به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در روزهایی که ایران با یکی از پیچیدهترین و پرتنشترین مقاطع تاریخی خود روبهروست، بسیاری از پرسشها تنها در سطح تحلیلهای سیاسی یا نظامی باقی نمیمانند. برای فهم عمیقتر رخدادها، ناگزیر باید به لایههای عمیقتر اندیشه، فرهنگ و تاریخ رجوع کرد؛ جایی که مفاهیم فلسفی و علوم انسانی میتوانند افق تازهای برای تبیین وضعیت بگشایند. دکتر بیژن عبدالکریمی، استاد فلسفه، در گفتوگویی مفصل با برنامه گرانیگاه کوشیده است جنگ و وضعیت کنونی جامعه ایران را نه صرفاً به عنوان یک رخداد سیاسی، بلکه به عنوان پدیدهای ریشهدار در تاریخ و فرهنگ ایرانی تحلیل کند. او در این گفتوگو با نقد جریان روشنفکری، تأکید بر مفهوم تاریخیت انسان و تبیین آنچه لوگوس ایرانی مینامد، تصویری متفاوت از نسبت جامعه ایرانی با تحولات امروز ارائه میدهد.
عبدالکریمی در آغاز سخنان خود با طرح نقدی جدی نسبت به جریان روشنفکری در ایران میگوید: «به نظر من یکی از مهمترین مشکلات جریان روشنفکری در کشور ما این است که به شدت به صورت انتزاعی و غیرتاریخی میاندیشد. انسان موجودی تاریخی است و تاریخیت یکی از بنیادیترین شاخصههای وجودی انسان به شمار میرود. ما نمیتوانیم فهمی از جهان داشته باشیم که مستقل از تاریخمان باشد و نمیتوانیم کنشی انجام دهیم که نسبتی با تاریخ نداشته باشد. اما بسیاری از روشنفکران ما این تاریخیت را نمیبینند و با مفاهیمی میاندیشند که از تاریخ غرب اخذ شده است.»
وی با اشاره به این مسئله توضیح میدهد که بسیاری از مفاهیم رایج در گفتمان روشنفکری ایرانی، در بستر تاریخی متفاوتی شکل گرفتهاند: «وقتی روشنفکر ایرانی از دموکراسی یا توسعه سیاسی سخن میگوید، اغلب توجه ندارد که این مفاهیم در متن تحولات تاریخی خاصی در غرب شکل گرفتهاند؛ تحولاتی مانند شکلگیری بورژوازی، پیدایش جامعه مدنی و تحول ساختارهای اقتصادی و اجتماعی. این ساختارها در بسیاری از جوامع غیرغربی، از جمله ایران، به همان صورت وجود نداشتهاند. بنابراین انتقال مستقیم این مفاهیم به جامعهای با تاریخی متفاوت، بدون توجه به زمینههای اجتماعی و فرهنگی آن، نوعی انتزاعگرایی است.»
به باور عبدالکریمی، این انتزاعگرایی سبب میشود روشنفکران نتوانند نسبت واقعی خود را با جامعه و فرهنگ خود برقرار کنند. او در این باره میگوید: «روشنفکر ما تصور میکند ارزشهایی که از فرهنگ غرب گرفته، ارزشهایی کاملاً جهانشمول هستند و میتوان آنها را بدون توجه به شرایط تاریخی و اجتماعی در هر جامعهای پیاده کرد. در حالی که چنین نگاهی نه تنها سادهانگارانه است، بلکه باعث میشود روشنفکر از بستر واقعی جامعه خود جدا شود.»
وی در ادامه با تمایزگذاری میان روشنفکر، فیلسوف و متفکر تلاش میکند جایگاه هر یک از این مفاهیم را روشن کند: «من میان روشنفکری و فلسفه تفاوت جدی قائل هستم. روشنفکر عمدتاً در نسبت با قدرت و سیاست تعریف میشود و کار اصلیاش نقد ایدئولوژی و ساختارهای قدرت است. اما فیلسوف به مقولات بنیادیتری میاندیشد؛ مقولاتی مانند وجود، انسان، تمدن و ساختارهای بنیادین هستی. روشنفکری ممکن است از مبانی فلسفی تأثیر بگیرد، اما لزوماً به آن مبانی آگاه نیست.»
