به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، اشتباه است اگر بپنداریم آن جزیرۀ کذایی، تنها میعادگاهِ شهوترانی پدوفیلیها و لواطکاران بود؛ در حقیقت، آنجا «اتاقِ مونتاژ» و «مرکزِ چهرهسازیِ» تمدنی است که ما بیشتر خروجیِ روتوششدۀ آن را در رسانهها میبینیم. جزیره، یک «دامکدۀ استراتژیک» بود؛ کارخانهای برای تولیدِ «آتو» و اسنادِ حقارت، تا از نوابغ، سیاستمداران و قهرمانان، بردگانی گوشبهفرمان بسازد یا چهرهسازی کنند تا هر طور که خواستند از آنها بهره بکشند. در این تئاترِ سایهها، هر که بر سکویِ شهرت ایستاده، پیشتر در لایههایِ پنهانِ آن جزیره، سندِ بندگیِ خود را امضا کرده است. آنها را بزرگ میکنند تا بتوانند از آنها «کولی» بگیرند؛ قهرمان میسازند تا در بزنگاه، افسارشان را بکشند.
در این سناریویِ پیچیده، سادهلوحی است اگر «اپستین» را کارگردانِ نهایی بدانیم. او فراتر از یک «دستیارِ سومِ کارگردان» یا «دستیار فیلمبردار» یا یک «تدارکاتچیِ بانفوذ» نبود. او ویترینی بود که چیده شد تا نگاهها در سطح بماند. نویسندگانِ اصلی و تهیهکنندگانِ بزرگِ این نمایشِ خونبار، در تاریکیِ محض نشستهاند و از دور، بازیِ مهرههای خود را تماشا میکنند. اپستین تنها مأمورِ ثبتِ لغزشها بود؛ کسی که دوربین را میکاشت تا «حقیقتِ عریان» را به زنجیری برای اسارتِ ابدیشان تبدیل کند.
این نظامِ مهندسیشده، هیچ ساحتی را بینصیب نگذاشته است. از تالارهای سیاست که کلینتونها و ترامپها در آن نقش میآفرینند، تا آزمایشگاههای سردِ علم که هاوکینگ را به سخره میگیرد؛ از دنیایِ پرزرقوبرقِ هنر و ورزش که سلبریتیها و گلادیاتورهای مدرن را میپروراند، تا دنیایِ خشکِ صنعت و فناوری که بیل گیتسها و ماسکها را به عنوان منجی قالب میکند؛ همگی سررشته در آن جزیره دارند. حتی معنویت نیز از این کارگردانیِ سیاه در امان نیست؛ وقتی دالاییلاما در این تاروپود گرفتار میشود، یعنی «صنعتِ قداستسازی» نیز بخشی از همان پروژۀ بزرگِ تخلیۀ مذهب از حقیقت و تبدیلِ آن به ابزاری برایِ کنترل است.
بنابراین، آنچه ما به عنوان «پیشرفت»، «هنر» یا «رهبریِ جهانی» میشناسیم، در اغلب موارد، تنها محصولِ نهاییِ همان جزیرۀ کذایی است. دنیایِ غرب، نه بر اساسِ شایستگی، که بر مدارِ «نقطه ضعفها» میچرخد. جزیره، ترازویی بود که در آن، هر چه گناهِ فرد سنگینتر میشود، رتبۀ اجتماعی، اقتصادی و سیاسیاش بالاتر میرفت (در اینباره به ایمیلهای هند العویس امارتی و اپستین مراجعه کنید). این فهرستِ بیپایان از نامها، آینه عبرتی است که نشان میدهد در پشتِ هر چهرۀ ساختهشده، لرزشی ابدی از ترسِ رسوایی نهفته است؛ ترسی که کارگردانانِ اصلی تمدن، از آن برایِ سواری گرفتن از نخبگانِ جهان بهره میبرند.
اپستین را نه یک نام در میانِ نامها، که باید یک «وضعیت» بدانیم؛ او نه یک فرد، که حقیقتِ عریان و روحِ جاری در کالبد تمدنی است که زیر لوای انسانگرایی، خِردگرایی و... غریزه را به تخت پادشاهی نشانده و حتی از خُردان بهرهوری جنسی میکند. اگر از لایههایِ سیاسی و پشتپردههایی (صهیونیست و موساد و...) که گفته میشود،موقتاً بگذریم، به هستهای سخت و سیاه میرسیم: اینکه «اپستینیسم» همان جوهر تمدنِ غرب است. این تمدن، هر امر قدسی، علمی و سیاسی را در نهایت به مذبحِ تمایلاتِ جنسی و کششهایِ غریزی میبرد تا ثابت کند که در پسِ آن کراواتهایِ اتوکشیده و لبخندهایِ دیپلماتیک، قلبی جز برایِ «لذت» نمیتپد. از طرفی پرونده اپستین یک «پل» بود؛ معبری که ویترینِ فریبنده تمدن را به لایههایِ زیرین و متعفنِ آن پیوند میداد.
در آن ضیافتهای شوم و بدوی، دیگر تفاوتی میان «بازیگر» و «صحنهگردان» نیست. اینجا سمفونیِ سقوط با سازهای مختلف نواخته میشود: ترامپ و بیل کلینتون، تنها نمونههایی از نسخههایِ سیاسیِ اپستین در کرسیهای قدرت هستند؛ همانگونه که دیکاپریو، اپستینی است که بر پردۀ نقرهای سینما دلبری میکند و اپستین، دیکاپریویی است که در جزیرهای دورافتاده، سناریویِ انحطاط را کارگردانی میکند. حتی ساحتِ علم نیز از این دستاندازی مصون نمانده است؛ آنجا که هاوکینگ، در ردایِ فیزیک و کیهانشناسی، به اپستینی در لباسِ علم بدل میشود.
این زنجیره، تمام ارکانِ دنیای مدرن را به هم میدوزد. بیل گیتس و ایلان ماسک، اپستینهایِ قلمروِ صنعت و فناوریاند که زیر نقابِ پیشرفت و نجاتِ بشریت، همان مسیرِ سلطه و شهوت را میپیمایند. تلختر آنکه حتی معنویت نیز در این بازارِ مکاره، کالایی برایِ تزیینِ پلیدی شده است؛ دالایی لاما با آن ردایِ نارنجی، اپستینی است که تقدس را به لجن کشیده تا ثابت کند این تمدن، حتی از والاترین مفاهیم بشری نیز ابزاری برایِ ارضایِ باطنِ خویش میسازد.
این پرونده، پرده از رخسارِ «پلیداعتقادانِ پاکیزهپوش» برانداخت. آن جزیرۀ کذایی، یک استثنا یا یک اتفاقِ اتفاقی نبود؛ بلکه «باطنِ حقیقی» و آینۀ تمامنمایِ غربی است که سالها خود را پشتِ ویترینهایِ پرزرقوبرقِ حقوقبشر و آزادی پنهان کرده بود. اکنون حقیقتِ تمدنی که همهچیز را با غریزه پیوند میزند، از اعماقِ اقیانوس سر برآورده است؛ تمدنی که در هر حوزه، اپستینِ مخصوص به خود را میپروراند تا در نهایت، انسان را در حقیرترین ساحتِ خویش، یعنی شهوتِ محض، زندانی کند.
یادداشت از: امیر ابوالفتحی
انتهای پیام/