به گزارش خبرگزاری تسنیم، صبح که آغاز میشود، میلیونها کودک و نوجوان در سراسر کشور پشت میزهایی مینشینند که قرار است آنها را برای آینده آماده کند. بعضی در کلاسهای شلوغ مدارس، بعضی در اتاقهای کوچک خانه و بعضی در برابر صفحهای روشن که مرز میان کلاس و زندگی روزمره را از میان برداشته است. اما میان همه این شکلهای متفاوت آموزش، یک حقیقت مشترک وجود دارد، مدرسه دیگر تنها جایی نیست که دانشآموز در آن درس میخواند، بلکه مدرسه امروز در رقابت با جهانی قرار گرفته که از لحظه بیدار شدن کودک تا زمان خواب، بیوقفه اطلاعات، تصویر، صدا، خبر و سرگرمی به ذهن او میفرستد.
در چنین جهانی مشکل آموزش دیگر کمبود اطلاعات نیست، بلکه مسئله اصلی ناتوانی در تبدیل اطلاعات به فهم است. نسل امروز شاید بیش از هر نسل دیگری به منابع دانستن دسترسی داشته باشد، به طوری که یک تلفن همراه میتواند در چند ثانیه هزاران صفحه را پیش روی یک نوجوان قرار دهد، همچنین ویدئوهای آموزشی، کتابهای دیجیتال، کلاسهای آنلاین، پایگاههای علمی و شبکههای اجتماعی، مرزهای قدیمی یادگیری را شکستهاند. با این حال، دسترسی آسان به دانستن، الزاماً به معنای عمیقتر شدن فهم نیست، حتی ممکن است ذهن انسان را به مصرفکنندهای تبدیل کند که پیوسته محتوا دریافت میکند، اما فرصت اندیشیدن درباره آن را از دست میدهد.
در این میان مدرسه با مسئلهای جدیتر از تغییر شیوه تدریس روبهرو شده است. آموزش باید در جهانی معنا پیدا کند که کودک پیش از ورود به کلاس، بخش بزرگی از روز خود را در معرض آموزشهای رسمی و غیررسمی فضای مجازی گذرانده است. او دیگر منتظر نمیماند تا معلم نخستین کسی باشد که اطلاعاتی تازه در اختیارش میگذارد، بلکه اطلاعات پیش از معلم به سراغ او میآیند، و آنچه معلم باید به دست دانشآموز برساند، بیش از آنکه حجم تازهای از اطلاعات باشد، قدرت تشخیص، طبقهبندی، تحلیل و فهم است.
تحصیل مجازی در سالهای گذشته این تغییر را آشکارتر کرد، کلاس درس از یک مکان به یک صفحه تبدیل شد و فاصله میان مدرسه و خانه تقریباً از میان رفت. دانشآموز در همان اتاقی که استراحت میکرد، درس خواند، همان جایی که بازی میکرد، در کلاس حاضر شد و همان وسیلهای که برای سرگرمی در اختیار داشت، تبدیل به ابزار آموزش شد. در نتیجه این نزدیکی ظاهری، در کنار مزایای خود، مرزهای روانی آموزش را نیز کمرنگ کرد. مدرسه برای کودک فقط یک ساختمان نبود، بلکه خروج از خانه، حضور در جمع، مواجهه با نظم زمانی، رعایت مقررات، تعامل با همسالان و روبهرو شدن با شخصیتی غیر از والدین، بخشی از فرآیند تربیت بود. در مدرسه، کودک یاد میگرفت که همه خواستههای او فوراً برآورده نمیشوند، یاد میگرفت برای رسیدن به نوبت خود صبر کند، یاد میگرفت نظر دیگری ممکن است با نظر او متفاوت باشد و این تفاوت الزاماً تهدید نیست، و یاد میگرفت شکست خوردن بخشی از زندگی است و اشتباه کردن پایان مسیر محسوب نمیشود.
این تجربههای کوچک، در کتابهای درسی ثبت نمیشوند، اما شخصیت انسان را میسازند. بخش مهمی از تربیت، نه در متن کتاب، بلکه در میان مناسبات روزمره کلاس شکل میگیرد؛ در نوع برخورد معلم با یک پاسخ اشتباه، در دوستیهای ساده دانشآموزان، در تقسیم مسئولیتها، در رعایت نوبت و حتی در اختلافهایی که میان چند کودک شکل میگیرد و با هدایت معلم به تجربهای برای زندگی تبدیل میشود.
