به گزارش خبرگزاری تسنیم از ساری، روزگاری ناوهای هواپیمابر آمریکا تنها شناورهایی عظیم برای حمل هواپیما و تجهیزات نظامی نبودند؛ آنها بخشی از «زبان قدرت» واشنگتن بودند؛ نمادهایی شناور از توان نظامی که حضورشان در آبهای یک منطقه، پیش از آنکه حتی گلولهای شلیک شود، پیام سیاسی و روانی خود را مخابره میکرد.
ناو آمریکایی که وارد منطقهای میشد، صرفاً یک ابزار جنگی وارد میدان نشده بود؛ پشت سر آن تصویری از قدرتی قرار داشت که میتوانست هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای خود، معادلات سیاسی و امنیتی را تحت تأثیر قرار دهد.
در قرن بیستم، این تصویر چنان قدرتمند بود که بسیاری از کشورها پیش از آنکه با قدرت نظامی آمریکا وارد رویارویی شوند، با تصور شکست در ذهن خود، گزینه عقبنشینی را انتخاب میکردند.
ناوها در آن دوران فقط جنگافزار نبودند؛ نماد هیمنه بودند.
اما یک سؤال اساسی امروز بیش از گذشته اهمیت پیدا کرده است:
آیا قدرت نظامی، همچنان به همان اندازه گذشته میتواند اراده سیاسی ایجاد و اراده دیگران را در هم بشکند؟
این پرسش را نمیتوان صرفاً با شمار هواپیماها، تعداد موشکها، قدرت ناوگان دریایی یا گستره پایگاههای نظامی پاسخ داد.
جنگها گاهی در نقطهای فراتر از میدان سلاحها تعیین تکلیف میشوند؛ جایی که «اراده» و «ادراک قدرت» وارد میدان میشوند.
قدرت نظامی با هیمنه یکی نیست
در جنگ تحمیلی سوم آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران، صرفاً تعداد هواپیماها، موشکها، ناوها و پایگاههای نظامی نبود که نتیجه نبرد را شکل داد.
آنچه اهمیت ویژهای پیدا کرد، اراده دفاعی ایران بود؛ ارادهای که نشان داد برخورداری از برتری سختافزاری الزاماً به معنای توانایی تحمیل اراده سیاسی بر طرف مقابل نیست.
نبرد 40روزه، فارغ از اینکه هر طرف آن را چگونه روایت و تفسیر کند، یک واقعیت مهم را دوباره در برابر نظریه قدرت قرار داد:
برتری نظامی یک چیز است و توان تحمیل اراده سیاسی چیز دیگر.
قدرت نظامی، در سادهترین تعریف، توانایی وارد کردن ضربه است؛ اما هیمنه فراتر از قدرت ضربه زدن است.
هیمنه زمانی شکل میگیرد که طرف مقابل، قدرت شما را شکستناپذیر تصور کند؛ زمانی که باور کند هزینه مقاومت آنقدر سنگین است که عقل سیاسی چیزی جز تسلیم، عقبنشینی یا پذیرش خواسته طرف قدرتمند را پیشنهاد نمیکند.
بنابراین، قدرت واقعی یک هژمون فقط در تعداد جنگندهها و ناوهایش خلاصه نمیشود؛ بخشی از آن در تصویری است که دیگران از قدرت آن دارند.
اگر این تصویر ترک بردارد، حتی در شرایطی که قدرت سخت همچنان پابرجا باشد، بخشی از کارکرد هژمونیک آن نیز تضعیف خواهد شد.
هشدارهایی که سالها قبل داده شد
قائد شهید آیتالله خامنهای در سالهای گذشته بارها درباره روند افول قدرت و هیمنه آمریکا سخن گفته بود.
در سال 1391 و در دیدار با استادان دانشگاه، یکی از نشانههای تحول در نقشه قدرت جهانی را افول وجهه آمریکا دانست و بر این نکته تأکید کرد که واشنگتن طی دهههای گذشته نه فقط از قدرت مادی، بلکه از اعتبار و وجهه خود نیز برای ایجاد نفوذ استفاده کرده است.
