به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، القاب در فرهنگ اسلامی صرفاً عناوینی تشریفاتی یا تاریخی نیستند، بلکه در بسیاری از موارد، بهویژه هنگامی که از سوی خداوند متعال، پیامبر اکرم(ص) یا اهل بیت(ع) اعطا شده باشند، نقش مهمی در معرفی هویت و جایگاه اشخاص ایفا میکنند. در این میان، القابی همچون «صدیق»، «فاروق» و «ذوالنورین» همواره از موضوعات محل بحث میان اندیشمندان اسلامی بودهاند.
خبرگزاری تسنیم در گفتوگوی تفصیلی با حجتالاسلام سید محمدباقر علوی تهرانی، کارشناس علوم دینی و قرآنی، با تمرکز بر لقب «صدیق»، به بررسی کارکرد القاب در منظومه معرفتی اسلام و نسبت آن با مسئله امامت پرداخته است.
اساساً القاب در فرهنگ اسلامی چه کارکردی دارند و چه نسبتی با شخصیت صاحب لقب برقرار میکنند؟
خداوند متعال در آیه 33 سوره مبارکه توبه میفرماید: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ». بر اساس این آیه، خداوند پیامبر گرامی اسلام(ص) را با هدایت و دین حق مبعوث کرد تا سرانجام دین اسلام را بر تمامی ادیان غلبه و برتری بخشد. مفسران قرآن کریم معتقدند تحقق کامل این وعده الهی در آینده و در عصر ظهور حضرت ولیعصر(عج) رخ خواهد داد. در آن دوران، اسلام بر همه ادیان تفوق خواهد یافت و این پیروزی، پیش از آنکه نظامی باشد، پیروزیای فرهنگی، معرفتی و تمدنی خواهد بود.
نکته مهم آن است که دینی که در عصر ظهور بر سایر ادیان غلبه مییابد، همان دینی است که در واقعه غدیر خم ترسیم شد؛ همان دینی که در آن پیامبر اکرم(ص) دست امیرالمؤمنین علی(ع) را بالا بردند و ایشان را بهعنوان جانشین و ادامهدهنده مسیر رسالت معرفی کردند. از این منظر، تشیع چیزی جدا از اسلام نیست، بلکه همان اسلام ناب و کامل است که تحقق جهانی آن به دست حضرت حجت(عج) رقم خواهد خورد.
.
بر این اساس، هویت تشیع با مسئله امامت گره خورده است. ازاینرو شناخت امام و تبیین جایگاه او، از مهمترین مباحث معرفتی در مکتب اهلبیت(ع) به شمار میآید. برای معرفی امام، راههای متعددی وجود دارد؛ گاه تاریخ، گاه علم کلام، گاه آیات قرآن و گاه روایات معصومان(ع) ابعاد مختلف شخصیت امام را روشن میکنند. هر یک از این مسیرها میتواند بخشی از حقیقت امامت را آشکار سازد.
در میان این ابزارهای معرفتی، «القاب» جایگاه ویژهای دارند؛ البته نه هر لقبی، بلکه القابی که از سوی پیامبر اکرم(ص) یا دیگر معصومان(ع) به اشخاص اعطا شده است. این القاب با عناوینی که مردم بر اساس برداشتها و داوریهای خود برای افراد انتخاب میکنند، تفاوتی بنیادین دارند. در عرف جامعه، ممکن است فردی به سبب رشادت، فداکاری یا خدمات برجسته خود، به صفتی همچون شجاعت یا ایثار شناخته شود و مردم برای تکریم او عنوانی را برگزینند. چنین القابی در واقع حاصل برداشت و ارزیابی دیگران از شخصیت آن فرد است. اما هنگامی که لقبی از سوی معصوم(ع) صادر میشود، دیگر سخن از برداشت شخصی یا تقدیر و تشویق نیست.
لقب اعطاشده از جانب معصوم(ع)، «انتزاع شخصیت» نیست، بلکه «معرفی شخصیت» است. معصوم(ع) با اعطای یک لقب، حقیقتی از هویت و جایگاه صاحب آن لقب را آشکار میسازد و راهی برای شناخت او در اختیار جامعه قرار میدهد. ازاینرو، القاب صادرشده از سوی پیامبر(ص) و اهلبیت(ع)، صرفاً عناوینی تشریفاتی نیستند، بلکه ابزارهایی معرفتی برای فهم دقیقتر مقام و منزلت اشخاص به شمار میآیند.
چگونه لقب «انفسنا» رابطه میان پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) را تبیین میکند؟
لقب، هنگامی که از سوی جامعه یا افراد غیرمعصوم به شخصی اعطا میشود، غالباً از باب قدردانی و تکریم است. به این معنا که فردی در بستری خاص رشادت، فداکاری یا خدمتی انجام داده و جامعه در مقام سپاسگزاری، عنوان یا لقبی را برای او برمیگزیند. این نوع القاب را میتوان مشابه نشانهای افتخار یا مدالهای معنوی دانست که از سوی مردم به افراد اعطا میشود.
اما هنگامی که خداوند متعال، پیامبر اکرم(ص) یا اهل بیت(ع) به شخصی لقبی اعطا میکنند، موضوع کاملاً متفاوت است. در اینجا دیگر سخن از تشکر و قدردانی نیست؛ بلکه آن لقب ابزاری برای معرفی و شناساندن شخصیت فرد به شمار میآید. برای نمونه، هنگامی که رسول خدا(ص) درباره سلمان فارسی میفرمایند: «سَلمانُ مِنّا أَهلَالبَیت»، این تعبیر صرفاً یک تجلیل نیست، بلکه معرفی جایگاه سلمان است. پیامبر (ص) در حقیقت بیان میکنند که سلمان در یک ویژگی مهم با اهل بیت(ع) سنخیت یافته است. از این رو القاب صادرشده از سوی معصوم، کارکرد معرفتی دارند و راهی برای شناخت شخصیت صاحب لقب محسوب میشوند.
