خبرگزاری تسنیم ـ سجاد انجمشعاع*؛ بیش یک سال از آغاز جنگ دوازدهروزه ایران، آمریکا و رژیم صهیونیستی میگذرد؛ این جنگ که اگرچه در ظاهر تنها دوازده روز به طول انجامید، اما در واقع باید آن را نقطه آشکارشدن یک نبرد هفتادساله دانست؛ نبردی میان دو پروژه متعارض برای نظم منطقهای. از یک سو پروژهای که از دل انقلاب اسلامی برخاست و بر استقلال، خوداتکایی و مقاومت در برابر سلطه استوار شد، و از سوی دیگر پروژهای که موجودیت اسرائیل را به عنوان ستون اصلی هژمونی غرب در غرب آسیا تعریف کرده بود.
بسیاری هنوز جنگها را با تعداد موشکها، حجم تخریب ساختمانها و آمار تلفات میسنجند؛ حال آنکه در مطالعات راهبردی، جنگ پیش از آنکه میدان تخریب باشد، میدان ارادههاست. قدرت واقعی در ارادهای نهفته است که تصمیم به شلیک میگیرد. از این منظر، جنگ دوازدهروزه بیش از آنکه آزمون سامانههای نظامی باشد، آزمون «استقامت راهبردی» دو طرف بود.
برداشتی که میتوان برای فهم این جنگ ارائه کرد، آن است که جنگ دوازدهروزه در حقیقت لحظه فروپاشی «هژمونی امنیتی اسرائیل» بود. هژمونی امنیتی به وضعیتی گفته میشود که یک بازیگر بتواند دیگران را متقاعد کند امنیت منطقه وابسته به برتری و شکستناپذیری اوست. اسرائیل طی دههها با تصویر قدرت نظامی و تکنولوژی و شکستناپذیری خود حکمرانی میکرد. بخش مهمی از نفوذ سیاسی، اقتصادی و روانی این رژیم بر منطقه، محصول همین تصویر بود.
حادثه هفتم اکتبر نخستین ترک بزرگ را بر این تصویر وارد کرد، اما جنگ دوازدهروزه شکاف را به مرحله فروپاشی رساند. در این جنگ، مسئله اصلی حجم خسارتها نبود؛ مسئله آن بود که برای نخستین بار بخش مهمی از افکار عمومی منطقه و جهان دریافت که اسرائیل دیگر قادر نیست نقش «ابرقدرت بلامنازع امنیتی» را ایفا کند. این تحول، یک تغییری در نظام ادراکات راهبردی منطقه به شمار میرفت.
در علوم سیاسی مفهومی وجود دارد با عنوان «فرسایش مشروعیت قدرت». قدرتها زمانی سقوط میکنند که پیش از فروپاشی تواناییهای مادی، مشروعیت ذهنی و روانی خود را از دست بدهند. امپراتوری بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم هنوز دارای ارتش و مستعمرات بود، اما دیگر هاله اقتدار گذشته را نداشت. اتحاد جماهیر شوروی نیز سالها پیش از فروپاشی رسمی، در ذهن بسیاری از نخبگان و ملتها شکست خورده بود. جنگ دوازدهروزه را میتوان از همین زاویه تحلیل کرد؛ مقطعی که شکاف میان قدرت واقعی اسرائیل و تصویر تبلیغاتی آن آشکار شد.
این مسئله زمانی اهمیت بیشتری مییابد که بدانیم اسرائیل با سایر دولتهای جهان تفاوت دارد. بسیاری از کشورها میتوانند بدون برتری منطقهای نیز به حیات خود ادامه دهند، اما اسرائیل اساساً بر پایه یک فلسفه امنیتی خاص بنا شده است. بقای این رژیم به این گزاره وابسته است که بتواند خود را به عنوان بازیگر مسلط منطقه معرفی کند. به بیان دیگر، برای اسرائیل «ابرقدرت بودن» یک مزیت نیست؛ شرط بقاست.
