به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری تسنیم، کتاب «پیروزی فاجعهبار: چرا تغییر رژیمهای تحمیلی توسط قدرتهای خارجی به بیراهه میرود» نوشته الکساندر بی. داونز، یکی از جامعترین پژوهشهای انجام شده در حوزه روابط بینالملل درباره پیامدهای سرنگونی دولتها توسط قدرتهای خارجی است.
داونز در این اثر با بررسی دقیق سرنوشت دستکم 120 مورد تغییر رژیم در بازه زمانی سالهای 1816 تا 2008، به این نتیجه میرسد که این اقدامات، علیرغم پیروزیهای نظامی سریع، تقریباً همیشه به نتایج ویرانگری ختم میشوند.
چرا براندازی خارجی به فاجعه ختم میشود؟
بر اساس استدلالهای الکساندر داونز در کتاب پیروزی فاجعهبار، براندازیهای خارجی به این دلیل به جنگهای داخلی خونین منجر میشوند که دو رکن اساسی هر دولت یعنی انحصار بر قدرت نظامی و مشروعیت سیاسی را به کلی نابود میکنند. نویسنده معتقد است که موفقیتهای نظامی اولیه در سرنگونی یک حاکم، در واقع پیروزیهایی فاجعهبار هستند زیرا بذرهای درگیریهای بلندمدت را در دل خود دارند.
نخستین دلیل بروز جنگ داخلی، پدیدهای است که نویسنده آن را فروپاشی نظامی مینامد. در اکثر تهاجمهای نظامی که با هدف تغییر رژیم صورت میگیرد، ارتش کشور هدف به جای آنکه به صورت سازمانیافته و تحت فرماندهی واحد تسلیم شود، به ناگاه متلاشی و پراکنده میشود.
این سربازان و افسران که آموزشدیده و مسلح هستند، به جای تحویل دادن سلاحهای خود به مناطق دورافتاده، کوهستانی یا فرامرزی فرار میکنند. پیروزیهای نظامی که بیش از حد سریع و قاطع به دست میآیند، به شکلی کنایهآمیز شرایط را برای شورش فراهم میکنند، زیرا دشمن را به طور کامل نابود نکرده بلکه هزاران مرد مسلح و خشمگین را در سطح کشور پخش میکنند که آماده آغاز یک جنگ چریکی فرسایشی علیه رژیم جدید و نیروهای اشغالگر هستند.
نمونه بارز این وضعیت در عراق پس از سال دو هزار و سه میلادی رخ داد که انحلال ارتش باعث شد تودهای از سربازان آموزشدیده و بیکار به گروههای شورشی بپیوندند. در افغانستان نیز پس از تهاجم سال دو هزار و یک میلادی، متلاشی شدن نیروهای طالبان و فرار آنها به پناهگاههای امن در خاک پاکستان، فرصت لازم برای بازسازی و آغاز حملات پارتیزانی طولانی را فراهم کرد.
دلیل دوم که نویسنده بر آن تأکید بسیار دارد، تضاد میان کارفرمایان رقیب است. رهبری که توسط یک قدرت خارجی به قدرت میرسد، با یک دوراهی مرگبار روبروست زیرا باید به طور همزمان به دو ارباب یا کارفرما با خواستههای کاملاً متضاد پاسخ دهد.
از یک سو، قدرت مداخلهگر که کارفرمای خارجی محسوب میشود، انتظار دارد رهبر جدید سیاستهایی را اجرا کند که دقیقاً در راستای منافع ملی آن قدرت باشد، مانند واگذاری امتیازات اقتصادی یا پایگاههای نظامی. از سوی دیگر، مردم و نخبگان محلی که کارفرمای داخلی هستند، انتظار دارند رهبر از حاکمیت ملی و منافع مردم خودش دفاع کند.
فاجعه زمانی رخ میدهد که رهبر در میان این دو فشار متضاد گیر میافتد. اگر او دستورات قدرت خارجی را مو به مو اجرا کند، در چشم مردم خود به عنوان یک بازیچه یا دستنشانده بیگانگان دیده میشود و مشروعیتش را به طور کامل از دست میدهد.
این بیاعتباری سیاسی، گروههای مخالف داخلی را متقاعد میکند که تنها راه بازپسگیری حاکمیت ملی، مبارزه مسلحانه و آغاز جنگ داخلی است. برای مثال، در اولین جنگ افغانستان در قرن نوزدهم، بریتانیا شاه شجاع را به تخت نشاند اما قطع یارانههای مالی قبایل توسط بریتانیا باعث شد او مشروعیت خود را از دست بدهد و قیام عمومی علیه او شکل بگیرد.