.
بر همین اساس، القاب اعطاشده از سوی معصومان(ع) یکی از راههای مهم شناخت شخصیتهای الهی، بهویژه امامان معصوم(ع)، به شمار میآیند. البته این تنها راه نیست؛ تاریخ، آیات قرآن، روایات و مباحث کلامی نیز هر یک از زاویهای خاص به تبیین جایگاه امام میپردازند. اما القاب، به دلیل آنکه مستقیماً از سوی معصوم صادر شدهاند، از جایگاه ویژهای در این میان برخوردارند.
هنگامی که درباره امیرالمؤمنین علی(ع) سخن میگوییم، پیش از هر چیز باید به این حقیقت توجه داشته باشیم که درباره چه شخصیتی سخن میگوییم. موضوع بحث، شخصیتی است که قرآن کریم در ماجرای مباهله از او با تعبیر «أنفسنا» یاد کرده است؛ تعبیری که مورد پذیرش بسیاری از دانشمندان مسلمان قرار گرفته و دلالت بر پیوندی بینظیر میان پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) دارد.
این معنا در روایات فراوانی نیز مورد تأکید قرار گرفته است؛ روایاتی همچون «لَحْمُكَ لَحْمِی وَدَمُكَ دَمِی» و تعابیری نظیر «عَلِیٌّ مِنِّی» که همگی بر وحدت مسیر، هدف و حقیقت میان رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) دلالت دارند. این روایات نشان میدهند که علی(ع) ادامهدهنده همان راهی است که پیامبر اکرم(ص) ترسیم کردهاند.
از همین منظر است که گفته میشود تشیع چیزی جدا از اسلام نیست، بلکه امتداد همان اسلام ناب محمدی است. در حقیقت، رهبری و هدایت امت پس از پیامبر(ص) به شخصیتی سپرده شده است که در همه ابعاد معنوی و الهی، نزدیکترین فرد به آن حضرت به شمار میآید. تفاوت اساسی آن است که پیامبر اکرم(ص) دارای منصب نبوت بودند و امیرالمؤمنین(ع) منصب امامت را بر عهده دارند. امامت استمرار هدایت الهی است، نه استمرار دریافت وحی تشریعی. ازاینرو، میان نبوت و امامت تفاوت در منصب وجود دارد، نه در مسیر هدایت و حقیقت الهی آن.
دین غالب جهان، میراث غدیر خم
با توجه به این مقدمه، نسبت میان مسئله امامت و القاب چیست؟ چرا برای فهم جایگاه امام، بررسی القاب اهمیت پیدا میکند؟
برای پاسخ به این سؤال، ابتدا باید به یک مبنای قرآنی توجه کرد. خداوند متعال در آیه 33 سوره مبارکه توبه میفرماید: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کلِّهِ» خداوند، پیامبر عظیمالشأن اسلام را با هدایت و دین حق فرستاد تا دین اسلام را بر همه ادیان پیروز و غالب گرداند.
به وضوح مشاهده میشود که در شرایط کنونی، اسلام در کنار سایر ادیان آسمانی حضور دارد و هنوز به آن مرحلهای که همه ادیان تحت سیطره و غلبه کامل آن قرار گیرند، نرسیده است. مقصود از سایر ادیان هم ادیان آسمانی همچون مسیحیت و یهودیت است، نه مکاتب و آیینهای بشری.
مفسران معتقدند این آیه دارای تحقق خارجی در آینده است و تحقق کامل آن در عصر ظهور حضرت ولیعصر(عج) رخ خواهد داد. در آن دوران، دین اسلام بر همه ادیان غلبه خواهد یافت و این پیروزی نیز صرفاً نظامی نخواهد بود، بلکه در درجه نخست، پیروزی فرهنگی و معرفتی خواهد بود.
نکته مهم آن است که دینی که در عصر ظهور بر سایر ادیان غلبه پیدا میکند، همان دینی است که در واقعه غدیر ترسیم شد؛ یعنی همان دینی که در آن، دست امیرالمؤمنین امام علی(ع) بالا برده شد و ایشان به عنوان جانشین پیامبر(ص) معرفی شدند. بر این اساس، هویت تشیع با امامت تعریف میشود. برای معرفی امام نیز راهکارهای متعددی وجود دارد؛ گاه از طریق تاریخ، گاه از مسیر علم کلام، گاه از رهگذر قرآن و روایات. هر یک از این روشها میتوانند بخشی از ابعاد شخصیت امام را آشکار کنند.
در این میان یکی از مهمترین ابزارهای معرفی امام، القاب اعطاشده از سوی پیامبر اکرم(ص) است؛ نه القابی که بعدها توسط افراد یا جوامع بر اشخاص نهاده شدهاند. القابی که از سوی معصوم صادر میشوند، نه حاصل برداشت مردم از شخصیت افراد، بلکه ابزار معرفی آن شخصیت هستند.