این تحلیل در سال 1397 صریحتر بیان شد؛ آنجا که از روند افول و زوال قدرت، اقتدار و هیمنه آمریکا در جهان سخن گفته شد.
در این نگاه، مسئله فقط کاهش قدرت سخت آمریکا نیست؛ مسئله مهمتر، کاهش تدریجی قدرت نرم، اعتبار و توانایی واشنگتن برای متقاعد کردن دیگران به پذیرش اراده خود است.
شاید به همین دلیل است که افول یک هژمون الزاماً از نابودی ناوگان یا فروپاشی توان نظامی آن آغاز نمیشود.
ممکن است افول هژمونی از جایی آغاز شود که قدرت نظامی دیگر نتواند بهتنهایی تسلیم سیاسی طرف مقابل را تضمین کند.
بازدارندگی فقط موشک نیست
در چنین شرایطی، مفهوم «اراده دفاعی» اهمیت ویژهای پیدا میکند.
بازدارندگی صرفاً به معنای داشتن سلاح نیست؛ بازدارندگی زمانی شکل میگیرد که طرف مقابل باور کند شکستن اراده شما هزینهای سنگین و غیرقابل پیشبینی برای او خواهد داشت.
از این منظر، جنگ فقط جنگ موشکها، هواپیماها، ناوها و پایگاهها نیست.
جنگ، جنگ ارادههاست.
جنگ باورهاست.
جنگی است میان این تصور که «قدرت برتر هرچه بخواهد میتواند انجام دهد» و این واقعیت که یک ملت میتواند با اتکا به اراده، انسجام و توان دفاعی خود، هزینه محاسبات طرف مقابل را بهشدت افزایش دهد.
این دقیقاً همان نقطهای است که یک تصویر نظامی میتواند معنایی فراتر از یک تصویر نظامی پیدا کند.
تصویر یک ناو هواپیمابر آمریکایی که پس از یک نبرد پرهزینه، منطقه غرب آسیا را ترک میکند، فارغ از جزئیات فنی و نظامی آن، میتواند در سطح افکار عمومی جهانی حامل یک پرسش بزرگ باشد:
آیا آن ناو هنوز همان معنایی را دارد که چند دهه قبل داشت؟
ناوی که دیگر بهتنهایی تعیینکننده نیست
ناوهای هواپیمابر آمریکا هنوز هم از مهمترین ابزارهای قدرت نظامی جهان محسوب میشوند. آمریکا همچنان یکی از قدرتمندترین ارتشهای جهان را در اختیار دارد و از شبکهای گسترده از پایگاهها، ناوگانها و تجهیزات پیشرفته نظامی برخوردار است.
بنابراین سخن گفتن از «سقوط آمریکا» به معنای پایان قدرت نظامی این کشور، سادهسازی مسئله است.
مسئله اما چیز دیگری است.
آیا قدرت نظامی آمریکا همچنان همان میزان قدرت سیاسی و روانی گذشته را تولید میکند؟
اگر پاسخ این سؤال بهتدریج تغییر کند، آنگاه باید میان «قدرت» و «هیمنه» تفاوت قائل شد.
یک کشور ممکن است همچنان قدرت نظامی عظیمی داشته باشد، اما دیگر نتواند صرف حضور نظامی خود، اراده سیاسی طرف مقابل را تغییر دهد.
در چنین شرایطی، قدرت سخت باقی مانده است اما کارکرد هژمونیک آن در حال کاهش است.
شاید این همان تفاوت مهم میان «سقوط» و «افول» باشد.
افول به معنای آن نیست که یک قدرت بزرگ ناگهان ناپدید میشود؛ بلکه به معنای آن است که توانایی آن برای تعیین قواعد بازی، تحمیل اراده و شکل دادن به رفتار دیگران، بهتدریج کاهش مییابد.