در مقابل، اگر رهبر بخواهد برای کسب محبوبیت داخلی در برابر خواستههای قدرت مداخلهگر ایستادگی کند، کارفرمای خارجی ناراضی شده و ممکن است دوباره برای برکناری او مداخله کند یا حمایتهای حیاتی خود را قطع کند که این امر نیز راه را برای سقوط دولت و هرجومرج هموار میکند.
داونز توضیح میدهد که این مداخلات معمولاً به دموکراسی ختم نمیشوند زیرا براندازی خارجی نهادهای دولتی را متلاشی میکند. دموکراسی برای بقا نیازمند دولتی مقتدر و مشروع برای اجرای قانون است، اما مداخله خارجی دولتی ضعیف، وابسته و فاقد ریشههای ملی به جا میگذارد که بستر مناسبی برای رشد دیکتاتوریهای جدید یا جنگهای فرقهای است. همچنین قدرتهای مداخلهگر در عمل همیشه منافع راهبردی خود را بر ارزشهای دموکراتیک ترجیح میدهند و زمانی که میان یک رهبر دموکرات اما مخالف و یک دیکتاتور همسو حق انتخاب داشته باشند، تقریباً همیشه دیکتاتور را انتخاب میکنند.
داونز اشاره میکند که براندازیهای خارجی، به ویژه «تغییر رژیمهای مبتنی بر رهبری» که در آن فقط حاکم عوض میشود بدون اینکه نهادسازی صورت گیرد خطرناکترین نوع مداخله هستند و احتمال بروز جنگ داخلی را تا سه برابر افزایش میدهند.
این رهبران چون پایگاه پشتیبانی داخلی ندارند، به شدت به حمایت نظامی خارجی وابسته میشوند که همین وابستگی، خشم ملیگرایانه و انگیزهی شورش را دوچندان میکند.علاوه بر این، در کشورهای فقیر یا از نظر قومی ناهمگن (مانند عراق و افغانستان)، تلاش برای تحمیل نهادهای جدید (مثل دموکراسی) اغلب شکست میخورد و به دلیل جابجایی توازن قدرت میان گروههای قومی، جرقهی جنگهای داخلی فرقهای را میزند.
در نهایت، نویسنده استدلال میکند که تغییر رژیم خارجی به جای حل تضادها، صرفاً شکل آنها را از یک درگیری بینالمللی به یک جنگ داخلی خونین تغییر میدهد که هزینههای آن برای قدرت مداخلهگر و کشور هدف بسیار سنگینتر از پیروزی اولیه است.
در نهایت نویسنده با بررسی سرنوشت بیش از صد و بیست مورد مداخله خارجی نشان میدهد که تغییر رژیم تنها تغییر نرمافزار یک دولت است، در حالی که سختافزار آن یعنی منافع ملی و فشارهای اجتماعی ثابت میمانند.
به همین دلیل، رهبران تحمیلی معمولاً فاقد پایگاه پشتیبانی داخلی هستند و احتمال اینکه با خشونت، کودتا یا ترور از قدرت کنار بروند، بسیار بیشتر از رهبران عادی است. در نهایت، براندازی خارجی به جای حل تضادها، صرفاً شکل آنها را از یک درگیری بینالمللی به یک جنگ داخلی طولانی تغییر میدهد که هزینههای آن برای همه طرفها بسیار سنگینتر از پیروزی اولیه است.
نمونههای واقعی
داونز نتایج دستکم 120 مداخله خارجی را بررسی کرده و نشان داده که چطور مداخلههای خارجی به افزایش ثبات و یا دموکراسی در کشورهای هدف تبدیل نشدهاند. در اینجا برخی از نمونههایی که او در کتاب آورده را به عنوان مشتی نمونه خروار ذکر میکنیم.
هندوراس: آزمایشگاه براندازی
شگفتانگیزترین فکت کتاب درباره این کشور این است که هندوراس با 8 بار تجربه براندازی خارجی در رتبه اول جهان قرار دارد. حتی کشورهایی مانند افغانستان (با 6 مورد) در رتبهای پایینتر از هندوراس قرار گرفتهاند. این تکرارِ مداوم نشاندهنده یک نتیجه فاجعهبار بزرگ است: هیچیک از این براندازیها نتوانستهاند نظم یا ثبات پایداری ایجاد کنند؛ بلکه هر براندازی تنها زمینهساز درگیری بعدی و مداخله خارجی دیگری شده است.
داونز اشاره میکند که تمامی 8 مورد تغییر رژیم تحمیلی در هندوراس از نوع براندازیهایی بودهاند که قدرت خارجی فقط شخص حاکم را عوض میکند و هیچ تلاشی برای نهادسازی یا توسعه سیاسی انجام نمیدهد.