در خلال این بحث، به نظر میرسد نسبت به مسئله معرفی امامت در جامعه نیز نقدی مطرح میکنید. این مسئله را چگونه ارزیابی میکنید؟
در اینجا یک نکته مهم و درخور تأمل وجود دارد. اگر امامت، هویت اصلی تشیع است، باید پرسید ما در مسیر معرفی امامت چه اقداماتی انجام دادهایم؟ در نظام آموزش و پرورش چه میزان به این موضوع پرداخته شده است؟ در دانشگاهها چه تعداد واحد درسی به مسئله امامت اختصاص یافته است؟ در طول دوازده سال تحصیل یک دانشآموز، چه میزان از محتوای آموزشی به معرفی جایگاه امام(ع) اختصاص پیدا میکند؟
واقعیت آن است که در این زمینه با کمکاری مواجه هستیم. از یک سو خود را پیرو مکتب تشیع میدانیم و امامت را هویت این مکتب معرفی میکنیم، اما از سوی دیگر در زمینه تبیین و معرفی این حقیقت، اقدام متناسبی صورت نگرفته است. در حالی که تاریخ، کلام، قرآن، حدیث و حتی القاب اهل بیت(ع) ظرفیتهای فراوانی برای معرفی جایگاه امام دارند، این ظرفیتها کمتر به صورت نظاممند در اختیار نسل جدید قرار گرفتهاند. برای نمونه، برخی القاب امیرالمؤمنین(ع) مستند قرآنی دارند. عنوان «صالحالمؤمنین» از جمله القابی است که ریشه قرآنی دارد، اما کمتر درباره آن گفتوگو شده و ابعاد آن تبیین شده است.
یکی از القاب بسیار مهم برای امام علی (ع) لقب «صدیق» است. این لقب بر چه اساسی به آن حضرت اطلاق شده است؟
این لقب را هم از منظر قرآن و هم از منظر روایات میتوان مورد بررسی قرار داد. قرآن کریم مورد اتفاق همه مسلمانان است. اگر صرفاً از تاریخ سخن گفته شود، ممکن است برخی آن را نپذیرند یا برداشتهای متفاوتی ارائه دهند. اما قرآن، محور مشترک میان همه مسلمانان است و هیچکس نمیتواند آن را صرفاً به سلیقه یک مذهب خاص نسبت دهد.
از این جهت، لقب «صدیق» ظرفیت مناسبی برای بررسی قرآنی دارد. البته لقب «فاروق» هم قابلیت چنین بحثی را دارد، اما در این گفتوگو تمرکز ما بر عنوان «صدیق» قرار گرفته است.
از نظر لغوی، صدیق به کسی گفته میشود که در اعتقاد، گفتار و رفتار خود صادق باشد؛ یعنی حقیقتی را باور داشته باشد و آن حقیقت را در عرصه عمل هم محقق کند. به بیان دیگر، صدیق کسی است که میان باور، گفتار و رفتار او هماهنگی کامل وجود داشته باشد. او حقیقتی را در درون خود پذیرفته و همان حقیقت را در رفتار و کردار خود متجلی ساخته است.
اما برای شناخت مصادیق این عنوان، صرف مراجعه به معنای لغوی کافی نیست. لازم است مصادیق قرآنی و روایی «صدیق» هم مورد بررسی قرار گیرند تا روشن شود این عنوان بر چه کسانی اطلاق شده و چه ویژگیهایی برای آن در نظر گرفته شده است.
.
مصادیق صدیق در قرآن
اشاره کردید که لقب «صدیق» در قرآن دارای مصادیقی است. این مصادیق چه کسانی هستند؟
«صدیق» سه تا مصداق دارد:
1- یک مصداق، انبیاء (سلاماللهعلیهماجمعین) هستند. در سوره مبارکه مریم، آیه 56 میفرماید: «وَاذْکرْ فِی الْکتَابِ إِدْرِیسَ؛ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقًا نَبِیا»؛ به پیامبر میفرماید در قرآن از جناب ادریس یاد کن که او صدیق و نبی بوده است. پس میبینید که یکی از مصادیق «صدیق»، انبیاء هستند.
2- مصداق دومی که در «صدیق» وجود دارد، امام است. این روایت را ذیل این آیه، در کتاب «شواهد التنزیل» از منابع عامه نقل میکنم. آیه مربوطه در سوره مبارکه نساء، آیه 69 است. جناب حذیفه بن یمان – که از شخصیتهای شناختهشده است – میگوید: «دَخَلْتُ عَلَی النَّبِیِّ (ص) ذَاتَ یَوْمٍ وَقَدْ نُزِّلَتْ عَلَیْهِ...»؛ وارد بر پیامبر شدم در یک روزی که این آیه نازل شده بود: «وَمَنْ یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَٰئِک مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمْ مِنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَٰئِک رَفِیقًا». در این آیه اشاره شده به افرادی که خدا به آنها نعمت داده. از پیامبر(ص) سؤال کرد که این افراد چه کسانی هستند؟ «قُلْتُ یا رَسُولَ اللَّهِ، فِدَاکَ أَبِی وَأُمِّی، مَنْ هَؤُلَاءِ الَّذِینَ ذَکَرَهُمُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ...»؛ من به حضرت رسول اکرم (ص) عرض کردم: پدر و مادرم فدای شما، اینهایی که در آیه آمدند، اینها کیانند؟ پیامبر (ص) چهار گروه را نام میبرند: «مِنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ».
حضرت فرمودند: «یا حُذَیْفَةُ، أَمَّا النَّبِیُّونَ فَالَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ...»؛ از کسانی هستند که خدا به آنها نعمت داده. یک گروه انبیا هستند. البته توجه کنید که این نعمت، با نعمت خورد و خوراک متفاوت است؛ همه خورد و خوراک دارند، پس این یک نعمت خاص است.
