گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم- بهمن 1357 صرفاً تاریخ سقوط یک شاه و جابهجایی هیئت حاکمه در صحنه سیاست ایران نبود؛ بلکه زلزلهای معرفتی بود که بنیان مشروعیت و حاکمیت و معنویت را در تاریخ معاصر دگرگون کرد. هرچه زمان گذشت، نور معنویت اسلام و آزادیخواهی برخاسته از انقلاب، بیش از پیش در جهان انعکاس یافت و ابعاد تازهای از پیام آن آشکار شد. حقیقت گفتمان انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی، حرکتی توحیدی علیه تمام مظاهر حاکمیتی نظام سلطه و استعمار جهانی با تمام پشتوانه فلسفیاش بود؛ حرکتی بنیادی که سرنگونی استبداد پهلوی را نه هدف نهایی، بلکه گام نخست برای اقامه حاکمیت مطلق الهی و ابتناء تمام ساحات فردی و اجتماعی بر شریعت اسلامی میدانست.
در این منشور فکری، انقلاب اسلامی پیامآور گسست کامل از نظامات حکمرانی مبتنی بر اومانیسم، استبداد و سلطه بود و از طرف دیگر بر حکمرانی با محوریت مردم و مرجعیت دین برای اداره عادلانه جامعه تاکید می کرد. بدین ترتیب، انقلاب 57 نه فقط یک تغییر حکومت، بلکه رستاخیزی عقیدتی و تجدیدعهد تاریخی ملتی بود که سعادت و حیات سیاسی خویش را ذیل حاکمیت اسلام جستوجو میکرد. اما برای برخی جریانهای دیگر انقلاب بیش از آنکه یک دگرگونی بنیادین در مبانی حاکمیت باشد، میتوانست در حد انتقال قدرت و دستیابی به آزادیهای سیاسی و اصلاح ساختارها معنا پیدا کند.
مرز اعتراض و ترور شکسته شد
سازمان رجوی پیش از ورود رسمی به فاز مسلحانه نیز درگیر رویارویی سیاسی با جمهوری اسلامی شده بود؛ اما پس از 30 خرداد 1360، صورت مسئله تغییر کرد. مخالفت سیاسی دیگر تنها در قالب سخنرانی، بیانیه و رقابت سیاسی دنبال نمیشد. ترور، بمبگذاری و عملیات مسلحانه به ابزار اصلی بخشی از مخالفان تبدیل شد.
هفتم تیر، انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت دهها تن از مسئولان و نیروهای انقلاب؛ هشتم شهریور، انفجار دفتر نخستوزیری و شهادت محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر؛ و سپس موجی از ترورهای خیابانی، فضای کشور را بهشدت امنیتی و ملتهب کرد. در این میان، مسئله فقط حذف چند مقام سیاسی نبود. ترور به سطح جامعه کشیده شده بود؛ به خیابان، بازار، محل کار و محلهها. کاسب و کارمند و شهروند عادی، هر یک میتوانست قربانی عملیات مسلحانه شود. اما شاید یکی از تلخترین ابعاد این ماجرا، قربانی شدن نسلی از جوانان بود؛ نسلی که بخشی از آنان در فضای تبلیغاتی و هیجانی سازمان قرار گرفته بودند و در فاصلهای کوتاه از فعالیت سیاسی به مواجهه مسلحانه با جامعه و حکومت رسیدند.