کتاب در جداول آماری خود نشان میدهد که بسیاری از رهبرانی که از طریق این مداخلات در هندوراس به قدرت رسیدند، فرجام تلخی داشتند.
به عنوان مثال، رهبرانی مانند «لیوا» که در سال 1876 با حمایت گواتمالا به قدرت رسید یا «داویلا» که در سال 1907 منصوب شد، هر دو از طریق «برکناری نامتعارف» یعنی با زور، کودتا یا شورش از قدرت کنار رفتند.
داونز مینویسد در واقع هندوراس براندازی خارجی باعث شده بود که انتقال مسالمتآمیز قدرت به کلی نابود شود و تنها راه تغییر دولت، استفاده از خشونت عریان و دعوت از ارتشهای بیگانه باشد.
کتاب به یک نمونه تاریخی دقیق در هندوراس اشاره میکند که نشاندهنده عمق فاجعه در روابط بینالملل این منطقه است: در سال 1893، رئیسجمهور هندوراس، دومینگوس واسکوئز، به رهبر نیکاراگوئه هشدار داد که از پناه دادن به مخالفان لیبرال هندوراسی دست بردارد. در مقابل، نیکاراگوئه با یکی از این مخالفان به نام «پالیکارپو بونیلا» متحد شد و با حملهای نظامی، واسکوئز را سرنگون و بونیلا را به عنوان رئیسجمهور دستنشانده نصب کرد.
این مورد نشان میدهد که چگونه براندازی خارجی در هندوراس باعث شد که گروههای سیاسی داخلی به جای رقابت دموکراتیک، به مزدور قدرتهای همسایه تبدیل شوند، امری که مشروعیت سیاسی را در این کشور برای دههها از بین برد.
نتیجه فاجعهبار براندازیها در هندوراس از نظر داونز، تبدیل شدن این کشور به «آزمایشگاه شکست تغییر رژیم» است. تکرار 8 باره این عمل نشان میدهد که براندازی خارجی در هندوراس نه تنها به حل اختلافات کمکی نکرد، بلکه با از بین بردن نهادهای دولتی و تبدیل رهبران به عروسکهای خیمهشببازیِ همسایگان، این کشور را در یک بنبست تاریخی از بیثباتی و مداخلات مکرر گرفتار کرد.
افغانستان: چرخه خشونت
الکساندر داونز فغانستان را یکی از برجستهترین نمونههای شکست مداخلات خارجی میداند. این کشور با 6 مورد تجربه براندازی تحمیلی توسط قدرتهای خارجی از سال 1839 تاکنون، رتبه دوم را در جهان (پس از هندوراس) داراست. نویسنده معتقد است مداخلات در افغانستان به جای ایجاد ثبات، به چرخهای از جنگهای داخلی، شورشهای بیپایان و هزینههای گزاف انسانی و مالی بدل شده است.
نتایج فاجعهبار این مداخلات در سه برهه کلیدی به تفصیل در کتاب بررسی شده است:
1. تهاجم اول بریتانیا
بریتانیا برای جلوگیری از نفوذ روسیه، امیر دوستمحمدخان را برکنار کرد و شاه شجاع را پس از 30 سال دوری از قدرت بر تخت نشاند. این مداخله نتایج فاجعهباری داشت:
بحران مشروعیت: شاه شجاع در میان مردم به عنوان مهرهای شناخته میشد که با سرنیزه خارجیها به قدرت رسیده است؛ او خود را مانند یک مهرهای در دست انگلیسیها توصیف میکرد.
تضاد منافع (کارفرمایان رقیب): بریتانیا برای کاهش هزینهها، یارانههای مالی قبایل را قطع کرد. این اقدام که در راستای منافع مالی بریتانیا بود، ستون فقرات نظم اجتماعی افغانستان را تخریب کرد و باعث قیام عمومی شد.
شکست مطلق نظامی: در جریان عقبنشینی زمستانی، ارتش بریتانیا به طور کامل قتلعام شد و تنها یک افسر زنده به جلالآباد رسید. شاه شجاع نیز مدتی بعد ترور شد و در نهایت همان کسی که بریتانیا او را سرنگون کرده بود (دوستمحمدخان)، دوباره به قدرت بازگشت.
2. مداخله اتحاد جماهیر شوروی (1979)
شوروی برای حفظ یک دولت مارکسیست در حال سقوط در افغانستان مداخله نظامی کرد و رهبران وقت را برکنار نمود. نتیجه این کار، شکلگیری مقاومت گسترده مجاهدین و یک جنگ داخلی خونین 10 ساله بود که نه تنها رژیم منصوب شوروی را پایدار نکرد، بلکه به یکی از عوامل فروپاشی خود اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شد.