در ادامه پیامبر(ص) فرمودند: «أَنَا مِنَ النَّبِیِّینَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ، أَنَا أَوَّلُهُمْ فِی النُّبُوَّةِ وَآخِرُهُمْ فِی الْبَعْثَةِ»؛ من از اولین پیامبران بودم در عالم نور و آخرین پیامبر بودم در عالم امر، چون آخرین فرستاده الهی هستم. و سپس فرمودند: «مِنَ الصِّدِّیقِینَ عَلی بن أبیطالِب»؛ این را منحصر در امام علی(ع) میکند. این صدیقی است که امام است. اسکانی هم در «شواهد التنزیل» نقل میکند و عامه هم این روایت را نقل کردهاند. پس دومین مصداق صدیق، امام است که پیامبر(ص)، امیرالمؤمنین امام علی (ع) را معرفی کردند.
3- سومین مصداقی که برای «صدیق» مطرح میشود، «عبد صالح» است. یک عبد صالحی که صدیق باشد. اَلصِّدِّیقُونَ ثَلاَثَةٌ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ حَبِیبٌ اَلنَّجَّارُ وَ مُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ.
.
انحصار صدیق بودن در امام علی (ع)
چرا با اینکه در قرآن کریم عبارت «مِنَ الصِّدِّیقِینَ» به صورت جمع به کار رفته، اما این لقب منحصر به امیرالمؤمنین (ع) دانسته شده و نام کس دیگری برده نشده است؟
توجه بفرمایید؛ کس دیگری در هیچ جا نام نبرده. حالا در «عبد صالح»، ممکن است این شبهه پیش بیاید که دیگران هم باشند. اولاً که رسول گرامی اسلام (ص) فرمودند که از «صِدِّیقون»، ثلاثٌ صِدِّیقون؛ سه نفر صدیق هستند: حبیبالنجار (مؤمن آل یاسین)، حزقیل (مؤمن آل فرعون)، و علی بن ابیطالب (ع) «وَهُوَ أَفْضَلُهُمْ». سه نفر را میبرند در سه طایفه و میگویند امیرالمؤمنین (ع) از باب «عبد صالح» هم صدیق است، ولی «أفضلهم» است. چرا افضل از آنهاست؟ چون حضرت امامت هم دارند، ولی آنها امامت ندارند.
از پیامبر (ص) سؤال میکنیم که: «یا رَسُولَالله، الْمِلاکُ مَا هُوَ فِی هَذَا؟»؛ یا رسولالله، ملاک چیست که این سه نفر از باب «عبد صالح» هم صدیق هستند؟
جواب در سوره مبارکه حدید، آیه 19 بیان شده: «وَالَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُولَٰئِک هُمُ الصِّدِّیقُونَ»؛ کسانی که ایمان به الله دارند و به فرستادگان الهی، اینها همان صدیقان هستند. پس از نظر قرآن، دو تا ملاک باید وجود داشته باشد برای صدیق بودنِ عبد صالح: یا پیغمبر است (قرآن نام برده) یا امام است (که ذیل آیه شریفه، حضرت رسول اکرم معرفی میکند و کس دیگری را معرفی نمیکند) و یا عبد صالح است. پس ملاک، قرآن است که میفرماید: کسی که «آمَنَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ».
معیار دقیق قرآنی برای «ایمان» چیست و این معیار چگونه مصداق امیرالمؤمنین (ع) میشود؟
در سوره مبارکه نساء، آیه 65 ایمان را تعریف میکند: «فَلَا وَرَبِّک لَا یؤْمِنُونَ حَتَّىٰ یحَکمُوک فِیمَا شَجَرَ بَینَهُمْ ثُمَّ لَا یجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَیتَ وَیسَلِّمُوا تَسْلِیمًا؛ نه، سوگند به پروردگارت که ایمان نیاورند، مگر آنکه در نزاعى که میان آنهاست تو را داور قرار دهند و از حکمى که تو مىدهى هیچ ناخشنود نشوند و سراسر تسلیم آن گردند.»
به خدا قسم، به پروردگارت قسم، ایمان نیاوردهاند، مگر اینکه چه اتفاقی بیفتد؟ مگر اینکه در اختلافاتشان به تو، ای رسول خدا، مراجعه کنند و از آنچه که تو قضاوت کردی، هیچ تشویش و حرجی در ذهنشان وجود پیدا نکنند و «یُسَلِّمُوا تَسْلِیمًا»؛ تسلیم محض تو باشند. حکم، آنچه تو بفرمایی؛ رأی، آنچه تو بیندیشی. پس ایمان یعنی تسلیم محض به خدا و پیامبر بودن.
در قرآن کریم در سوره مبارکه بقره، آیه 285 که به «آمن الرسول» مشهور است، میفرماید: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلآئِکتِهِ وَ کتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاَنُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَ قَالُواْ سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا غُفْرَانَک رَبَّنَا وَ إِلَیک الْمَصِیرُ» مؤمنین کسانی هستند که «قَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا»؛ میگویند شنیدیم و اطاعت کردیم. نگفتند چرا. مؤمنین اینانند؛ مؤمنینِ «اهل چرا» نیستند. «چرایی» به خدا و پیامبر نمیگویند، بلکه به خدا و پیامبر میگویند: «سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا غُفْرَانَک رَبَّنَا وَ إِلَیک الْمَصِیرُ».
اذعان اهل سنت به صدیق بودن امام علی (ع)
آیا در منابع اهل سنت هم روایاتی مبنی بر اختصاص لقب «صدیق» به حضرت علی (ع) و معیارهای آن وجود دارد؟
بله در منابع عامه (اهلسنت) هم این موضوع عنوان شده که حضرت ختمی مرتبت (ص) «صدیق» را معرفی میکند. بر این اساس، صدیق کسی است که ایمان به الله و رسل داشته باشد.