در چنین شرایطی، دیگر بحث فقط بر سر مخالفت سیاسی نبود. پرسش مهمتری شکل گرفته بود، چگونه میتوان جوانی را که دیروز با شعار آزادی وارد میدان شده بود، به جایی رساند که امروز اسلحه به روی مردم خود بکشد؟ اگر یک جریان سیاسی سلاح به دست بگیرد، آیا همچنان باید با زبان اعتراض سیاسی درباره آن سخن گفت؟
تریبونی در میانه انفجار و ترور
15 مهر 1360، یکی از پاسخهای مناقشهبرانگیز به همین پرسش را در برابر افکار عمومی قرار داد. بازرگان، پشت تریبون مجلس شورای اسلامی رفت تا در جایگاه ناطق پیش از دستور سخن بگوید. کشور هنوز در شوک ترورها و انفجارهای ماههای گذشته بود. پیکر قربانیان یکی پس از دیگری تشییع میشد و جامعه درگیر خشونتی بود که دیگر نمیشد آن را صرفاً یک منازعه میان گروههای سیاسی نامید. با این حال، بازرگان در سخنان خود درباره اعضای مسلح سازمان منافقین، ادبیاتی به کار برد که واکنش شدید نمایندگان را برانگیخت. اما بخش حساس نطق او از جایی آغاز شد که درباره نیروهای درگیر در خشونتهای سیاسی سخن گفت. بازرگان، جوانان هوادار و وابسته به جریان رجوی را قربانیان این وضعیت معرفی کرد و آنان را نونهالان دختر و پسرکان وابسته و هوادار خواند؛ جوانانی که به تعبیر او، در درگیریهای خیابانی و دادگاههای انقلابی قربانی شدهاند.
توصیف او از این جوانان نیز قابل تامل بود. بازرگان آنان را جگرگوشه ها و پرورشیافتگان امید این مملکت دانست و درباره وضعیتشان گفت: عاشقوار یا دیوانهوار، فداکار یا گناهکار، در طاس لغزنده افتادهاند. حتی در برابر اتهام وابستگی به آمریکا نیز تصریح کرد که جوانان جانباز در خانوادههای آمریکایی، زاده و بزرگ نشدهاند که بتوان آنان را مزدور خواند.
آیا وقتی یک جریان سیاسی اسلحه به دست گرفته و مردم را هدف قرار میدهد، آیا میتوان خشونت او را همچنان در چارچوب ادبیات اعتراض سیاسی توضیح داد؟
تنش در صحن مجلس بالا گرفت و سرانجام بلندگوی تریبون بازرگان قطع شد. این اتفاق بعدها به یکی از سوژههای مهم جنگ روایتها درباره جمهوری اسلامی تبدیل شد. روایتی که بعدها درباره این حادثه ساخته شد، ساده بود: بازرگان منتقد حکومت بود؛ مجلس تحمل انتقاد نداشت؛ بلندگوی او را قطع کردند؛ پس جمهوری اسلامی مخالف آزادی بیان بود. اما این روایت، یک حلقه مهم را از داستان حذف میکرد. مسئله خانه ملت فقط انتقاد از حکومت نبود. در آن روز، موضوع سخن درباره جریانی بود که پس از ورود به فاز مسلحانه، عملیات تروریستی انجام داده بود و قربانیان آن غیر از مسئولان در میان مردم عادی نیز دیده میشدند. بنابراین، اختلاف بر سر این نبود که آیا بازرگان حق انتقاد دارد یا نه؛ اختلاف بر سر این بود که آیا تریبون رسمی مجلس میتواند محل تئوریزه کردن خشونت مسلحانه و تبدیل عاملان ترور به قربانیان سیاسی باشد؟ مجلس شورای اسلامی نمیتوانست بپذیرد که از تریبون رسمی، نظامی که روزانه پیکرهای قربانیان ترور را تشییع میکند، جنایات قاتلانشان تحت پوشش تلافیهای ناچارانه تطهیر شود. برخورد نمایندگان، مرزبندی شفاف میان نقد سیاسی در چارچوب قانون و سفیدشویی جنایات یک گروهک تروریستی بود.
انتشار اخبار این نطق، موجی از اعتراض را در افکار عمومی به راه انداخت. این سخنان، در جامعهای که هر روز شاهد تشییع قربانیان ترور بود، با اعتراض های گستردهای روبهرو شد و جایگاه نهضت آزادی و شخص بازرگان را در افکار عمومی بیش از پیش در معرض سوال قرار داد.
در سطح رهبری و مسئولان نظام نیز پاسخ به این رویکرد کاملا شفاف بود؛ همانگونه که حضرت امام خمینی (ره) پیشتر و پس از آن اتمامحجت کرده بودند، مادامی که یک گروه اسلحه به روی ملت و اسلام کشیده است، سخن از آزادی مبارزه مغالطه ای بیش نیست و قلمهایی که خشونت مسلحانه را مشروعیت میبخشند، در جنایات همان تفنگها شریکند.