3. تهاجم ایالات متحده (2001) و بازگشت طالبان
داونز معتقد است مداخله آمریکا در سال 2001، علیرغم پیروزی سریع اولیه، دچار چند خطای ساختاری شد که به فاجعه ختم گردید:
فروپاشی نظامی: ارتش طالبان به جای تسلیم سازمانیافته، متلاشی شد. هزاران مرد مسلح با تخصص نظامی به مناطق دورافتاده و پاکستان فرار کردند. این وضعیت «فرصت» و «انگیزه» لازم برای آغاز یک شورش چریکی طولانی را فراهم کرد.
پناهگاههای امن در پاکستان: به دلیل متلاشی شدن ارتش و عدم کنترل مرزها، رهبری طالبان در خاک پاکستان با حمایت سازمان اطلاعات آن کشور (ISI) دوباره سازماندهی شد و از سال 2003 حملات خود را علیه دولت جدید آغاز کرد.
بنبست سیاسی حامد کرزی: کرزی به عنوان رهبر منصوب خارجیها، میان دو ارباب گیر کرده بود. از یک سو آمریکا فشار میآورد که عملیات نظامی تهاجمی انجام شود (که باعث تلفات غیرنظامی و خشم افغانها میشد) و از سوی دیگر، کرزی برای کسب مشروعیت داخلی مجبور بود علیه متحدان آمریکایی خود موضعگیری کند. این تضاد باعث شد روابط واشینگتن و کابل به شدت تیره شود، تا جایی که کرزی در سالهای آخر، آمریکا را به توطئه با هماهنگی طالبان متهم میکرد.
مکزیک: تخریب نهادی
مداخله فرانسه در مکزیک طی دهه 1860، که در کتاب الکساندر داونز به عنوان یک نمونه برجسته از «پیروزی فاجعهبار» تحلیل شده است، با هدفی فراتر از بازپسگیری بدهیهای مالی آغاز شد. اگرچه در ابتدا بریتانیا و اسپانیا نیز در اشغال بندر وراکروز با فرانسه همراه بودند، اما ناپلئون سوم اهداف پنهانی بزرگتری همچون ایجاد سدی در برابر توسعهطلبی ایالات متحده و دسترسی به معادن نقره مکزیک را دنبال میکرد که باعث شد متحدانش راه خود را از او جدا کنند.
ارتش فرانسه در سال 1863 موفق شد مکزیکوسیتی را تصرف کند و بنیتو خوارس، رئیسجمهور وقت، را به مناطق دورافتاده فراری دهد؛ این موفقیت نظامی اولیه با انتصاب آرشیدوک ماکسیمیلیان اتریشی به عنوان امپراتور مکزیک تکمیل شد.
با این حال، همانطور که داونز استدلال میکند، این پیروزی سریع بذرهای فاجعه را از طریق مکانیسم «فروپاشی نظامی» کاشت؛ چرا که ارتش خوارس به جای تسلیم سازمانیافته، متلاشی شد و سربازان مسلح آن در سراسر کشور پراکنده شدند تا هستههای اولیه یک جنگ چریکی فرسایشی و بیپایان را علیه اشغالگران و دولت جدید شکل دهند.
ماکسیمیلیان پس از استقرار در قدرت، به سرعت در دام مکانیسم «کارفرمایان رقیب» گرفتار شد و خود را در میان تضاد منافع شدید سه گروه مختلف یافت که مشروعیت و بقای او را به بنبست کشاندند. از یک سو، کارفرمای خارجی او یعنی ناپلئون سوم فشار میآورد که ماکسیمیلیان هرچه سریعتر ارتشی مستقل بسازد تا فرانسه بتواند نیروهای هزینهبر خود را از منطقه خارج کند. از سوی دیگر، حامیان داخلی او که محافظهکاران و کلیسا بودند، به دلیل سیاستهای لیبرال ماکسیمیلیان مانند آزادی مذهب و تایید مصادره اموال کلیسا، از او رویگردان و خشمگین شدند.
در همین حال، مخالفان لیبرال به رهبری خوارس، او را تنها یک «عروسک خیمهشببازی» بیگانگان میدیدند و هرگونه مصالحه با امپراتوری تحمیلی را رد میکردند. این تضادهای ساختاری باعث شد امپراتور برای امنیت خود به طور کامل به سرنیزههای ارتش فرانسه وابسته بماند، در حالی که ناپلئون هیچ قصدی برای حضور دائمی در مکزیک نداشت.
سرانجام با پایان جنگ داخلی آمریکا و افزایش فشارهای بینالمللی و هزینههای کمرشکن جنگ، ناپلئون سوم در سال 1866 دستور عقبنشینی نیروهایش را صادر کرد و عملاً پشت پروتژه خود را خالی کرد.