از همین رو، حمله به ایران را باید اقدامی ناشی از اضطرار راهبردی دانست. زمانی که یک بازیگر احساس کند روند تحولات به زیان او در حال حرکت است، تلاش میکند با یک شوک بزرگ مسیر تاریخ را تغییر دهد. حمله در میانه مذاکرات، دقیقاً از همین منطق پیروی میکرد. زمان علیه تلآویو عمل میکرد؛ جنگ غزه به اهداف اعلامی خود نرسیده بود، مقاومت فلسطین از میان نرفته بود، حزبالله پابرجا مانده بود، یمن به بازیگری تعیینکننده تبدیل شده بود و بحرانهای داخلی اسرائیل نیز تشدید میشد.
در چنین شرایطی، جنگ دوازدهروزه تلاشی برای بازسازی بازدارندگی از دسترفته بود. اما نتیجه معکوس داد. به جای آنکه ایران دچار فروپاشی شود، بخش بزرگی از شکافهای اجتماعی و سیاسی کشور در برابر تهدید خارجی رنگ باخت. این همان پدیدهای است که جامعهشناسان سیاسی از آن با عنوان «همگرایی ناشی از تهدید» یاد میکنند؛ وضعیتی که در آن یک خطر بیرونی، شکافهای درونی را موقتاً به حاشیه میراند و سرمایه اجتماعی ملی را احیا میکند.
اما مهمترین پیامد جنگ را باید در سطحی عمیقتر جستوجو کرد. جنگ دوازدهروزه نشان داد که معادله قدرت در غرب آسیا دیگر بر محور دولتها تنظیم نمیشود، چراکه بر محور شبکههای هویتی و تمدنی شکل گرفته است. اسرائیل سالها تلاش کرد مجموعه نیروهای مقاومت را به عنوان «نیروهای نیابتی» معرفی کند، حال آنکه واقعیت میدانی چیز دیگری را نشان داد. نیروهای نیابتی با قطع حمایت خارجی فرو میریزند؛ اما شبکههای هویتی قابلیت بازتولید دارند. به همین دلیل است که حذف یک فرمانده، نابودی یک سازمان یا تخریب یک زیرساخت، الزاماً به معنای پایان یک جریان نیست.
جنگ دوازدهروزه این حقیقت را آشکار کرد که آنچه در برابر اسرائیل قرار گرفته، یک منظومه هویتی و تمدنی است که در نقاط مختلف منطقه قابلیت بازتولید دارد. این تفاوتی بنیادین میان جنگ کلاسیک و جنگ تمدنی است.
امروز در شرایطی که منطقه همچنان درگیر تنشهای ممتد و نبردهای فرسایشی است، شاید مهمترین درس آن رخداد این باشد که قدرت تنها در اقتصاد، تسلیحات یا فناوری خلاصه نمیشود. این مؤلفهها ضروریاند، اما تعیینکننده نهایی نیستند. آنچه سرنوشت نبردها را رقم میزند، ظرفیت یک ملت برای حفظ اراده تاریخی خویش است.
اگر جنگ دوازدهروزه را صرفاً مجموعهای از عملیات نظامی بدانیم، از فهم حقیقت آن بازماندهایم. این جنگ در واقع نقطهای بود که یک پروژه هفتادساله برای حفظ هژمونی اسرائیل با بحرانی جدی مواجه شد و در مقابل، روایت جدیدی از قدرت در منطقه تثبیت گردید؛ روایتی که قدرت را در توان ایستادگی، بازسازی و استمرار میبیند.
شاید به همین دلیل باشد که اهمیت واقعی جنگ دوازدهروزه نه در آن دوازده روز، بلکه در تأثیری نهفته است که بر محاسبات آینده منطقه گذاشت. از این منظر، سالگرد جنگ دوازدهروزه یادآور لحظهای تاریخی است که در آن توازن ادراکات راهبردی غرب آسیا تغییر کرد و فصل تازهای از رقابت برای شکلدهی به نظم آینده منطقه و تمدن نوین اسلامی آغاز شد.
*فعال رسانهای
انتهای پیام/