پس از این حادثه که بازرگان با واکنش قاطع مجلس و افکار عمومی مردم مواجه شد، اما در روایتهایی که بعدها از این حادثه ساخته شد، ماجرا بهتدریج صورت دیگری پیدا کرد؛ روایتی که میکوشید برخورد مجلس با بازرگان را نه در متن خشونتهای مسلحانه سال 1360، بلکه بهعنوان نمونهای از سرکوب آزادی بیان توسط مجلس ارتجاع بازنمایی کند. محور اصلی این عملیات بر این فرض استوار بود که جمهوری اسلامی با هرگونه نقد، مخالفت و با آزاداندیشی سر جنگ دارد و برخورد مجلس با مهندس بازرگان و قطع بلندگوی او، دلیل اثبات انسداد سیاسی و سرکوب آزادی بیان در نظام است.
در پاسخ به این شایعهپراکنی و فریب رسانهای، بازخوانی دقیق اسناد تاریخی نشان میدهد که برخورد مجلس، برخورد با آزادی اندیشه نبود، بلکه ایستادگی در برابر تئوریزهکردن و مشروعیتبخشی به تروریسم بود. هیچ نظام سیاسی و هیچ جامعه عاقلی به تریبون رسمی خود اجازه نمیدهد که به ابزاری برای تطهیر جنایتکاران مسلح و مشروعیتبخشی به کشتار مردم تبدیل شود.
پاسخ بنیادی نظام اسلامی به این خط خبری، منطبق بر منطق صریح حضرت امام خمینی (ره) بود. ایشان در اتمامحجتهای خود صراحتا بیان داشتند که نمیتوان همزمان دست به اسلحه برد، بر روی ملت تیغ کشید، خشونت خیابانی راه انداخت و آنگاه پشت نقاب آزادی بیان و مظلومیت پنهان شد. گفتگو و آزادی سیاسی تنها زمانی معنا دارد که سلاحها بر زمین گذاشته شوند؛ زیرا قیام مسلحانه علیه امنیت ملت، محاربه است نه نقد و آزاداندیشی.
بذرهای یک التقاط؛ از بازرگان تا سازمان
اما برای فهم اینکه چرا سخنان بازرگان در 15 مهر چنین اهمیتی پیدا کرد، هنوز یک سؤال اساسی بیپاسخ مانده است. بازرگان چرا در برابر سازمانی که وارد مبارزه مسلحانه شده بود، چنین ادبیات عاطفی به کار برد؟ و از آن مهم تر این که چه نوع دستگاه فکری میتواند در مواجهه با یک جریان مسلح، ماهیت خشونت آن را نادیده بگیرد و از آنان پدرانه حمایت کند؟
پاسخ این سؤال را نمیتوان فقط در فضای سیاسی سال 1360 جستوجو کرد. برای یافتن ریشههای آن، باید به سالهای پیش از انقلاب برگشت. سالهایی که جریان موسوم به روشنفکری دینی جدید در ایران در حال شکلگیری بود. یکی از مهمترین چهرههای این جریان، مهندس مهدی بازرگان بود. بازرگان تحت تاثیر شدید دستاوردهای علوم تجربی غرب قرار داشت. روششناسی فکری او بر این فرض استوار بود که علوم تجربی و پوزیتیویستی عالیترین مرجع قضاوتها در ساحات زندگی بشر حتی در قلمرو دین است. بازرگان تلاش میکرد معارف توحیدی، مفاهیم غیبی و احکام شرعی را ذیل قوانین علم تجربی تحلیل کند؛ تا جایی که وجود روح را در قالب فعلوانفعالات سلولی و مادی توجیه میکرد و معاد و قیامت را نه امری فرامادی، بلکه پردهای از تحولات مادی جهان طبیعت میدانست.
شاخصترین اثر فکری بازرگان، کتاب راه طی شده بود. تز مرکزی این کتاب بر این ادعا استوار بود که بشر از روی دانش و کوشش و با پای خود راه سعادت در زندگی را یافته است و این راه سعادت تصادفا همان است که انبیاء نشان داده بودند.