ماکسیمیلیان که حاضر به رها کردن حامیانش و خروج از کشور نشده بود، با خروج آخرین سرباز فرانسوی در برابر ارتش ملیگرای خوارس تنها ماند. نتیجه نهایی این مداخله خارجی، نه ثبات بود و نه نفوذ پایدار برای فرانسه، بلکه به یک فاجعه تمامعیار ختم شد که در آن ارتش مداخلهگر با ناکامی عقبنشینی کرد و امپراتور منصوبشده در ژوئن 1867 توسط جوخه اعدام تیرباران شد. این واقعه در تحلیل داونز ثابت میکند که تغییر رژیمهای تحمیلی حتی اگر با پیروزی نظامی خیرهکننده آغاز شوند، به دلیل تخریب ارکان دولت و ناتوانی در کسب مشروعیت داخلی، تقریباً همیشه به خشونت و شکست نهایی منجر میشوند.
چین: میلیونها کشته
مداخله ژاپن در چین در سال 1928، که با ترور «چانگ تسو-لین» حاکم مقتدر منچوری و رئیسجمهور وقت چین همراه بود، یکی از خیرهکنندهترین نمونههای شکست براندازی خارجی از نوع «تغییر رژیم مبتنی بر رهبری» است.
این واقعه زمانی رخ داد که افسران تندروی ارتش کوانتونگ ژاپن، بدون هماهنگی کامل با دولت غیرنظامی توکیو، قطار حامل چانگ تسو-لین را در مسیر بازگشت از پکن به موکدن (در منچوری) با بمبگذاری منفجر کردند.
محرک اصلی ژاپنیها در این عملیات، نارضایتی از جاهطلبیهای چانگ در جنوب دیوار بزرگ چین و تمایل به تبدیل منچوری به منطقهای کاملاً تحت نفوذ و مطیع ژاپن بود؛ آنها با این تصور واهی دست به ترور زدند که مرگ او باعث هرجومرج در منچوری شده و بهانهای برای اشغال نظامی منطقه فراهم میکند و از سوی دیگر، پسر و جانشین او، «چانگ شوئه-لیانگ»، به عنوان یک رهبر جوان و بیتجربه، مهرهای بسیار مطیعتر برای تأمین منافع ژاپن خواهد بود.
با این حال، این پیروزی نظامیِ سریع بلافاصله به یک شکست استراتژیک فاحش تبدیل شد و دقیقاً نتایج معکوسی به بار آورد؛ زیرا برخلاف انتظارات ارتش کوانتونگ، ترور چانگ تسو-لین نه تنها باعث فروپاشی نظم در منچوری نشد، بلکه حس ملیگرایی چینی و خشم علیه ژاپن را به شدت برانگیخت.
چانگِ پسر که به خوبی میدانست ژاپنیها قاتلان پدرش هستند، به جای تبدیل شدن به یک عروسک خیمهشببازی، در دام «مشکل کارفرمایان رقیب» گرفتار شد. او خود را در میان دو فشار متضاد یافت: از یک سو ژاپن که تنها حامی مادی و نظامی او در منطقه به شمار میرفت و از سوی دیگر، افکار عمومی داخلی و نخبگان منچوری که به شدت خواهان آشتی با دولت مرکزی چین و پایان دادن به نفوذ بیگانگان بودند.
چانگ شوئه-لیانگ با درک این موضوع که بقای سیاسی او در درازمدت در گرو جلب مشروعیت داخلی است، فشار «کارفرمای داخلی» را بر خواستههای ژاپن ترجیح داد و در دسامبر 1928 رسماً با دشمن سابق پدرش، «چیانگ کایشک» و حزب ناسیونالیست، متحد شد.
این اتحاد راهبردی عملاً به معنای شکست مطلق هدف ژاپن از براندازی بود؛ چرا که به جای یک مهره مطیع، ژاپنیها اکنون با جبههای متحد و ملیگرا روبرو بودند که مصمم بود در برابر توسعهطلبی آنها در خاک چین ایستادگی کند.
نتایج فاجعهبار این مداخله به سال 1928 محدود نشد و چرخهای از تنشها و درگیریهای نظامی را در دهه پس از آن رقم زد؛ به طوری که شکست در نصب یک حاکم دستنشانده، ژاپن را مجبور کرد برای پیشبرد اهداف امپریالیستی خود به خشونت عریان و جنگ متوسل شود.
این روند در نهایت به واقعه موکدن در سال 1931 و آغاز جنگ تمامعیار دوم چین و ژاپن در سال 1937 منتهی گشت که میلیونها کشته بر جای گذاشت. داونز با بررسی این پرونده ثابت میکند که ترور رهبران بدون توجه به فشارهای ساختاری و نیروهای اجتماعیِ کشور هدف، نه تنها راهحلی برای تأمین منافع قدرت مداخلهگر نیست، بلکه میتواند دشمنان را متحد کرده و هزینههای نظامی را تا سطحی تحملناپذیر افزایش دهد.
