجه، جا داریم. تا اینکه پیکر همسرم که البته اربا اربا بود همانجا آرام گرفت. خودش هم بعد از شهادت به خواب یکی از نزدیکان آمده بود و گفته بود چیزی از پیکر من بر نخواهد گشت، خودم خواستم و کسی هم ناراحت نباشد.
انتهای پیام/