به عنوان مثال طبرانی در «معجم الکبیر» از ابوذر و سلمان فارسی روایتی را نقل میکند. دقت کنید که سلمان فارسی «منا اهلالبیت» است و ابوذر کسی است که رسول اکرم (ص) دربارهاش میفرماید: «آسمان بر این زمین به کسی نتابیده است صدیقتر و راستگوتر از جناب ابوذر.» پس روایت صدیق بودن امام علی(ع) در منابه اهلسنت، از دو نفری نقل شده که یکی راستگوترین آدم است و دیگری هم «از اهلالبیت» است.
از این دو نفر نقل کردهاند: «أَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِیَدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (ع) فَقَالَ: هَذَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِی، وَهُوَ أَوَّلُ مَنْ یُصَافِحُنِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ، وَهُوَ الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ، وَهُوَ الْفَارُوقُ یَفْرُقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ». پیامبر(ص) دست امیرالمؤمنین امام علی(ع) را بلند کرده و فرمودند: «او اولین کسی است که به من ایمان آورده و روز قیامت اولین کسی که من را ملاقات میکند و در آغوش من قرار میگیرد، اوست».
یعنی او «آمَنَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ» است که هم شروعش خیر است و هم ختمش به خیر میشود. در این روایت، پیامبر(ص) درباره امام علی(ع) میفرماید: «وَهَذَا صِدِّیقٌ أَکْبَرُ لِأَنَّهُ آمَنَ بِاللَّهِ وَبِی». چون ایمان به الله و من دارد، «صدیق اکبر» است.
مصداق این روایت هم آیه 19 سوره حدید است که میفرماید: «وَالَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُولَٰئِک هُمُ الصِّدِّیقُونَ؛ و کسانی که به خدا و پیامبرش ایمان آوردند، آنانند که صدّیقان هستند.»
در کتاب «الاستیعاب فی معرفة الأصحاب» و «القبه» هم که منبع اهل سنت هستند، چنین روایتی آمده است. چنانکه فرمودند: «ستکون من بعدی فتنة، فإذا کان ذلک فالزموا علی بن أبی طالب، فإنّه أوّل من یرانی وأول من یصافحنی یوم القیامة وهو معی فی السماء الأعلى وهو الفاروق بین الحق والباطل.» به این معنا که: «بعد از من فتنه میشود.» فتنه یعنی حادثه مبهم که تشخیص آن مشکل است.
«فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ، فَعَلَیْکُمْ (فَألزَموا) بِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ»؛ وقتی این فتنه پیش آمد، ملازم علی بن ابیطالب (ع) باشید. چشمتان به علی بن ابیطالب (ع) باشد. چرا؟ «فَإِنَّهُ أَوَّلُ مَنْ یَرَانِی وَأَوَّلُ مَنْ یُصَافِحُنِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ، وَهُوَ الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ، وَهُوَ الْفَارُوقُ یَفْرُقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ»؛ چون اولین کسی که روز قیامت ختم به خیر میشود، امام علی بن ابیطالب(ع) است. بنابراین «وَهُوَ الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ» و «الْفَارُوقُ یَفْرُقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ»؛ یعنی در این روایت که در منابع اهل سنت هم آمده، پیامبر(ص) به امام علی(ع) هم لقب «صدیق اکبر» را دادهاند و هم لقب «فاروق» را.
.
رویکرد شما در بررسی این روایات صرفاً علمی است یا جنبه اعتراضی دارد؟ و اعتبار این روایات در منابع اهل سنت چگونه ارزیابی میشود؟
این حدیث را که میخوانم، ببینید ما هیچ بیادبی به کسی نداریم، هیچ در واقع حرج و مرجی با کسی نداریم. یک سری روایات در منابع را مرور میکنیم. حتی از کتابهای شیعه هم نمیخوانیم، از کتابهای دیگران خواندیم.
پس در اینجا ما یک بحث علمی داریم؛ خدای نکرده حرج و مرج، اعتراض یا بیادبی به کسی نیست. این روایت درباره صدیق و فاروق بودن امام علی(ع) در «سنن ابنماجه» نقل شده، «مجمعالزوائد» هم آن را نقل کرده؛ همچنین حاکم نیشابوری در «المستدرک علی الصحیحین» آن را نقل کرده است.
مهمترین کتاب بین اینها، به نظر من اثر «حاکم نیشابوری» است. اهل سنت دو کتاب دارند که معتقدند روایتهای صحیح در آن است: «صحیح بخاری» و «صحیح مسلم». ما شیعهها چنین چیزی نداریم؛ حتی کافی است بگوییم بروید سند را بررسی کنید. کتاب «تهذیب» و «استبصار» و هر کتاب دیگری هم که باشد، میگوید سند را بررسی کنیم. اما اهل سنت میگویند که کتاب «صحیح بخاری» و «صحیح مسلم» صحیحه است. در این شرایط «حاکم نیشابوری» که اهل سنت و از خودشان است، میگوید: «بر مبنای انتخاب و سیر انتخابی روایت بخاری و مسلم، من این روایت را انتخاب کردم؛ یعنی این روایت باید صحیح باشد». لذا اسم کتابش را گذاشته: «المستدرک علی الصحیحین»؛ یعنی در این کتاب، روایاتی آمده که آن دو نفر نیاوردند، ولی بر مبنای آن دو نفر باید آورده میشد.