زئیر/کنگو: جنگ آفریقا
مداخله رواندا و اوگاندا در زئیر (کنگو) در سال 1997، نمونهای برجسته دیگری از براندازی با پیامدهای فاجعهبار مداخلات خارجی است. ریشه این بحران به نسلکشی رواندا بازمیگشت که طی آن شبهنظامیان هوتو پس از شکست، به شرق زئیر گریختند و با حمایت موبوتو سسه سوکو، حاکم وقت زئیر، حملات فرامرزی خونینی را علیه دولت جدید رواندا سازماندهی کردند.
رواندا و اوگاندا برای حذف این تهدید امنیتی، تهاجمی نظامی را آغاز کردند و لوران کابیلا را که یک چهره شورشی تبعیدی بود، به عنوان «چهرهای زئیری» برای این تهاجم خارجی برگزیدند تا مداخله خود را یک قیام ملی جلوه دهند.
با سقوط موبوتو و به قدرت رسیدن کابیلا از یک سو حامیان رواندایی او انتظار داشتند او منافع امنیتی آنها را تأمین و شبهنظامیان هوتو را سرکوب کند، و از سوی دیگر، افکار عمومی و نخبگان داخلی او را به عنوان مزدور بیگانگان میدیدند.
این تضاد ساختاری باعث شد کابیلا برای کسب مشروعیت داخلی و جلوگیری از شورشهای ملیگرایانه، به سرعت تغییر موضع داده و شروع به پاکسازی عناصر رواندایی از ارتش و دولت خود کند. او حتی در اقدامی که خیانت مطلق به متحدان سابقش تلقی میشد، با دشمنان رواندا یعنی شبهنظامیان هوتو متحد شد تا از موقعیت خود در برابر نفوذ حامیان دیروزش دفاع کند.
این چرخش سیاسی باعث شد رواندا و اوگاندا که از مهره دستنشانده خود کاملاً ناامید شده بودند، تنها یک سال پس از به قدرت رساندن او، تهاجم دوم را برای سرنگونیاش آغاز کنند.
نتیجه این پیروزی اولیه نظامی که قرار بود امنیت را به ارمغان بیاورد، به جای صلح، به بروز «جنگ جهانی آفریقا» منجر شد که با مداخله چندین کشور همسایه، به مرگبارترین درگیری در تاریخ مدرن قاره تبدیل شد و به کشته شدن میلیونها انسان انجامید.
در نهایت، خود کابیلا نیز قربانی این چرخهی خشونتآمیز شد و در سال 2001 به دست محافظش ترور گردید.
نیکاراگوئه
مداخله ایالات متحده در نیکاراگوئه در اوایل قرن بیستم، که الکساندر داونز آن را در کتاب خود به عنوان ترکیبی از «براندازی مبتنی بر رهبری» و سپس «براندازی نهادی» تحلیل میکند، یکی از نمونههای کلاسیک جابجایی تضاد منافع از سطح بینالمللی به سطح داخلی است.
ماجرا از سال 1909 آغاز شد، زمانی که دولت ایالات متحده که پیشتر حامی «خوزه سانتوس زلایا»، رهبر لیبرال نیکاراگوئه بود، به دلیل تلاشهای او برای استقلال مالی از آمریکا و دریافت وام از بانکهای اروپایی، تغییر موضع داد و او را مانعی برای ثبات منطقه دید.
بهانه نهایی برای مداخله زمانی فراهم شد که زلایا دو مزدور آمریکایی را که برای شورشیان محافظهکار میجنگیدند اعدام کرد؛ واشینگتن بلافاصله روابط خود را قطع کرد و با اعزام ناوهای جنگی و نیروهای تفنگدار، فشار دیپلماتیک سنگینی را برای استعفای او آغاز نمود که منجر به فرار زلایا به مکزیک شد.
با این حال، فاجعه زمانی عمیقتر شد که جانشین لیبرال او، «خوزه مادریز»، نیز مورد پذیرش آمریکا قرار نگرفت و تفنگداران دریایی ایالات متحده با مداخله مستقیم نظامی در سال 1910، مانع از پیروزی نیروهای دولتی بر شورشیان محافظهکار شدند و در نهایت مادریز را مجبور به کنارهگیری کردند تا مهره مورد نظر خود، «خوآن خوزه استرادا»، را به قدرت برسانند.