در آموزش مجازی، بخشی از این تجربهها کمرنگ شد، مشکل فقط خاموش بودن دوربین یا ضعیف بودن اینترنت نبود، بلکه مسئله عمیقتر از فناوری بود. بخشی از آموزش از بستر طبیعی و انسانی خود جدا شده بود، و معلم دیگر همیشه نمیتوانست تغییر حالت چهره دانشآموز را ببیند، اضطراب او را از سکوتش بفهمد یا بیحوصلگیاش را از نحوه نشستن تشخیص دهد، همچنین دانشآموز نیز بسیاری از ظرافتهای ارتباط انسانی را که در فضای واقعی کلاس اتفاق میافتاد، از دست داد. از همین منظر، مسئله بیسوادی عمومی را نیز باید فراتر از ناتوانی در خواندن و نوشتن دید، جامعه ممکن است از نظر تعداد افراد دارای مدرک تحصیلی رشد کند، اما همزمان با ضعف درک، تحلیل و تشخیص مواجه باشد. انسانی که میتواند متنی را بخواند، اما معنای آن را نمیفهمد با کسی که اصلاً قادر به خواندن نیست تفاوت دارد، با این حال هر دو در نقطهای از مسیر فهم با محدودیت روبهرو هستند. بیسوادی امروز میتواند شکلهای پیچیدهتری داشته باشد، مثل ناتوانی در تشخیص خبر جعلی، ضعف در استدلال، ناتوانی در فهم یک متن، وابستگی به پاسخهای آماده، ناتوانی در شنیدن نظر مخالف و ضعف در پیوند دادن آموختهها با زندگی واقعی، صورتهای تازهای از فقدان سواد هستند.
در چنین وضعیتی ممکن است فرد اطلاعات فراوانی داشته باشد، اما در مواجهه با یک مسئله واقعی نتواند از همان اطلاعات استفاده کند انباشت اطلاعات حتی میتواند این بیسوادی را پنهان کند، همچنین فرد ممکن است درباره موضوعات فراوانی اطلاعات پراکنده داشته باشد، اصطلاحات بسیاری بداند و از اخبار روز عقب نماند، اما در تحلیل یک مسئله ساده دچار سردرگمی شود. بنابراین تفاوت میان اطلاعات و فهم دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود، اطلاعات مانند مصالح ساختمانی است و فهم مانند معماری، انباشتن مصالح، به خودی خود ساختمان نمیسازد.
نظام آموزشی اگر تنها بر افزایش حجم مطالب درسی تمرکز کند، در نهایت ذهنهایی خواهد ساخت که شاید حافظه قدرتمندی داشته باشند، اما الزاماً قدرت تحلیل ندارند. دانشآموز ممکن است فرمولی را به خاطر بسپارد، تعریفی را حفظ کند و برای امتحان آماده شود، اما چند ماه بعد بخش زیادی از آن را فراموش کند، زیرا دانشی که به تجربه و معنا متصل نشده باشد، در ذهن ماندگاری محدودی دارد.
یکی از مشکلات پنهان آموزش، تبدیل یادگیری به فعالیتی موقت برای عبور از امتحان است. در چنین شرایطی، کتاب دیگر پنجرهای به جهان نیست، بلکه مانعی است که باید از سر راه آزمون کنار زده شود، و نمره نیز از نشانهای برای سنجش یادگیری، به هدف نهایی تبدیل میشود.
از این رو، مسئله آینده آموزش نه حذف فناوری است و نه تسلیم شدن کامل در برابر آن، بلکه مسئله تربیت انسانی است که بتواند از فناوری استفاده کند، بدون آنکه خود به مصرفکننده منفعل فناوری تبدیل شود. کودک باید بتواند میان دانستن و فهمیدن فاصله بگذارد و بداند هر مطلبی که در صفحه نمایش ظاهر میشود، حقیقت نیست و هر سخنی که با تصویر و موسیقی همراه شده، اعتبار علمی ندارد. البته باید دانست که این نوع سواد را نمیتوان تنها با یک کتاب درسی آموزش داد، بلکه این مهارت باید در شیوه زندگی مدرسه جاری شود. کلاس باید جایی باشد که دانشآموز در آن امکان تجربه کردن داشته باشد، امکان اشتباه کردن، دوباره فکر کردن، اصلاح کردن و حتی ندانستن را داشته باشد.. اگر مدرسه ندانستن را مایه شرمساری بداند، دانشآموز به جای پرسیدن، تظاهر به دانستن خواهد کرد و در چنین فضایی یادگیری از یک فرآیند زنده به نمایش موفقیت تبدیل میشود.
معلم نیز در این جهان تازه دیگر صرفاً انتقالدهنده محتوا نیست، نقش او بیشتر به راهنمایی برای عبور از اقیانوس اطلاعات شبیه شده است. ارزش معلم در جهانی که پاسخهای آماده فراواناند، بیشتر در توانایی او برای ساختن زمینه فهم آشکار میشود. معلم باید بتواند ذهن دانشآموز را از پراکندگی به تمرکز، از حفظ کردن به تحلیل و از دریافت منفعلانه به مشارکت فعال برساند.