بازرگان سیر تکامل بشر را جادهای خطی روایت میکرد که در آن انسان ابتدا از مرحله حیوانی به اخلاق اجتماعی سکولار رسیده و در آخر به عبادت خالق نائل میشود. در این الگوی تفکر، عبودیت و توحید نه مبدا، اساس و علت غایی حرکت انسان، بلکه حاصل پایانی یک سیر تجربی و سکولار تلقی میشد.
نقد اصلی به بازرگان از سوی منتقدان فکری او، صرفا استفاده از علم نبود؛ مسئله، جایگاه معرفتیای بود که برای علم تجربی در تبیین دین قائل میشد. این انحراف با نقد جدی فیلسوفان و اندیشمندان اصیل حوزه علمیه روبهرو بود. علامه طباطبایی با نقد روحیهی حسی در مفسران تجربیگرا، هشدار می دهد که غرق شدن در علوم طبیعی حسمحور موجب شده است تا این افراد تمام معارف غیبی قرآن مانند عرش، لوح، وحی و فرشتگان را به امور مادی یا متغیرهای روانی و جتماعی تنزل دهند.
شهید آیتالله مطهری نقد تفصیلی خود بر اثر راه طی شده را در اصول فلسفه و روش رئالیسم و مباحث معاد ارائه کرد. شهید مطهری تاکید کرد که مطالعه حسی طبیعت صرفا تا مرز ماوراءالطبیعه پیش میرود و هرگز قادر نیست ذات الوهیت، غیب و معاد را اثبات کند و این روش در نهایت به تسلیم در برابر ماتریالیسم منجر می شود.
اما اهمیت تاریخی این بحث زمانی بیشتر میشود که ببینیم همین الگوی فکری چگونه به نسل مبارز جوان منتقل شد. در آموزشهای اولیه سازمان مجاهدین، آثار بازرگان در کنار قرآن، نهجالبلاغه و دیگر منابع اسلامی مورد استفاده قرار گرفتند. در برخی اسناد و پژوهشهای تاریخی، «راه طیشده» در شمار متون مهم آموزشی سازمان آمده. نسلی که میخواست اسلام را با زبان علم و مبارزه توضیح دهد، بهتدریج با دستگاههای فکری جدیدی مواجه شد که میکوشیدند تاریخ، جامعه و انسان را با الگوهای مادی توضیح دهند. و درست در همین نقطه، مسئله التقاط شکل گرفت و در نهایت، سازمانی پدید آمد که بذری با ادبیات اسلام را در قلب ها می کاشت اما ریشه آن به سمت ایدئولوژی اومانیسم و مارکسیسم و مادی گرایی حرکت می کرد. چنین جریانی، خواه ناخواه، میتوانست در میدان رقابت قدرتهای بزرگ نیز مورد بهرهبرداری قرار گیرد؛ زیرا جریانهای التقاطی، از یک سو توانایی سخن گفتن با مخاطب مذهبی را داشتند و از سوی دیگر، به دلیل بهرهگیری از الگوهای فکری بیگانه، قابلیت همزبانی با گفتمانهای رقیب و حتی بهرهبرداری قدرتهای بیرونی را پیدا میکردند.
با این همه، نمیتوان نقطه آغاز سازمان مجاهدین را با آنچه سالها بعد از آن ساخته شد یکسان دانست. حلقه اولیه سازمان، خود را مسلمان و مبارز میدانست؛ جوانانی که با انگیزه دینی وارد میدان مبارزه شده بودند و در فضای فکری آن روز، پای منبر آیتالله طالقانی در مسجد هدایت مینشستند. نام امام خمینی نیز برای بسیاری از آنان، نماد مبارزه با استبداد و دفاع از اسلام بود. اما میان آن نقطه آغاز و آنچه بعدها بر سر سازمان آمد، فاصلهای شکل گرفت؛ فاصلهای که فقط یک تغییر سیاسی نبود.