نتایج این مداخله بر اساس نظریه داونز، به دلیل تحمیل «قراردادهای داسون» به سرعت به سمت فاجعه سوق پیدا کرد؛ طبق این توافقنامهها، نیکاراگوئه مجبور به پذیرش وامهای کلان از بانکهای آمریکایی شد و در مقابل، کنترل کامل گمرکات و منابع درآمدی خود را به ایالات متحده واگذار کرد.
این اقدام که دقیقاً در راستای منافع اقتصادی و راهبردی کارفرمای خارجی بود، رهبران جدید نیکاراگوئه را در برابر کارفرمای داخلی (مردم و نخبگان ملیگرا) در موضع ضعف و بیمشروعیت مطلق قرار داد. حتی برخی از متحدان محافظهکار پیشین، مانند وزیر جنگ «لوئیس منا»، که واگذاری حاکمیت ملی و کنترل مالی کشور به بیگانگان را تحقیرآمیز میدیدند، علیه دولت دستنشانده شوریدند. این تضاد منافع در سال 1912 به یک جنگ داخلی خونین میان نیروهای دولتیِ تحت حمایت آمریکا و ائتلافی از لیبرالها و محافظهکاران ملیگرا منجر شد که جان هزاران نیکاراگوئهای را گرفت.
داونز تأکید میکند که این مداخله نه تنها صلح و دموکراسی به همراه نداشت، بلکه نیکاراگوئه را در چرخهای از بیثباتی مزمن فرو برد؛ به طوری که ایالات متحده برای جلوگیری از سقوط دولتهای دستنشانده و فاقد پایگاه مردمی خود، مجبور شد برای دهههای متوالی نیروهای نظامیاش را در این کشور مستقر نگه دارد.
در واقع، براندازی زلایا با هدف ایجاد ثبات انجام شده بود، اما به دلیل تخریب نهادهای ملی و سلب مشروعیت داخلی از رهبران محلی نیکاراگوئه را به یکی از ناامنترین نقاط منطقه تبدیل کرد.
گواتمالا: تاریکترین صحنه
مداخله ایالات متحده در گواتمالا در سال 1954 یکی از تاریکترین نمونههای پیروزیهای فاجعهبار در تاریخ مدرن است. این بحران زمانی آغاز شد که دولتهای ترومن و سپس آیزنهاور، اصلاحات لیبرال «جاکوبو آربنز»، بهویژه قانون اصلاحات ارضی (فرمان 900) را که به نفع دهقانان فقیر و به ضرر شرکت آمریکایی «یونایتد فروت» بود، به عنوان نشانهای از نفوذ کمونیسم و شوروی در حیاط خلوت خود تفسیر کردند.
سیا با اجرای عملیات مخفیانهای به نام "PBSUCCESS"، یک نظامی تبعیدی به نام «کارلوس کاستیلو آرماس» را در رأس یک نیروی کوچک و ناچیز قرار داد تا به گواتمالا حمله کند؛ اما استراتژی اصلی نه پیروزی نظامی آرماس، بلکه ایجاد وحشت در میان کادر افسران ارتش گواتمالا بود تا آنها با تصور اینکه تهاجم گسترده آمریکا در راه است، به آربنز پشت کنند. این نقشه با موفقیت پیش رفت و آربنز تحت فشار ارتش خود مجبور به استعفا شد، اما این پیروزی سریع، گواتمالا را در چرخهای از بیثباتی و خشونت فرو برد که دههها به طول انجامید.
نتایج این براندازی بلافاصله با استقرار حکومت کاستیلو آرماس جنبهای فاجعهبار به خود گرفت؛ او با راهاندازی یک «شکار جادوگر» علیه کمونیستها، هزاران نفر را بازداشت کرد و صدها نفر را به قتل رساند و تمامی اصلاحات ارضی و برنامههای سوادآموزی دوران آربنز را لغو کرد.
فاجعه بزرگتر زمانی رخ داد که ارتش گواتمالا به دلیل تسلیم شدن بدون قمار در برابر یک گروه مزدور کوچک تحت حمایت آمریکا، دچار تحقیر ملی شد، امری که بذرهای خشم و نارضایتی را در میان افسران جوان کاشت.
طبق نظریه داونز، این مداخله نمونه بارز «مشکل کارفرمایان رقیب» بود؛ چرا که رهبران بعدی مانند «یدیگوراس»، میان خواستههای استراتژیک واشنگتن (مانند میزبانی از نیروهای ضد کاسترو برای تهاجم به خلیج خوکها) و حاکمیت ملی کشورشان گرفتار شدند.
این تضاد منافع ساختاری در نهایت منجر به شورش نظامی "MR-13" در سال 1960 گشت که مستقیماً در اعتراض به نفوذ سنگین آمریکا و استفاده از خاک گواتمالا به عنوان پایگاه آموزشی بیگانگان شکل گرفت.