عبدالکریمی معتقد است بسیاری از روشنفکران حتی زمانی که از مفاهیم فلسفی استفاده میکنند، در واقع وارد عمق تفکر فلسفی نمیشوند: «در بسیاری از موارد روشنفکران ما بحثهای شبهفلسفی مطرح میکنند، اما به سطحی از تفکر نمیرسند که بتوانند مسائل اجتماعی و تاریخی را در نسبت با مفاهیم بنیادین وجودشناسانه تحلیل کنند. فلسفه حقیقی آنجاست که با زندگی و تاریخ پیوند میخورد و میتواند در تاریخ اثرگذار باشد.
وی در توضیح جایگاه خود نیز تأکید میکند: «من بارها گفتهام که روشنفکر نیستم. روشنفکری برای من یک عنوان مناسب نیست. تلاش من این است که در مرز میان فلسفه و اصلاح اجتماعی حرکت کنم. برای من سرنوشت جامعه، فرهنگ و اخلاق اهمیت بیشتری از کشمکشهای صرفاً سیاسی دارد.
یکی از محورهای مهم سخنان عبدالکریمی تأکید بر مفهوم «خاصبودگی» تاریخی ایران در کنار توجه به جهان معاصر است. او معتقد است تفکر ایرانی باید بتواند میان این دو بعد تعادل برقرار کند: «ما با دو خطر مواجه هستیم. یک خطر این است که تصور کنیم ایران کاملاً متفاوت از جهان است و هیچ نسبتی با تحولات جهانی ندارد. این نگاه میتواند به نوعی انزوا منجر شود. اما خطر دیگر این است که آنقدر جهانشمول بیندیشیم که ویژگیهای تاریخی و فرهنگی خودمان را نادیده بگیریم. تفکر حقیقی باید بتوانددیالکتیکی میان امر محلی و امر جهانی برقرار کند.
به اعتقاد او، بسیاری از منازعات فکری در ایران ناشی از ناتوانی در برقراری همین تعادل است: «از یک سو جریانهایی وجود دارند که معاصرت جهان جدید را نمیبینند و از سوی دیگر جریانهایی هستند که امر محلی و تاریخی ایران را نادیده میگیرند. تفکر آینده ایران باید بتواند میان این دو سطح پیوند برقرار کند.»
عبدالکریمی در بخش دیگری از سخنان خود به مفهوم «لوگوس ایرانی» اشاره میکند و آن را یکی از کلیدهای فهم تاریخ و فرهنگ ایران میداند. او میگوید: «هویت ایرانی در نسبت با حقیقتی شکل گرفته که نمیتوان آن را به صورت کامل در مفاهیم و تصاویر ذهنی محدود کرد. ایرانیان در طول تاریخ خود نوعی نسبت با امر متعالی داشتهاند، نسبتی که همواره در فرهنگ، عرفان، فلسفه و ادبیات این سرزمین حضور داشته است.
وی با اشاره به این موضوع توضیح میدهد: «ایرانیان هیچگاه حقیقت را به طور کامل تصاحبشده تصور نکردهاند. در فرهنگ ما همواره نوعی آگاهی نسبت به تعینناپذیری حقیقت وجود داشته است. همین ویژگی باعث شده که فرهنگ ایرانی در عین برخورداری از معنویت، گرفتار بنیادگرایی نشود.
