به گزارش خبرگزاری تسنیم از همدان، موزهها پل ارتباطی میان گذشته و آینده هستند که با نمایش اشیاء، اسناد و آثار هنری، تاریخ را زنده نگه میدارند و به نسلهای آینده فرصت میدهند تا با فرهنگ و تمدن گذشتگان خود ارتباط برقرار کنند.
موزهها صرفاً مکانهای نگهداری اشیاء نیستند، بلکه مراکز آموزشی و پژوهشی هستند که زمینه را برای تحلیل و تفسیر تاریخ فراهم میکنند. این مکانها فضایی را برای تفکر انتقادی، تحقیق و پژوهش و ارتقاء آگاهی عمومی ارائه میدهند. تأسیس موزههای تخصصی، مانند موزه آموزش و پرورش همدان، نشان از اهمیت نگهداری و ارائه میراث فرهنگی و تاریخی خاص هر جامعه دارد که با تمرکز بر یک حوزه خاص، بینش عمیقتری را نسبت به تاریخ و تحولات آن حوزه در اختیار بازدیدکنندگان قرار میدهند و به آنها امکان میدهد تا درک بهتری از گذشته و ریشههای فرهنگی خود کسب کنند.
این موزههای تخصصی، ضمن حفظ و نمایش آثار تاریخی، نقش مهمی در آموزش و پژوهش نیز ایفا میکنند و به عنوان منابعی غنی برای مطالعه و تحقیق در حوزههای مختلف، به ویژه در زمینه آموزش و پرورش، عمل میکنند.
در دل خیابان شلوغ و پر سر و صدای طالقانی، مدرسهای کهنسال با تاریخ یکصد ساله، موزهای را در خود پنهان کرده است. از پشت درب آهنین غولپیکرمدرسه ی ابن سینا که گویی مرز میان دنیای شلوغ بیرون و بهشتی آرام در درون است، گذر میکنیم. آنسوی این مرز، حیاط زیبایی با درختان سر به فلک کشیده، نسیم بهاری، و بوی خاک نمدار بارانی، ما را به دنیایی دیگر، دنیایی سرشار از آرامش و تاریخ، فرا میخوانند.

سید امیر قشمی پس از 34 سال خدمت در سنگر آموزش و پرورش، در سال 1394 کولهبار تجربه را بر زمین گذاشت، اما همچنان عطش خدمت به فرهنگ این مرز و بوم در دلش شعلهور بود. بازنشستگی برای این معلم فرهیخته معنایی نداشت . این ماجرای درخشان را از چندسال قبل از بازنشستگیِ آقای قشمی مرور میکنیم که در قلب این معلم، عشقی دیرینه به تاریخ و تمدن همدان ریشه دوانده بود. او میخواست این گنجینه پنهان را برای همگان آشکار سازد ماجرا از سال 1390 آغاز شد، زمانی که جرقهای در ذهن این بزرگ مرد روشن شد: چرا تاریخ پربار آموزش و پرورش همدان را در قالب یک موزه به تصویر نکشیم؟ این ایده را با مسئولان مربوطه در میان گذاشت گامهایش استوار و آرام بود، گویی با هر قدم، بذری از امید و انگیزه در دل علاقهمندان تاریخ و فرهنگ این دیار میکاشت.در انتخاب مکان این موزه بدون تعلل مدرسه ماندگار ابنسینا را نشان کرد این مدرسه قدیمیترین دبیرستان همدان با قدمتی بیش از یک قرن بود که همین ویژگی ها نشانگر قدمت و اهمیت موزه میشد. دبیرستانی که در سال 1294 توسط آمریکاییها بنا نهاده شده بود و همچون نگینی درخشان، خاطرات جمع بیشماری را در خود جای داده بود. مدرسه ابنسینا و شریعتی، و بسیاری دیگر، نه فقط بناهایی سترگ، بلکه هویتبخش شهرهمدان بودند. تصویری در ذهنم شکل گرفت مدرسهای که تاریخ را فریاد میزند دیوارهایی که قصههای معلمان فداکار و دانشآموزان نخبه را روایت میکنند. مسئولان با این ایده موافقت کردند و کلید این گنجینه ی ارزشمند را به دستانی که سالها صفحات کتاب را لمس کرده بودند و همچون راهنمایی امین و دلسوز که دغدغهاش تنها انتقال دانش نبود، سپرده شد.
سالیان متمادی همچون باستانشناسی که در پی کشف آثار باستانی است با تفکر پرورش نسلی آگاه و مسئولیتپذیر به جمعآوری اسناد، کتب درسی قدیمی و وسایل آموزشی نوستالژیک پرداخت. هر سند، هر کتاب، هر وسیله، قطعهای از پازل تاریخ را به ارمغان می آورد.
سرانجام در بهمن سال 1395، همزمان با جشن پیروزی انقلاب، درهای این موزه به روی همگان گشوده شد. اما این پایان راه نبود، بلکه آغازی دوباره بود. در سال 1399، موزه رسماً زیر نظر اداره کل موزههای وزارت میراث فرهنگی قرار گرفت، اما همچنان با چالشهای بسیاری روبرو بودند. وارد راه روی طولانی موزه میشویم غبار روی قاب عکس ها و وسایل به خوبی به چشم میخورد و خاک روی زمین دهن کجی میکرد اقای قشمی محجوبانه گفت : ما با کمبود اعتبار و نیروی انسانی دست و پنجه نرم میکنیم. گاهی اوقات، خودم به تنهایی مسئولیت همه کارها را بر عهده دارم.