خانواده نیز نمیتواند از این تغییر کنار بایستد. کودکی که در خانه با والدینی روبهروست که خودشان دائماً در حال مصرف محتوای کوتاه و پراکندهاند، پیام متفاوتی از آنچه مدرسه درباره مطالعه و تمرکز میگوید دریافت میکند. فرهنگ مطالعه با دستور ساخته نمیشود، و کودک بیش از آنکه از توصیههای والدین تأثیر بگیرد، از شیوه زندگی آنان یاد میگیرد.
جامعه نیز مدرسهای بزرگتر از مدرسه رسمی است. رسانهها، شبکههای اجتماعی، خانواده، خیابان، محیط کار والدین و حتی شیوه گفتوگوی بزرگسالان با یکدیگر، همه در تربیت نسل آینده نقش دارند. نمیتوان کودک را در مدرسه به تفکر منطقی دعوت کرد و بیرون از مدرسه، فضای عمومی را از هیجان، شایعه و واکنشهای بدون بررسی پر کرد. در نتیجه بیسوادی عمومی در چنین شرایطی فقط محصول ضعف یک نهاد نیست، بلکه حاصل مجموعهای از عادتهای فرهنگی است.
راه اصلاح نیز از بازگشت به گذشته نمیگذرد. مدرسه آینده باید از فناوری استفاده کند، اما نباید اجازه دهد فناوری جای تجربه انسانی را بگیرد، یا کتاب دیجیتال میتواند در کنار کتاب کاغذی قرار گیرد، همچنین کلاس آنلاین میتواند مکمل کلاس حضوری باشد و آموزش هوشمند میتواند مسیر یادگیری را شخصیتر کند. با این حال، هیچ فناوری نباید انسان را از گفتوگو، همکاری، تجربه اجتماعی و مواجهه واقعی با دیگری بینیاز تصور کند.
مدرسه آینده بیش از آنکه به تجهیزات تازه نیاز داشته باشد، به تعریف تازهای از موفقیت نیازمند است. موفقیت آموزشی فقط افزایش میانگین نمرات نیست. انسانی که پس از پایان مدرسه بتواند مستقل بیندیشد، مسئولانه تصمیم بگیرد، اطلاعات را ارزیابی کند، با دیگری گفتوگو کند و در برابر خطا توان اصلاح داشته باشد، بخشی از مهمترین اهداف آموزش را به دست آورده است.
مدرسه زمانی زنده است که چیزی بیش از کتاب به دانشآموز بدهد، یعنی باید به او توان دیدن، شنیدن، سنجیدن و فهمیدن بدهد. مدرسه باید ذهنی بسازد که در برابر حجم عظیم اطلاعات تسلیم نشود و در برابر پیچیدگی جهان سادهانگار نماند. نسل امروز در جهانی بزرگ میشود که سرعت تولید اطلاعات از سرعت هضم ذهنی انسان بیشتر شده است، و هر روز هزاران تصویر، خبر، تحلیل و ادعا وارد زندگی او میشود و اگر آموزش نتواند مهارت مواجهه با این حجم از اطلاعات را ایجاد کند، شکاف میان باسواد بودن و باسواد به نظر رسیدن بیشتر خواهد شد.
مدرسه در این میان همچنان یکی از معدود مکانهایی است که میتواند به انسان فرصت کند آهستهتر فکر کند، فرصت خواندن یک متن، گفتوگو درباره یک ایده، شنیدن صدای دیگری و رسیدن به نتیجهای که از مسیر تجربه و تأمل به دست آمده است. از همین رو، آینده آموزش از جایی آغاز میشود که انسان دوباره به مرکز آن بازگردد. فناوری باید ابزار باشد، دانش باید وسیله فهم جهان شود و مدرسه باید جایی باقی بماند که کودک در آن فقط برای امتحان آماده نشود، بلکه برای زیستن آماده شود، اگر آموزش بتواند این تعادل را پیدا کند، تحصیل مجازی نیز میتواند از یک تهدید به فرصتی برای بازتعریف یادگیری تبدیل شود، اما اگر صرفاً شکل کلاس تغییر کند و نگاه ما به آموزش همان نگاه گذشته باقی بماند، صفحه نمایش فقط نیمکت را جابهجا کرده است، نه اینکه مسئله آموزش را حل کرده باشد.
در نهایت، مسئله اصلی مدرسه تعداد کتابها، سرعت اینترنت یا حتی شکل کلاس نیست، بلکه مسئله، انسانی است که از مدرسه بیرون میآید. انسانی که باید در روزگار وفور اطلاعات توان تشخیص داشته باشد، در روزگار سرعت، قدرت مکث و در روزگار هیاهو، توان شنیدن؛ و در روزگار پاسخهای آماده، استقلال اندیش داشته باشد.بنابراین. آنچه آینده جامعه را میسازد، حجم اطلاعاتی نیست که نسل آینده در ذهن خود ذخیره کرده است، بلکه آینده را کیفیت فهم همان اطلاعات خواهد ساخت.
یادداشت از: زهرا ماندگار؛ نویسنده و پژوهشگر
انتهای پیام/