در بیان حضرت
خودِ امام علی (ع) چگونه این لقب را برای خویش بیان کردهاند؟ و آیا هشدار خاصی درباره ادعای این لقب توسط دیگران دادهاند؟
امیرالمؤمنین امام علی (ع) این روایت را اینطور بیان کردهاند: «أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ». وقتی میگوید «أَخُو رَسُولِهِ» (برادر رسول خدا)، یعنی «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ».
وقتی میفرماید «عَبْدُ اللَّهِ» یعنی اشاره میکند به «آمَنَ بِاللَّهِ» و ملاکهای «صدیق» را مطرح میکند. همان ملاکهایی که در قرآن است. «وَأَنَا الصِّدِّیقُ» این را اهل سنت هم نقل کردهاند.
حاکم نیشابوری در «المستدرک علی الصحیحین» و دیگران، این روایت را اینطور از امام علی(ع) نقل کرده: «أَنَا عَبْدُ اَللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِهِ وَ أَنَا اَلصِّدِّیقُ اَلْأَکبَرُ لاَ یقُولُهَا بَعْدِی إِلاَّ کذَّابٌ صَلَّیتُ قَبْلَ اَلنَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ.» درواقع اهل سنت این را بخش را در ادامه روایت آوردهاند که: «لَا یَقُولُهَا بَعْدِی إِلَّا کَذَّابٌ»؛ این صفت را کسی به خودش بعد از من نمیدهد مگر اینکه کذاب باشد. «صَلَّیْتُ قَبْلَ النَّاسِ سَبْعَ سِنِینَ»؛ من هفت سال قبل از مردم نماز خواندم. یعنی حضرت امیرالمؤمنین (ع) راه را بستند.
ارتباط این بحث با آیه تطهیر و قضیه تاریخی فدک چیست؟ و چگونه این موارد بر انحصار لقب «صدیق» برای امام علی(ع) تأکید میکند؟
خداوند در آیه 33 سوره مبارکه احزاب میفرماید: «إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیرًا». این آیه، آیه تطهیر و اثبات اهلبیت (ع) است. این موضوع را هم اهل سنت نقل کردهاند، هم شیعه. فقط در یک چیز تفاوت دارند؛ اینکه همه شیعیان و اکثر اهل سنت معتقدند مصداق این آیه، وجود نازنین اهلبیت (سلاماللهعلیهماجمعین) هستند. بعضی از اهل سنت هم نقل کردهاند که همسران پیامبر (ص) هم مصداق آیه هستند.
نکته مهم این است که همه -اعم از شیعه و اهل سنت- قبول دارند که حضرت فاطمه زهرا (س) قطعاً مصداق آیه هستند و کسی در این مورد اختلاف ندارد.
بنابراین به حسب قرآن، «صدیق» بودن قاعده دارد و این قاعده به حسب تاریخ، بر همگان اطلاق نمیشود. بر اساس روایت هم از نقل کردیم که اطلاق نمیشود. درواقع بر اساس بحث علمی، لقب «صدیق» که به حسب «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْی یوحَىٰ»، فقط به وجود نازنین امیرالمؤمنین امام علی (ع) اطلاق پیدا میکند.
لقب اختصاصی برای امیرالمؤمنین (ع)
با توجه به القابی که از جانب خداوند متعال و پیامبر(ص) به معصومین (ع) پس از امیرالمؤمنین (ع) اطلاق شده، اگر ما بخواهیم چنین لقبی را به شخص ثانویهای، غیر از معصوم (ع) - که در موضوع بحث ما مصداق آن امیرالمؤمنین (ع) است - نسبت دهیم، آیا این کار از شأنیت آن صفت برای معصوم (ع) میکاهد یا خیر؟ از طرف دیگر، با توجه به روایتی که اشاره کردید «هر کسی بعد از من این لقب را استفاده کند، کذاب است»، آیا این روایت صدق میکند؟
تفاوت میان «اعطای لقب توسط معصوم (ع)» و «اعطای لقب توسط مردم» برای همه مشخص است. این تفاوت مانند تفاوت میان «مهر و موم سیاه» و «دانه فلفل سیاه» است. هر دو ممکن است دلسوزان باشند، اما «این کجا و آن کجا»؟ این تفاوت، از زمین تا آسمان است.
هنگامی که پیامبر اکرم (ص) به کسی لقبی میدهند، طبق آیه شریفه: «مَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ؛ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْی یوحَىٰ» از روی هوا و هوس نیست؛ اما اگر من بخواهم به کسی لقبی دهم، ممکن است اموری را ملاحظه کنم.
آیا این کار از شأن آن لقب میکاهد یا خیر؟
این موضوع مصداق ورود بیمبنا به قلمرو «مَا أَنْزَلَ اللَّهُ» است. هنگامی که تصریح میشود پیامبر اکرم(ص) وصف یا لقبی را منحصراً به شخص خاصی عطا فرمودهاند، هرگونه ادعای تعمیم آن به دیگران فاقد پشتوانه وحیانی است؛ چرا که نه خداوند و نه رسولش(ص) چنین توسعهای را تأیید نکردهاند و این ادعا هیچ مبنای قرآنی یا روایی ندارد. از این رو، نسبت دادن این عناوین به افراد دیگر بر اساس مصلحتاندیشیها یا سلیقههای شخصی، فاقد وجاهت شرعی است، زیرا آنان در آن جایگاه معنوی و تاریخی قرار ندارند.
