به گزارش خبرنگار حوزه و روحانیت خبرگزاری تسنیم، سعید احمدی، مدرس نویسندگی حوزه، با شرکت در پویش همنویسی «راویان عهد» نوشت: بعدِ اینهمه روز از نُه اسفند که شده بودم اسفند روی آتش، که چه بی آرام و قرار، مسافر جادههای دلتنگی با یک چشم که چه خون و چشم دیگر که چقدر اشک، جرعهنوش تنهایی در تنهاییها، بعد از نمهای بارانی پلکها از کویر تا جنگل، بعد از دیدن خیلی از آدمهای عین خودم در شرق و غرب و شمال و جنوب ایران، امروز تهرانم و تهرانیم؛ من و همهی آن آدمهای دور و نزدیک به پایتخت. روز تشییع قتیل دهم رمضان و نهم آخرین ماه سال شمسی است. بوشهری و نوشهری و بندری و مازنی و آذری و مشهدی و زابلی و بابلی و رشتی و تفتی و سمنانی و سنندجی و بجنوردی و بیرجندی و کرمانی و کرمانشاهی و سامانی و ماهانی و آرانی و دارانی و ماهشهری و بهشهری و اردبیلی و اردکانی و شیروانی و شیرازی و تبریزی و نیریزی و خویی و خوری و خوزی و مرندی و هرندی و تهرانی و تیرانی و بهاری و چابهاری، کوچصفهانی و اصفهانی و لامردی و مینابی و چپ و راست و بالا و پایین و میان جغرافیای سرزمینی، تباری، زبانی و نژادی ایران.
روز تشییع جنازهی شهید تاریخ معاصر. دوشنبه نیمهی تیر هزار و چهارصد و پنج. من قطرهای در دریایی از مردم. قریب پنج ماه اینان را دیدهام. سر خیابانها و میدانها. پرچمبهدست. با تنوع شعارها و خواستهها. اینجا و امروز اما با فرقی آشکار و حسابی توی چشم. رنگ غالب، سرخ و سیاه. لباسها رنگ عزا و پرچمها به رنگ خون. تنیدگی سوگ و حماسه. خلاصهی شعارها و خواستهها هم انتقام؛ مثل همان شعار چاق کردن پسربچهای که در حلقهای از جمعیت هی میگوید: نه سازش نه پوزش یالله بزن تو گوشش؛ مثل دستنوشتههای همه رنگ و رقمی که توی دست همهجور آدم هست و همه ته تهش جز به انتقام ایرانیترین رهبر ایران دلخوش نیستند. بعضی شعارها هم که هم درشتاند هم پرشمار، شدت زاویهای است با مذاکره؛ مذاکره با قاتلان رهبر. این اگر چه عجیب است برایم، غریب نیست. سطح وسیعی از مردم صدایی متفاوت از اهالی سیاست داشتهاند.
از همان روزهای اول جنگ این صدا بیشتر و رساتر به گوش میرسید. اکنون چقدر واضح و چه پرطنین پیچیده در رنگی سرخ بر شانههایی از تنپوشهای سیاه. از روز وداع و امروز که تشییع است و لابد فردا در قم و شاید پسفردا در عراق و باز لابد در پنجشنبهی خاکسپاری در مشهد همینطور خواهد بود. این صدای غالب جمعیتی است میلیونی در سوگ رهبری که آن را ایرانیترین رهبر ایران و مقاومت اسلامی میدانند. این عجیب است؛ اما غریب نیست. صدای بعثت یک امت را میشنوم؛ نه! میبینم. کسانی که مرگ را برای زندگی میخواهند؛ مثل این شعر که گوشم را میگیرد و با خود میبرد توی صدایی که میخواند و همه در اطرافم میان میدان آزادی میشنوند: ما نمیمیریم نام دیگر ما زندگیست، مرگ از پیکار با ما نیمهجان برگشته است. آن صدایی که میخواند: آنچه را گفتند از تسلیم ما، افسانه بود، خون نمیخوابد برادر! داستان برگشته است. بله! برگشته است این داستان، در صدایی که دیگر نه فقط شنیدنی که دیدنی است در اینجا، آنجا و همهجا. پی قرارم گشتهام و رسیدهام به اینجا و میان دو رنگ سرخ و سیاه، کنار چند پیکر سبزپوش میان تشییعگرانی بیشمار. قرار من و این همه آدم، یعنی مستضعفان عالم بشوند وارث زمین، یعنی مالاندن بینی مستکبران بر خاک. تا آن لحظهی آرمانی من همچنان بیآرام و بیقرار و مسافر جادههای خوف و خطر. همسفر حوادث آمده و نیامده. سرخ شدهایم برای سرسبزی جهان.
15 تیر 1405 / تهران میدان آزادی
انتهای پیام/