به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری تسینم، دور دوم تجاوز نظامی ایالات متحده و رژیم صهیونیستی به ایران از 28 فوریه 2026، به یک نقطه عطف مهم در تاریخ پیمانها و معاهدات نظامی در جهان غرب مبدل شده است. عدم همراهی متحدان ایالات متحده و اعضای ناتو در ماجراجویی نظامی در خلیج فارس و تنگه هرمز، پیوستگی و فلسفه وجودی این پیمان را زیر سوال برده است. در واقع، تحولات پس از آغاز این درگیری نشان داد که بحران جدید بیش از آنکه صرفاً موازنه قدرت در خلیج فارس را تحت تأثیر قرار دهد، شکافهای عمیقی را در درون ساختار امنیتی غرب آشکار کرده است.
از نخستین روزهای آغاز جنگ، واشنگتن تلاش کرد دامنه درگیری را از سطح یک جنگ منطقهای فراتر ببرد و آن را در قالب تهدیدی علیه امنیت جمعی جهان غرب تعریف کند. در همین چارچوب، ایالات متحده از متحدان اروپایی خود در ناتو خواست تا در عملیاتهای مرتبط با امنیت دریانوردی در خلیج فارس و بهویژه در تنگه هرمز مشارکت فعالتری داشته باشند. استدلال اصلی آمریکا این بود که هرگونه ناامنی در تنگه هرمز میتواند اقتصاد جهانی و امنیت انرژی کشورهای اروپایی را به طور مستقیم تحت تأثیر قرار دهد و از این رو ناتو باید در مدیریت بحران نقش ایفا کند.
با این حال، واکنش بسیاری از کشورهای اروپایی نشان داد که اجماع درون ناتو درباره این جنگ بهمراتب شکنندهتر و دور از انتظار دونالد ترامپ، رئیس جمهور ماجراجوی ایالات متحده است.
دولتهای مهمی مانند آلمان، فرانسه و اسپانیا از همان ابتدا نسبت به گسترش نقش ناتو در این درگیری ابراز تردید کردند و تأکید داشتند که این جنگ در چارچوب تعهدات دفاع جمعی پیمان آتلانتیک قرار نمیگیرد.

در واقع، از منظر حقوقی نیز استدلال اروپا قابل توجه است. ماده 5 پیمان واشنگتن که مبنای اصلی تعهد دفاع جمعی در ناتو محسوب میشود، تنها در شرایطی فعال میشود که یکی از اعضای این پیمان در قلمرو خود هدف حمله مسلحانه قرار گیرد.
در حالی که جنگ جاری میان ایران و آمریکا–اسرائیل نه در قلمرو کشورهای عضو ناتو رخ داده و نه نتیجه حمله مستقیم به یکی از اعضای این پیمان بوده است. در واقع عضو ناتو در این جنگ خود متجاوز به حساب میآید نه اینکه مورد تجاوز واقع شده باشد. به همین دلیل، بسیاری از دولتهای اروپایی معتقدند که ورود رسمی ناتو به این جنگ فاقد مبنای حقوقی روشن است.
بن بستی به نام تنگه هرمز
در این میان، تنگه هرمز به نقطه تمرکز اصلی اختلافات تبدیل شده است. این گذرگاه راهبردی که بخش قابل توجهی از تجارت انرژی جهان از آن عبور میکند، در شرایط جنگی به یکی از حساسترین نقاط ژئوپلیتیکی جهان تبدیل شده است. ایالات متحده با تأکید بر اهمیت حیاتی این مسیر دریایی تلاش کرده است ناامنی احتمالی در هرمز را بهعنوان تهدیدی مستقیم علیه اقتصاد و امنیت اروپا معرفی کند. اما بسیاری از کشورهای اروپایی این استدلال را برای کشاندن ناتو به جنگی گستردهتر کافی نمیدانند.

در واقع ایالات متحده اصلا تصور نمیکرد که در جریان جنگ، آنهم پس از موج آغازین حملات و ترور رهبر معظم انقلاب، شهید امام خامنهای (ره) و حمله به بخشی از زیرساختهای موشکی ایران، جمهوری اسلامی ایران بتواند بازی جنگ را حدود 3 هفته با یک موازنه نسبتاً برابر و قابل قبول ادامه دهد.