آیا تعمیم این القاب به دیگران، از شأن معصوم(ع) میکاهد؟
هرگز. همانگونه که در تاریخ اهل سنت، عنوان خلیفه چهارم به فردی اطلاق شد، آیا این امر از مقام امیرالمؤمنین(ع) کاست؟ خیر؛ زیرا ما درک درستی از ماهیت این القاب نداریم. لقب «امیرالمؤمنین» حقیقتی ازلی است که پیش از آفرینش بر وجود نازنین حضرت علی(ع) استوار شده است. در اصطلاح کلامی و اصولی، میان «حقیقت ذاتی و اصلی» و «عنوان اعتباری و فرعی» تفاوت ماهوی وجود دارد و طبیعتاً مورد دوم هرگز نمیتواند جایگاه نخستین را تحتالشعاع قرار دهد یا آن را تنزل بخشد.
با رعایت انصاف علمی، باید توجه داشت که فاصله میان لقبی که پیامبر(ص) از موضع وحی و عصمت اعطا میفرمایند، با عنوانی که بشر از جایگاه غیرمعصوم برمیگزیند، فاصلهای به وسعت آسمان و زمین است. «غیر عصمت» هرگز توان آن را ندارد که از ارزش و اعتبارِ لقبِ اعطاییِ معصوم(ع) بکاهد. این عناوین بشری، حتی نمیتواند مانند ابری در مقابل آن خورشید قرار گیرد که بتواند لحظهای نور آن خورشید ولایت را بپوشاند؛ چه رسد به آنکه با او رقابت کند. از این رو، چنین القابی در برابر حقیقت وحیانی، فاقد هرگونه اعتبار ذاتی هستند.
کمکاری در تبیین معارف شیعی
اشاره کردید که در سنوات تحصیلی دانشآموزان و دانشجویان، چه در دوره آموزش عمومی و چه در تحصیلات تکمیلی، اقدام شایسته و مؤثری صورت نگرفته است. این «ترک فعل» موجب میشود هنگامی که مخاطب قصد پژوهش درباره این موضوع را دارد و در فضای مجازی القاب امیرالمؤمنین(ع) را جستوجو میکند، نخستین نتایج، انتساب این القاب به غیر از آن حضرت باشد و او ناچار شود به صفحات دورتر موتورهای جستوجو مراجعه کند تا به منابع شیعی دست یابد که اصالت این عناوین را برای امیرالمؤمنین(ع) و سایر معصومین(ع) اثبات میکنند. راهکار برونرفت از این وضعیت چیست؟
ما بهعنوان جامعه مذهبی، بهعنوان نظام جمهوری اسلامی، و بهعنوان متولیان امر دین (از جمله روحانیت)، همگی وظیفهای خطیر بر عهده داریم تا از اختلاط مباحث اعتقادی و تحریف القاب مقدس جلوگیری کنیم. پرسش اساسی این است: این وظیفه چگونه باید بهصورت کارآمد و اثرگذار اجرا شود؟ اگر بپذیریم که در منابع درسی و کتب آموزشی، اقدام کافی و متناسبی برای دانشآموزان صورت نگرفته، یا اقدامات انجامشده کفایت نکرده است، باید به چه راهکار عملیاتی برسیم تا فردا روزی، وقتی فرزند ما با بلوغ فکری نسبی قصد پژوهش درباره این موضوع را داشت و در فضای مجازی با روایتهای متعارض مواجه شد، بتوانیم شبهه او را بهدرستی رفع کنیم؟ چه اقدام راهبردی و پایداری میتوانیم انجام دهیم تا این انتقال معارف بهشکل صحیح محقق شود؟
توجه کنید که وقتی پیامبر اکرم(ص) در غدیر خم، دست مبارک امیرالمؤمنین(ع) را برافراشتند، در فراز پایانی خطبه دو دستور کلیدی صادر فرمودند: «لِیبَلِّغِ الْحَاضِرُ الْغَائِبَ» (حاضران به غایبان برسانند) و «وَالْآبَاءُ الْأَبْنَاءَ» (پدران به فرزندان منتقل کنند). این دو اصل، مأموریت تبلیغ و تداوم رسالت غدیر را ترسیم میکند.
اکنون پرسش اینجاست: آیا ما این «خبر» را بهدرستی منتقل کردهایم؟ محتوای واقعی غدیر - که شامل ایستادگی سهروزه در گرمای سوزان، بازگرداندن کاروانها، و تأکید بر ولایت بود - آیا به نسلهای بعد انتقال یافته است؟ متأسفانه پاسخ منفی است.
باید توجه داشت که معارف عمیق دینی با «جشن» صرف منتقل نمیشوند. جشنها خاطرهسازند و ارزشمندند، اما «معرفت» نیازمند تبیین، آموزش و تولید محتوای عمیق است. پیامبر(ص) ما را به انتقال «روح غدیر» فراخواندند، نه صرفاً برگزاری مراسم.
.
در پاسخ به پرسش ضمنی شما درباره مقصران این وضعیت، مسئولیت این کاستی بر عهده همه متولیان فرهنگی کشور است؛ از نهادهای حاکمیتی تا حوزههای علمیه و مراکز آموزشی. جملهای راهبردی وجود دارد: «کاری که به دست مردم نرسد، انگار انجام نشده است». هنگامی که هنوز جوانان کشور درباره اصل امامت شبهه دارند، چگونه میتوان ادعا کرد که همه پرسشها پاسخ داده شده است؟
بدون تردید اقداماتی صورت گرفته و زحمات بسیاری کشیده شده است که جای تقدیر دارد؛ اما کار انجامشده نه موصوف به کیفیت مطلوب بوده و نه مؤثر در تغییر باورها. هر اقدام فرهنگی دو ویژگی باید داشته باشد: نخست «مفید» باشد، یعنی پاسخگوی یک نیاز واقعی؛ و دوم «مؤثر» باشد، یعنی در ذهن و باور مخاطب رسوب کند و تغییر ایجاد کند.
