به گزارش خبرگزاری تسنیم دفتر جزایر خلیج فارس، پاییز از راه رسید و امروز اول مهر است؛ روزی که در تقویم ایرانی، از همان کودکی با خودش بوی کیف نو، دفترهای سفید و اضطراب خوشایندِ دیدن معلم جدید را به همراه دارد. در خانههای زیادی از دیشب کیفها کنار در گذاشته شدند، دفترها ورق خوردند، مدادها تراشیده شدند و مادرها و پدرها هزار بار به بچهها گفتهاند چیزی جا نگذارند.
بچهها از همان دیشب به زنگ مدرسه فکر میکردند؛ به دوستی که قرار بود صبح ببینند، به نیمکتی که دوباره روی آن بنشینند، به معلمی که قرار بود اسمشان را از روی فهرست بخواند و به زنگ تفریحی که اولین بازی سال تحصیلی را با آن شروع کنند.اما در میناب، مدرسه شجره طیبه امروز با واقعیتی سنگین روبهروست؛ 120 دانشآموز دیگر نیستند.
آنها اگر بودند، دیشب باید کیف مدرسهشان را آماده میکردند، دفتر و کتابشان را داخل کیف میگذاشتند و برای یک سال دیگر درس خواندن آماده میشدند؛ سالی که قرار بود یک قدم دیگر آنها را به آینده نزدیک کند. قرار بود سرِ صف صبحگاهی بایستند، سرود بخوانند، با هم بخندند و سرِ یک نیمکت، ماجرای تعطیلات تابستان را برای هم تعریف کنند.
کدام مادر فکر میکرد آخرین باری است که فرزندش را راهی مدرسه میکند، ؟ کدام پدر تصور میکرد روزی برسد که به جای پرسیدن «امروز مدرسه چه خبر بود؟» باید با عکس فرزندش حرف بزند؟ کدام خواهر یا برادری باور میکرد امسال باید ، تنها به مدرسه بروند؟هیچکس برای چنین فردایی آماده نیست.
آن بچهها قرار نبود تبدیل به نام و عکس روی یک بنر شوند. قرار بود بزرگ شوند، درس بخوانند، شغل پیدا کنند، خانواده تشکیل دهند و هرکدام به شکلی سهم خودشان را در آینده این کشور بسازند. بعضیهایشان شاید هنوز نمیدانستند میخواهند چهکاره شوند؛ یکی شاید پزشک میشد، یکی معلم، یکی مهندس، یکی خلبان و دیگری شاید مسیری را انتخاب میکرد که هیچکس امروز نمیتواند حدس بزند. اما یک موشک، همه این «شاید»ها را از خانوادههایشان گرفت.
در شجره طیبه فقط دانشآموزان نبودند. معلمانی هم بودند که قرار بود امروز دوباره سر کلاس حاضر شوند، نام دانشآموزانشان را صدا بزنند، دفتر مشقها را ببینند و برایشان درس بدهند. 26 معلم و کارمند این مدرسه نیز در میان جانباختگان بودند؛ کسانی که خودشان روزی با همان کیف و همان دفتر، راه مدرسه را رفته بودند و بعدها تصمیم گرفته بودند زندگیشان را وقف آموزش بچههای این سرزمین کنند.
و حالا امروز اول مهر آمده است؛ بدون آنها.شاید تلخترین تصویر اول مهر امسال همین باشد: کودکانی که باید صبح زود بیدار میشدند، لباس مدرسه میپوشیدند و راهی کلاس میشدند، اما جای آنها را سکوت گرفته است. کلاسهایی که باید پر از خنده و پرسش و شیطنت میبودند، امسال سرد و خالیاند.
برای مادران شجره طیبه، پذیرفتن این واقعیت آسان نیست. مگر میشود مادری به همین سادگی باور کند کودکی که دیروز در خانه میدوید، دیگر قرار نیست در را باز کند و وارد شود؟ مگر ذهن یک مادر به این راحتی میپذیرد که دیگر صدای فرزندش را از اتاقش نشنود؟ این داغ با رسیدن اول مهر بزرگتر و سختتر شده است؛ چون هر صدای زنگ مدرسه، هر صدای خنده بچهها در کوچه، و هر کیف مدرسهای که در دست کودکی دیگر ببیند، میتواند چیزی را در ذهن این خانوادهها دوباره زنده کند.
و در سوی دیگر، خانوادههایی هستند که امسال فرزندشان را با نگرانی بیشتری راهی مدرسه میکنند. جنگ هنوز برای آنها تمام نشده است. طبیعی است که پدر و مادری که ماهها پیش فرزندش را با خیال یک روز عادی به مدرسه فرستاده و بعد با یک فاجعه روبهرو شده، امروز هنگام بدرقه کودک خود هزار فکر در سر داشته باشد: آیا مدرسه امن است؟ اگر اتفاقی افتاد چه؟ اگر دوباره صدای انفجار آمد، چه کسی از بچهها مراقبت میکند؟ اینها سؤالهای سادهای نیستند؛ سؤالهای پدر و مادری است که دیگر نمیتواند امنیت مدرسه را فقط یک امر بدیهی فرض کند.
حمله به شجره طیبه حالا فقط یک خبر مربوط به ماههای گذشته نیست. اثر آن در اولین روز سال تحصیلی جدید، در کلاسهای درس، در خانههای داغدار و حتی در اضطراب خانوادههایی که هنوز کودکانشان را راهی مدرسه میکنند، ادامه دارد. هیأت حقیقتیاب مستقل سازمان ملل نیز در گزارش اخیر خود اعلام کرده است که «دلایل معقولی» وجود دارد که نشان میدهد آمریکا در حمله به مدرسه شجره طیبه مرتکب جنایت جنگی شده است. اما فارغ از هر گزارش و هر عنوان حقوقی، یک واقعیت انسانی همچنان جلوی چشم ماست.
امروز اول مهر است و 120 کودک نیستند. کیفهایشان دیگر گوشه اتاق نیست. دفترهایشان برای مشق امروز باز نمیشود. هیچکدام از آنها منتظر زنگ تفریح و دیدن دوستشان نیستند.این شاید سادهترین تصویری باشد که میتواند عمق فاجعه شجره طیبه را نشان دهد. 120 کودک فقط 120 عدد نیستند؛ 120 آیندهاند که قرار بود از امروز، از همین مدرسه، ساخته شوند.
یادداشت از عبدالرحیم رضوانی فعال رسانهای
انتهای پیام/7558