به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، اندیشه، حرفه بیدار کردن جهان درون است؛ نه گهوارهای که روح را در خوابهای آرام عادت تاب دهد، نفَسی است که نه از بیرون، بلکه از ژرفترین لایههای خاموش هستی برمیخیزد؛ آنقدر آرام که تنها دلهای بیدار آمدنش را حس میکنند. بیآنکه غوغایی برپا کند، پردههای فرسودهٔ وهم را از پنجرههای جان کنار میزند؛ نه تا نوری تازه بیافریند، بلکه تا نوری را که همیشه در خانه روح حضور داشته، از اسارت غبار عادت رها سازد.
گاهی تنها یک اندیشه کافی است تا انسان احساس کند سالها در خانهای زندگی کرده که هیچگاه پنجرههایش را نگشوده است. آنگاه، از ژرفای خاموش وجود، صدایی برمیخیزد؛ نه صدای دیگری، بلکه صدای خویشتنی که سالها زیر لایههای تکرار، غبار، شتاب و عادت پنهان مانده بود. شاید بیداری، آمدن چیزی تازه نباشد؛ بازگشت همان نوری باشد که از آغاز، در خانه روح حضور داشت و تنها پشت پردههای فراموشی ایستاده بود.
از همینجاست که قرآن، پیدرپی بر در جان انسان میکوبد: «آیا نمیاندیشید؟»، «آیا تعقل نمیکنید؟» و اینها ضربههای بیدارباشاند بر صخرههای آگاهی.
هر آیه، شکافی در دیوار خوگرفتگی میگشاید تا انسان از زندان زیستن موروثی بیرون آید؛ از آن زیستنی که در آن چشمها بازند، اما دیدن خاموش است؛ گوشها شنوا هستند، اما حقیقت در آنها فرود نمیآید؛ و چراغی که از آسمان به امانت سپرده شده، در زیرزمینهای تاریک عادت دفن میشود. آنجا که سکوت، آرامآرام به زبان روح بدل میشود، ابر وحی بر کویر دل میبارد.
لحظهای زیر این باران بایست ... بگذار قطرههایش غبار سالیان را از چهره جانت بشویند؛ شاید در آینه همین باران، خویشتنی را ببینی که سالها پیش در ازدحام روزمرگی از تو جدا شده بود. اما رازی در این میان نهفته است: اگر خاک، دل خویش را به روی باران نگشاید، آیا باران، هرچند آسمانی باشد، میتواند بهار را بیافریند؟
باران، هرگز از آسمان دریغ نمیشود؛ این زمین است که باید آیین پذیرفتن را به یاد آورد. زمین، پیش از آنکه تشنه باران باشد، تشنه گشودگی است؛ زیرا هیچ قطعه بستهای، حتی اگر در میان باران نیز بخوابد، بهار را به خاطر نخواهد آورد.
در ژرفای وجود انسان، هنوز چشمهای هست که نخستین پرسشها از آن میجوشند؛ پرسشهایی که هرگز پیر نمیشوند، حتی اگر انسان سالها از کنارشان گذشته باشد. حقیقت نیز پیش از آنکه واژه شود، عطشی است بینام؛ نوری است که پیش از طلوع، در تاریکی دل راه میرود؛ و هدایت، از همان لحظه آغاز میشود که انسان، به جای جستوجوی نور در دوردستها، جرئت میکند پردهای را از پنجره درون خویش کنار بزند.
عقل، آن دست آرام و دیرشکیب کشاورز است؛ دستی که به خاک هجوم نمیآورد، با آن گفتوگو میکند. سکوت زمین را میشکافد، نه برای آنکه زخمی بر آن بنشاند، بلکه تا راهی به سوی رگهای پنهان حیات بگشاید؛ تا قطرههای هدایت، بر پوست غفلت سر نخورند، بلکه در ژرفای جان فرود آیند و در تاریکی ریشهها، آهسته به روشنایی بدل شوند.