به باور عبدالکریمی، همین پیوند تاریخی با امر معنوی یکی از عوامل مهم تابآوری جامعه ایرانی در شرایط بحرانی است. او درباره وضعیت کنونی جامعه میگوید: «آنچه امروز در جامعه ایران میبینیم صرفاً یک بسیج سیاسی یا نظامی نیست. ریشههای این مقاومت بسیار عمیقتر است و به همان نسبت تاریخی ایرانیان با امر معنوی بازمیگردد.
او با اشاره به حضور نیروهای مختلف در میدانهای بحران تأکید میکند: «افرادی که امروز جان خود را برای کشور میگذارند صرفاً محصول یک ساختار سیاسی نیستند. اینها فرزندان یک فرهنگ هستند. ریشههای آنها در تاریخ و هویت این سرزمین قرار دارد.
از نگاه عبدالکریمی، بسیاری از تحلیلهای رایج درباره جامعه ایران به دلیل نادیده گرفتن همین لایههای عمیق فرهنگی دچار خطا میشوند: «وقتی تحلیلگران صرفاً با مفاهیم سیاسی به جامعه ایران نگاه میکنند، نمیتوانند بسیاری از رفتارهای اجتماعی را توضیح دهند. آنچه در ایران رخ میدهد فقط یک پدیده سیاسی نیست؛ بلکه ریشههای فرهنگی و وجودشناسانه دارد.
وی در ادامه با اشاره به برخی جلوههای همبستگی اجتماعی میگوید: «وقتی در جامعه میبینیم که افراد داوطلبانه به کمک یکدیگر میآیند، یا در شرایط بحران از منافع شخصی خود میگذرند، باید این پدیدهها را صرفاً به سیاست تقلیل ندهیم. اینها نشانههایی از همان لایههای عمیق فرهنگی هستند.» با این حال عبدالکریمی تأکید میکند که جامعه ایرانی با چالشهای جدی نیز روبهروست. او معتقد است یکی از مهمترین این چالشها «بحران تفکر» است: «ما نیازمند متفکرانی هستیم که هم با تاریخ و فرهنگ ایرانی آشنا باشند و هم بتوانند زبان جهان معاصر را بفهمند. بدون چنین متفکرانی نمیتوان میان سنت و معاصرت پیوند برقرار کرد.
وی خطاب به نسل جوان و دانشجویان علوم انسانی نیز توصیهای مهم مطرح میکند: «به نظر من دفاع مطلق از سنت یا دفاع مطلق از غرب هر دو غیرمتفکرانه است. دانشجو باید اجازه دهد پرسشگری در فضای فکری او زنده بماند. فرهنگ تنها از طریق پرسشگری رشد میکند.
عبدالکریمی تأکید میکند که ورود به ساحت تفکر میتواند بسیاری از دوگانههای کاذب را از میان بردارد: «وقتی از سطح شعارهای سیاسی و ژورنالیستی فاصله بگیریم و وارد تفکر شویم، بسیاری از تضادها شکل دیگری پیدا میکنند. آنگاه میتوان هم سنت را بازاندیشی کرد و هم مدرنیته را مورد پرسش قرار داد.»
او همچنین معتقد است جامعه ایران در آستانه تحولی مهم قرار دارد: «به نظر من جامعه ایرانی در حال پوستاندازی است. ما در آستانه نوعی رنسانس فکری و فرهنگی قرار داریم. شرایط جدید باعث شده بسیاری از گفتمانهای قدیمی کارایی خود را از دست بدهند.»
عبدالکریمی در پایان با تأکید بر نقش تفکر در عبور از بحرانها میگوید: «تفکر یعنی گشودگی نسبت به جهان. وقتی انسان اجازه دهد پدیدارها با او سخن بگویند و تلاش نکند دائماً مفاهیم از پیشساخته خود را بر واقعیت تحمیل کند، امکان فهم عمیقتری از جهان پیدا خواهد کرد. به نظر من آینده جامعه ایران تا حد زیادی به این بستگی دارد که آیا میتوانیم چنین گشودگیای نسبت به جهان و نسبت به خودمان پیدا کنیم یا نه.»
انتهای پیام/