صدایی در سرم نجوا کرد اینجا، نه یک سازمان عریض و طویل، بلکه حاصل عشق و علاقه یک معلم بازنشسته با یاری اندک دوستانی که دغدغه فرهنگ و تاریخ همدان را دارند بود. قدم به قدم به دنبال این دبیر فرهیخته با تعاریفی که از هر قسمت این موزه عنوان میکرد او را به فراتر از یک معلم معمولی، به یک راهنما و مرشد تبدیل کرده بود او پلی بود میان گذشته و آینده پلی که جزئیات را از دل تاریخ به سوی دنیای جدید هدایت میکرد. در همین حین آقای قشمی گفت: اینجا بخشهای مختلفی دارد از مشاهیر و مفاخر آموزش و پرورش گرفته تا اسناد و مدارک قدیمی، عکسهای نوستالژیک، مکتبخانه هم باز سازی شده اینجا غنیترین موزه تعلیم و تربیت کشور است. هر گوشهاش قصهای دارد، هر وسیلهای خاطرهای را زنده میکند.
به دنبال راهنما، سفر علمی خود به دل تاریخ تعلیم و همدان را آغاز میکنیم. اولین چیزی که توجه جلب میکند، بوی خاک است که در هوا پیچیده و حس نوستالژی عمیقی را برمیانگیزد. مقابلم راهروی بلندی قرار دارد، پر از قاب عکسهای قدیمی که زیر لایهای از گرد و غبار، قصههای نهفته در خود را زمزمه میکنند.
به غرفه مفاخر آموزش و پرورش میرسیم غرفهای که تصاویر و زندگینامهی 60 تن از بزرگان عرصهی تعلیم و تربیت را به نمایش گذاشته است. راهنما قبل از ورود به غرفه، با اشاره به کوتاه بودن درگاه، هشدار میدهد که مراقب سرم باشم تا به در برخورد نکند. وارد غرفه میشویم.و با دقت به توضیحات او در مورد هر قاب عکس گوش میدهم. برای هر عکس، لحظاتی مکث میکنیم و من با نگاهی دقیق، جزئیات را بررسی میکنم. توضیحات راهنما و تصاویری که میبینم، در ذهنم مانند صحنههای یک فیلم، زنده و پویا میشوند.