هدایت، مسافری نیست که از افقهای دور از راه برسد؛ بذر خاموشی است که از آغاز در اقلیم روح به امانت نهاده شده است. اندیشه، تنها نسیمی است که خاک را کنار میزند تا آن امانت، نخستین نفس خود را بکشد.
عادت، آهستهترین فصل زندگی است؛ فصلی که بیهیاهو میآید و آنقدر آرام بر شانههای جان مینشیند که کسی صدای گامهایش را نمیشنود. روزی از درِ رفتار وارد میشود، روزی دیگر در رگهای وجود خانه میکند؛ تا آنجا که دیگر نمیدانی این راهی که میروی، انتخابِ توست یا خاطرهای که سالهاست به جای تو راه میرود.
مولوی از همین راز پرده برداشت که: «عادت چو کهن شود طبیعت گردد.» چه بسیار طبیعتهایی که در حقیقت، تنها عادتهای سالخوردهاند؛ عادتهایی که آنقدر در جان ریشه دواندهاند که بوی نخستین خاک را از یاد بردهایم.
و صائب، گویی سرنوشت همین خوابِ آرام را میبیند که میگوید: «عادت به هر دوا که کنی، بیاثر شود.» زیرا آنچه پیوسته تکرار شود، حتی اگر مرهم باشد، کمکم از یاد میبرد چگونه شفا ببخشد. چشم نیز اگر همیشه به یک منظره خیره بماند، دیدن را از یاد میبرد؛ همانگونه که دل، در همنشینیِ طولانی با عادت، شگفتی را فراموش میکند.
شاید از همین رو، روح بیش از آنکه تشنه پاسخ باشد، تشنه لرزشی است که خوابِ عادت را برهم زند. اندیشه، پاسخِ نهایی نیست؛ نخستین ترکِ روشن بر دیوارِ خوگرفتگی است. هر ضربه صادقانه تفکر، خاکی را از روی چشمه جان کنار میزند، تا انسان دوباره بوی باران را همانگونه حس کند که نخستین درختِ جهان حس کرده بود.
انسان، هر روز باید اندکی از خویش را کلنگ بزند؛ زیرا جان، همیشه از هجومِ دشمنان زخمی نمیشود؛ گاه زیر لایههای نرمِ عادت به خواب میرود، و خوابهای طولانی، آرامتر از هر مرگی، ریشههای زندگی را از یاد میبرند. هر ضربه صادقانه اندیشه، خاکی را کنار میزند تا ریشهای دوباره نفس بکشد؛ و شاید تمامِ بیداری، همین باشد که هیچگاه آخرین شخمِ دل را کافی نپنداریم.
و آنکه هرگز جرئت شخم زدن درون خویش را پیدا نکند، سالها بر آستانه معنا خواهد ایستاد؛ چشمبهراه میوهای که هیچگاه بذرش را به خاک نسپرده است.
شاید راز آنکه گاهی لحظهای اندیشیدن، دری را میگشاید که سالیان عبادت از گشودنش بازماندهاند، همین باشد؛ زیرا عبادت، باران رحمت است، اما اندیشه، آن کلنگ خاموشی است که خاک جان را برای استقبال از باران آماده میکند.
و چه راز شگفتی است که زمین، از زخم کلنگ نمیرنجد؛ از نوازش آن به یاد بهار میافتد. روح نیز چنین است. هر پرسشی که با صداقت بر آن فرود آید، زخمی بر جان نیست؛ شکافی است برای ورود نور. شاید خداوند، بهار را نخست در باران نیافرید؛ در جسارت خاک آفرید که دل خود را به روی باران گشود. و انسان نیز، از همان لحظه دوباره متولد میشود که دیگر از شکافته شدن نمیترسد؛ زیرا میداند هر شکافی که به سوی نور باز شود، آغاز روییدن است، نه آغاز ویرانی.
یادداشت از: آیتالله احمد مبلغی، استاد حوزه و دانشگاه
انتهای پیام/