آیا جهان در حال عبور از هژمونی آمریکاست؟
جنگ تحمیلی سوم آمریکا و رژیم صهیونیستی میتواند از این منظر، فراتر از یک رویارویی نظامی مورد بررسی قرار گیرد.
این جنگ یک سؤال راهبردی را برجسته کرد:
آیا دوران ابرقدرتی که صرف نمایش سختافزار نظامی میتوانست معادلات سیاسی را تغییر دهد، به پایان خود نزدیک میشود؟
در سیاست بینالملل، «ادراک قدرت» بخشی از خود قدرت است.
قدرتی که شکستناپذیر تصور میشود، بسیار بیشتر از قدرتی اثرگذار است که طرف مقابل میداند میتوان در برابر آن مقاومت کرد.
به همین دلیل، حتی اگر آمریکا همچنان از نظر نظامی قدرتمند باقی بماند، هر اندازه که تصور شکستناپذیری آن در ذهن ملتها و دولتها کاهش پیدا کند، بخشی از کارکرد هژمونیک این قدرت نیز تضعیف خواهد شد.
این شاید همان نقطهای باشد که باید آن را افول آمریکا نامید، نه سقوط آمریکا.
جهان پس از انحصار هژمونیک
اگر این روند ادامه پیدا کند، نظم جهانی نیز نمیتواند بدون تغییر باقی بماند.
جهان آینده ممکن است به سمت نظمی حرکت کند که در آن قدرت میان بازیگران بیشتری توزیع شده باشد؛ نظمی که در آن کشورها بیش از گذشته به توان دفاعی، استقلال راهبردی، ظرفیتهای بومی و اراده سیاسی خود تکیه کنند.
در چنین جهانی، آمریکا همچنان حضور خواهد داشت.
ناوهایش همچنان در دریاها حرکت خواهند کرد.
پایگاههایش همچنان فعال خواهند بود.
هواپیماهایش همچنان پرواز خواهند کرد.
اما حضور داشتن با تعیینکنندگی مطلق یکسان نیست.
این شاید مهمترین پیامد راهبردی جنگ تحمیلی سوم باشد.
اگر یک قدرت بزرگ همچنان از توان نظامی برخوردار باشد، اما نتواند صرفاً با نمایش آن قدرت، اراده سیاسی خود را بر ملت دیگری تحمیل کند، جهان وارد مرحلهای تازه شده است.
مرحلهای که در آن، سختافزار نظامی همچنان اهمیت دارد، اما دیگر بهتنهایی تعیینکننده نیست.
پایان یک تصویر، آغاز یک جهان تازه
شاید بتوان پایان این جنگ را فقط پایان یک نبرد 40روزه ندانست؛ شاید این پایان، سرآغاز بحثی بزرگتر درباره جهان پس از هژمونی آمریکا باشد.
جهانی که در آن ناوهای هواپیمابر همچنان حرکت میکنند، اما حرکت آنها الزاماً به معنای تغییر سرنوشت ملتها نیست.
جهانی که در آن موشکها، جنگندهها و ناوها همچنان بخشی از معادله قدرتاند، اما در کنار آنها، اراده ملتها، انسجام اجتماعی، قدرت بازدارندگی و باور به امکان مقاومت نیز نقشی تعیینکننده پیدا میکند.
در چنین جهانی، شاید مهمترین تصویر نه یک ناو در حال حرکت، بلکه ملتی باشد که حاضر نیست سرنوشت خود را صرفاً بر اساس اندازه ناوگان نظامی طرف مقابل تعیین کند.
ایران در این نبرد نشان داد که جنگ فقط جنگ سلاحها نیست؛ جنگ ارادهها و باورهاست.
و شاید پیام بزرگتر این باشد:
ناوها هنوز میتوانند دریاها را طی کنند؛ اما دیگر صرف حرکت یک ناو، لزوماً مسیر تاریخ را تعیین نمیکند.
محمدعلی فتحاللهی سیدآبادی ـ کارشناس رسانه ـ مدرس دانشگاه
انتهای پیام/