از یکسو منطقهای شدن جنگ در باور رهبران ایالات متحده نمیگنجید و از سوی دیگر نیز ترامپ اساساً تصور نمیکرد ایران بتواند کنترل موثر خود بر تنگه هرمز را حفظ کند. در نتیجه این تحولات بود که رئیس جمهور جنگطلب ایالات متحده دست یاری به سوی متحدان اروپایی در پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) دراز کرد.
با این حال واقعیت آن است که در نگاه بسیاری از پایتختهای اروپایی، امنیت خطوط کشتیرانی در خلیج فارس لزوماً به معنای مشارکت در جنگ علیه ایران نیست. از دیدگاه آنها، تبدیل مسئله امنیت دریایی به یک درگیری نظامی گسترده میتواند نهتنها بحران را تشدید کند، بلکه کل منطقه خاورمیانه را به سمت بیثباتی عمیقتری سوق دهد.
در کنار این ملاحظات حقوقی و راهبردی، عامل دیگری نیز در شکلگیری رویکرد محتاطانه اروپا نقش مهمی ایفا میکند و آن تجربه تاریخی جنگ عراق در سال 2003 است. در آن زمان نیز ایالات متحده تلاش کرد متحدان خود را برای مشارکت در یک جنگ گسترده در خاورمیانه بسیج کند، اما اختلافات شدید میان اعضای ناتو به شکافی عمیق در روابط فراآتلانتیکی انجامید. بسیاری از نخبگان سیاسی اروپا امروز نگران هستند که تکرار چنین الگویی بار دیگر اعتبار و انسجام غرب را با چالش جدی روبهرو کند.
از این منظر، واکنش محتاطانه اروپا به جنگ جاری را میتوان تلاشی برای جلوگیری از تکرار تجربهای دانست که در گذشته هزینههای سیاسی و امنیتی سنگینی برای این قاره به همراه داشت. بسیاری از تحلیلگران اروپایی معتقدند که ورود مستقیم ناتو به جنگ با ایران نهتنها مشروعیت بینالمللی این ائتلاف را زیر سؤال میبرد، بلکه میتواند دامنه درگیری را به شکلی غیرقابل پیشبینی گسترش دهد.
در عین حال، جنگ جدید در خاورمیانه پیامدهای مهمی برای معادلات امنیتی اروپا نیز داشته است. یکی از نگرانیهای اصلی در بروکسل این است که تمرکز نظامی ایالات متحده بر خلیج فارس ممکن است به کاهش توجه راهبردی واشنگتن به اروپا منجر شود. این مسئله بهویژه در شرایطی اهمیت دارد که جنگ اوکراین همچنان یکی از مهمترین چالشهای امنیتی قاره اروپا به شمار میرود.
انتقال بخشی از توان نظامی و لجستیکی آمریکا از اروپا به خاورمیانه میتواند از دید بسیاری از کشورهای اروپای شرقی به معنای تضعیف بازدارندگی در برابر روسیه باشد. به همین دلیل، برخی از دولتهای اروپایی نسبت به گسترش درگیری در خاورمیانه با احتیاط بیشتری برخورد میکنند و تلاش دارند از کشیده شدن ناتو به یک جنگ جدید جلوگیری کنند.
در مجموع، جنگ دوم ایران و آمریکا–اسرائیل از زمان آغاز تجاوز دوم به یکی از مهمترین آزمونهای انسجام ناتو در سالهای اخیر تبدیل شده است. اختلاف نظر میان آمریکا و بسیاری از کشورهای اروپایی نشان میدهد که تعریف مشترک از تهدید و نحوه پاسخ به آن دیگر مانند گذشته در میان اعضای این پیمان وجود ندارد. به نظر میرسد ناتو در آزمون انسجام بار دیگر رفوزه شده و همچون پرونده اوکراین موفق به ایجاد اجماعی موثر و سرنوشتساز نشده است.
اگر این اختلافات ادامه یابد، ناتو ممکن است با نوعی فرسایش تدریجی در انسجام راهبردی خود مواجه شود؛ وضعیتی که در آن اتحاد آتلانتیک همچنان بهعنوان یک چارچوب نهادی باقی میماند، اما توانایی آن برای شکلدهی به تصمیمات مشترک در بحرانهای بزرگ بهطور فزایندهای محدود خواهد شد. در چنین شرایطی، جنگ جاری در خاورمیانه میتواند نهتنها معادلات امنیتی منطقه، بلکه آینده نظم امنیتی غرب را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
انتهای پیام/