اگرچه آن شورش شکست خورد، اما رهبران آن هستههای اولیه یک جنبش چریکی بزرگ را تشکیل دادند که جرقهی یک جنگ داخلی 30 ساله را زد؛ جنگی که جامعه گواتمالا را متلاشی کرد و به کشته شدن دهها هزار انسان و سرکوب گستردهای منجر شد که ریشه تمام آنها در همان مداخله اولیه سال 1954 نهفته بود. داونز با بررسی این پرونده نشان میدهد که چگونه ایالات متحده با سرنگونی یک دولت دموکراتیک برای تأمین منافع کوتاهمدت خود، راه را برای چندین دهه دیکتاتوری نظامی و خونریزی هموار کرد که هزینههای آن بسیار سنگینتر از هر منفعتی بود که واشینگتن در ابتدا تصور میکرد.
ویتنام جنوبی
مداخله ایالات متحده در ویتنام جنوبی، که با حمایت از کودتا علیه «نگو دین دیم» در سال 1963 آغاز شد، یکی از پیچیدهترین و فاجعهبارترین نمونههای تغییر رژیم است. این بحران زمانی بالا گرفت که دولت «کندی» به دلیل سوءمدیریت دیم در جریان «بحران بوداییها» و سرکوب صومعهها، به این نتیجه رسید که او دیگر قادر به پیروزی در برابر آنچه از نگاه آمریکاییها «کمونیسم» خوانده میشد نیست؛ لذا واشنگتن با ارسال سیگنالهایی موسوم به «چراغ سبز» به ژنرالهای ناراضی ویتنامی، آنها را به سرنگونی دیم ترغیب کرد که در نهایت به قتل دیم و برادرش در نوامبر 1963 منجر شد.
داونز استدلال میکند که ایالات متحده در این مداخله با تصور اینکه جایگزینی یک رهبر غیرنظامی با یک شورای نظامی به رهبری «دوآنگ وان مین» باعث تشدید عملیات جنگی و کارایی بیشتر میشود، دچار انتخاب معکوس شد.
نتایج این براندازی بلافاصله جنبهای فاجعهبار به خود گرفت، زیرا رژیم جدید تحت رهبری «مین» نه تنها در میدان نبرد موفق نبود، بلکه به سرعت در دام مشکل گرفتار شد. در حالی که کارفرمای خارجی (ایالات متحده) انتظار داشت رژیم جدید جنگ را با شدت بیشتری پیش ببرد، بمباران شمال را آغاز کند و شبکهی «دهکدههای استراتژیک» را گسترش دهد، کارفرمای داخلی (مردم جنگزده و نخبگان محلی) به شدت خواهان راهحل سیاسی، مذاکره با جبهه آزادیبخش ملی (NLF) و کاهش نفوذ بیگانگان بودند.
ژنرال «مین» که به خوبی میدانست وابستگی بیش از حد به واشنگتن مشروعیت او را در میان مردم نابود میکند، در برابر خواستههای آمریکا ایستادگی کرد؛ او با تخریب دهکدههای استراتژیک و مخالفت با حضور مشاوران آمریکایی در سطوح پایین ارتش، سعی کرد چهرهای ملیگرا از خود نشان دهد، اما این اقدامات باعث خشم و ناامیدی مقامات آمریکایی شد که او را فردی «بیاراده و بیعرضه» میدیدند.
فاجعه زمانی به اوج رسید که واشنگتن احساس کرد رژیم «مین» ممکن است به سمت بیطرفی و توافق با شمال پیش برود، امری که برای استراتژی کلان آمریکا در جنگ سرد غیرقابل قبول بود. به همین دلیل، تنها سه ماه پس از به قدرت رسیدن «مین»، ایالات متحده با اطلاع از توطئه کودتای دیگری توسط ژنرال «نگوین خان»، هیچ اقدامی برای هشدار به «مین» انجام نداد و عملاً اجازه داد او نیز سرنگون شود.
داونز تأکید میکند که این چرخه از کودتاها و مداخلات پیاپی که ریشه در تضاد منافع ساختاری میان واشنگتن و متحدان تحمیلیاش داشت، ویتنام جنوبی را در چنان هرجومرج و فروپاشی سیاسی فرو برد که ایالات متحده در نهایت مجبور شد برای جلوگیری از سقوط کامل کشور، به طور مستقیم وارد جنگی تمامعیار و ویرانگر شود.
این مورد تاریخی به وضوح نشان میدهد که تغییر رژیم حتی با نیت بهبود وضعیت نظامی، میتواند به تخریب نهادهای داخلی و گیر افتادن در چرخهای از بیثباتی منجر شود که هزینههای آن بسیار فراتر از منافع اولیه است.
انتهای پیام/