بنابراین باید بپرسیم: آیا کار «ارزشی» انجام دادهایم یا کار «ارزشمند»؟ کار ارزشی قطعاً بوده، اما کار ارزشمند که اثر پایدار و تحولآفرین باشد، هنوز محقق نشده است.
نکته قابل تأمل دیگر، تفاوت نسلهاست. امروز درباره دهه هشتادیها و نودیها بسیار گفته میشود که با نسلهای قبل متفاوتاند. اگر این تفاوت را میپذیریم، باید بپرسیم این تفاوت در چیست؟ و اگر تفاوت وجود دارد، چرا نظام آموزشی و روشهای انتقال محتوا، همان الگوی دهههای 40 و 50 را تکرار میکند؟ روشهای دیروز، پاسخگوی نیازهای امروز نیست.
بشارت میدهم که به توفیق الهی، ما از دشمن باطل شکست نخواهیم خورد؛ «إِنَّ الْبَاطِلَ کانَ زَهُوقًا». دشمن با هر حجم تبلیغاتی، سرانجام محکوم به زوال است. اگر امروز احساس شکست یا عقبماندگی میکنیم، نه بهخاطر قدرت دشمن، بلکه بهخاطر این است که ما برای حقِ خود بهدرستی کار نکردهایم یا کار را بهشیوه مؤثر و متناسب با زمان پیش نبردهایم.
کمکاریها بسیار بوده است. برای نمونه، علامه امینی قبل از انقلاب، با امکاناتی بسیار محدود - بدون رایانه، نرمافزار، اینترنت و ابزارهای پژوهشی امروزی - بهتنهایی 11 جلد الغدیر را تألیف کرد، اثری که تا امروز مرجع بیبدیل پاسخ به شبهات غدیر است و هر محققی ناچار به استناد به آن است. اما امروز که حکومت اسلامی برقرار است و تمام امکانات فناورانه و پژوهشی در اختیار ماست، آیا اثری در خور «الغدیر» و متناسب با نیازهای جامعه امروز تولید کردهایم؟ پاسخ روشن است: خیر. این یک کمکاری آشکار است.
آیا در نظام آموزش و پرورش، دورههای منسجم و عمیق «امامشناسی» داریم؟ آیا کتابی فراتر از چند صفحه، به تبیین جایگاه و معارف اهلبیت(ع) پرداخته است؟
روایتی گویا وجود دارد: امام عسکری(ع) به خادمشان فرمودند به سرداب برو، اجازه بگیر و فرزندم را بگو که اینجا بیاید. خادم نقل میکند: وارد شدم و کودکی پنجساله را دیدم که با زبان فصیح و استوار با من سخن گفت. پرسید: «آیا مرا میشناسی؟» گفتم: بله، شما «سیدی و ابن سیدی» هستید. امام(ع) سر مبارک را فرود آوردند و پس از لحظهای فرمودند: «مراد من این نبود».
این روایت یک پرسش بزرگ پیش روی ماست: ما چه میزان شناخت عمیق و مستند از امامت داریم و به جامعه القا کردهایم؟ ما چه معرفی کردهایم؟ در کدام کتاب؟ در کدام دوره آموزشی؟ پاسخ این پرسشها، نشاندهنده عمق کمکاری ماست.
اگر این کاستیها جبران شود و کار بهشیوه صحیح و اثرگذار انجام گیرد، کشور از نظر باورهای دینی به «سپر ایمنی» مجهز خواهد شد که در برابر هر تهاجم فکری و فرهنگی، نفوذناپذیر بماند. زیرا جوانان ما در پناه معارف ناب اهلبیت(ع) مصونیت پیدا میکنند.
بنده خود فرزندم در همین مدارس و دبیرستانها تحصیل کرده و کتابهای درسی او را دیدهام. با کمال تأسف، محتوای کافی و عمیق دینی در آنها مشاهده نمیشود. نمیتوان انتظار داشت جوانی با این سطح از آگاهی دینی، در برابر شبهات مقاوم باشد. در مقابل، دشمن شبانهروز در حال فعالیت است. قرآن کریم هشدار میدهد که یهود و نصارا آرزو دارند شما را از دین بازگردانند؛ و آنها برای این هدف، هزینه میکنند، برنامهریزی میکنند و عمل میکنند.
اما ما در برابر این حرکت سریع، یا تسلیم بودهایم یا بسیار کند عمل کردهایم. امروز جهان به «دهکده جهانی» تبدیل شده و مرزهای جغرافیایی در انتقال اطلاعات معنای خود را از دست دادهاند. این واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت. در چنین فضایی، سرعت و انسجام در تولید و انتشار معارف دینی، یک ضرورت انکارناپذیر است.
متأسفانه در برابر این هجوم رسانهای که دین اسلام را هدف قرار داده - چه از طریق جنگهای طایفهای، چه اعتقادی و چه تردیدافکنیهای سیستماتیک - ما پاسخ منسجم و هماهنگی نداریم. امروز دیگر نمیتوان با روشهای پراکنده و سنتی پیش رفت.
جمعبندی سخن این است: علامه امینی با امکانات محدود، «الغدیر» را آفرید؛ ما امروز با تمام ظرفیتهای حکومتی و فناورانه، هنوز اثری در آن تراز و متناسب با نیازهای نسل امروز تولید نکردهایم. این یک کمکاری تاریخی است که جبران آن، همتی جهادی و برنامهای راهبردی میطلبد.
انتهای پیام/