جایی که نفاق، جای التقاط را گرفت
آن بذر کاشته شده، برای آنکه به یک جریان سیاسی اثرگذار تبدیل شود، به مرحله دیگری نیاز داشت؛ مرحلهای که در آن، اسلام از قلب ها حذف شود. اینجاست که نام مسعود رجوی وارد این روایت میشود. یک ماه قبل از دستگیری گسترده اعضای سازمان مسعود رجوی در کمال همکاری با ساواک همه اعضا را معرفی کرد. پس از ضربههای سنگین ساواک و دستگیری گسترده اعضای سازمان، تشکیلات با خلا رهبری و بحران ایدئولوژیک مواجه شد. بخشی از نیروها سرانجام به مارکسیسم گرایش پیدا کردند و راه خود را آشکارا از اسلام جدا کردند؛ اما مسعود رجوی مسیر دیگری را رفت. او فهمیده بود که فاصله گرفتن صریح از زبان اسلام، به معنای از دست دادن بخش مهمی از سرمایه اجتماعی و مذهبی سازمان است. بنابراین، برخلاف کسانی که تغییر ایدئولوژی خود را آشکارا اعلام کردند، رجوی زبان اسلامی سازمان را حفظ کرد و کوشید مفاهیم مارکسیستی و مادی را در همان ادبیات اسلامی بیان کند. جریان مارکسیستی میتوانست صریحاً بگوید که دین متعلق به گذشته است؛ اما سازمان رجوی میتوانست همچنان از قرآن، توحید، جهاد و شهادت سخن بگوید بخشی از اعتماد مخاطب مذهبی را حفظ کند ولی عقیده آنان را تغییر دهد و شریعت را حذف کند. این یعنی مبارزه با اسلام. در امتداد همین مسیر بود که مسعود رجوی کتاب اصلی ایدئولوژیک سازمان منافقین را تحت عنوان راه انبیاء، راه بشر را دقیقاً بر الگوی راه طی شده نوشت. صراحت این پیوند فکری تا آنجا بود که مسعود رجوی رسما اعلام کرد مهندس بازرگان از نظر ایدئولوژیک، یکی از نمایندگان فکری سازمان به شمار میآید و مجاهدین نیز خود را از این نظر مدیون او میدانند.
شاید درس امروز 15 مهر همین باشد که در جنگ روایتها، نباید تنها به واژهها اعتماد کرد؛ باید پشت واژهها را دید. بازرگان و رجوی، با همه تفاوتهایشان، در یک زنجیره فکری قابل بررسی قرار میگیرند؛ زنجیرهای که در آن اسلام از جایگاه مبنای مستقل فاصله گرفت و در دستگاههای فکری جدید قرار میگیرند. بازرگان این مسیر را در صورتبندی خاص خود از نسبت علم و دین دنبال کرد و رجوی آن را به ایدئولوژی سازمانی و سپس به عرصه عمل سیاسی و مسلحانه کشاند. تجربه بازرگان و رجوی نشان داد که حفظ واژگان دینی، لزوماً به معنای حفظ مبانی دینی نیست؛ ممکن است زبان اسلام باقی بماند، اما اسلام از جایگاه معیار و مبنا کنار گذاشته شود.
تجربه تاریخی نشان داد تفکری که دین را در قالب علوم تجربی محدود، فرمولهای مادی و الگوهای توسعه سکولار تقلیل میدهد، در بزنگاههای سخت تاریخ، بهجای آنکه راهنما باشد، خود میتواند به سرچشمه حیرت و انحراف تبدیل شود. تجربه بازرگان و رجوی نشان داد که حفظ واژگان دینی، لزوماً به معنای حفظ مبانی دینی نیست؛ ممکن است زبان اسلام باقی بماند، اما اسلام از جایگاه معیار و مبنا کنار گذاشته شود.
انقلاب اسلامی از گردابهای سنگین سال 1360 عبور کرد و یک حقیقت را به میدان آورد: راه رهایی و سعادت، در آمیختن دین با مکاتب وارداتی و الگوهای مادی نیست؛ در بازگشت به اسلام ناب، ایمان، باور به غیب، حاکمیت الهی و معارف اصیل قرآن و اهلبیت(ع) است؛ همان مسیری که انقلاب را از دل آن بحرانها عبور داد و همچنان معیار تشخیص راه از بیراهه است.
انتهای پیام/