عکسهایی با قدمتهای مختلف در غرفه به چشم میخورند؛ تصاویری از دوران قبل و بعد از انقلاب. در برخی عکسها، دختران با پیراهن و دامن پلیسهدار، موهایی شانه کرده و مرتب، کنار هم ایستادهاند. در تصاویری دیگر، پسران با لباسهای یکدست و منظم، همچون سرو در کنار هم قرار گرفتهاند. عکسهای متعلق به بعد از انقلاب، افرادی را با لباسهای خاکی سربازی نشان میدهند که صمیمانه روی صندلیها نشستهاند گویی باآن تبسم زیبا نظاره گر مدعوین حاضر در موزه هستند . بر پهنهی دیوار، تصویری از ساختمان اولیه ابن سینا خودنمایی میکرد؛ ساختمانی خشتی، چون قلبی تپنده در سینه ی دشت. عمارت، در آغوش بیابانِ خاموش، غرورش را فریاد میزد. اما قابِ بالا، روایتی دیگر داشت؛ تصویری از اکنون، که دیگر از هیبت دیروز خبری نبود. مدرسه، در میان انبوهی از درختانِ سرسبز و شاخ و برگهای آهنینِ سازه های نوظهور، به فراموشی سپرده شده بود، گویی در تار و پودِ زمان گم شده بود.
راهنما به تابلویی اشاره میکند و توضیح میدهد: در زمان گذشته به محل فعلی مدرسه، باغچهی آقا یوسف میگفتند ، سندِ ملک این خواستگاه دانش در قلب بیابان گواهی بر حکایت دیرینه با خطی کهن، از پهنهی وسیعِ مدرسه حکایت میکرد؛ از برجِ قربان تا جایی که اکنون مدرسه میخوانیمش. در آن روزگار، 5 چشمه حیاتبخش، رگههای حیات را در این خاکِ تشنه جاری میساختند. این غرفه ، تنها گوشهای از شکوه و عظمتِ دانش سرای ابن سینا بود.
به غرفه بعدی میرویم؛ غرفهای که مجموعهای کمنظیر از کتب درسی دوره پهلوی اول تاکنون را در خود جای داده است. غرفه سراسر از کتاب و دفتر پر شده است. با نگاه به برخی کتابها، خاطرات دوران مدرسهام زنده میشود و با ذوق به سمت کتابهای دوران مدرسهام میروم تا خاطراتم را دوباره تجربه کنم.در قفسهای که پر از گچهای رنگارنگ، دفاتر انضباطی، وسایل بهداشتی و جوایزی برای دانشآموزان ممتاز آن زمان (مانند چراغ مطالعه) است، نگاهی دقیقتر میاندازم.

راهنما دفتر کوچکی را از قفسه برمیدارد و نشانم میدهد و میگوید: «این دفتر را ببین! از کف دست هم کوچکتر است، اما نگاه کن که با چه ظرافت و ترتیبی اسامی و نمرات بهداشتی بچهها را نوشتهاند.» جلوتر میروم و با دقت به دفتر نگاه میکنم. با خطی خوش و ریز، مرتب و بدون خط خوردگی، نمرات و اسامی دانشآموزان در آن نوشته شده بود.
راهنما بستهای را برمیدارد و نشان میدهد: این بستهها برای تشویق دانشآموزان آن زمان بود تا بهتر به بهداشت شخصی خود برسند. بسته شامل مسواک، شانه کوچک و ناخنگیر بود.
راهنما دفترچه کوچک آبی رنگی را نشان میدهد. روی دفترچه تصویری از یک دختر و پسر دیده میشود که پشت سرشان مدرسهای قرار دارد و عبارت حساب پسانداز محصل روی آن نوشته شده است. راهنما میگوید: این دفترچه، برای حساب پسانداز دانشآموزان دهه 40و50 استفاده میشد در آن زمان مبلغ ده هزارتومان از طرف دولت در قالب این دفترچه پس انداز به دانش اموزان داده میشد تا آنها به پس انداز ترغیب شوند .راهنما به کتابهایی که در قفسه خودنمایی میکردند اشاره کردو گفت: اینها کتاب هایی چون اخلاق ناصری ،گلستان و اشعار فرخی سیستانی است که قبل از انقلاب دانش اموزان موظف بودند مطالعه کنند .

ما به غرفه بعدی میرویم که نمایشگاهی از ابزارهای آموزشی قدیمی است. این قسمت پر از وسایل قدیمی و نوستالژیک است؛ وسایلی که بسیاری از آنها را احتمالا در فیلمهای قدیمی سیاه و سفید دیدهایم. از دستگاه ضبط صوت و شبیهساز تصاویر کهکشانی گرفته تا رادیو گرامافون، تلگراف، دستگاه تایپ دستی و آپارات، همه در کنار هم مجموعه منحصر به فردی را تشکیل دادهاند.
بیشتر این وسایل را تا به حال از نزدیک ندیده بودم و دیدنشان برایم بسیار جالب بود. با نگاه کردن به این ابزارهای قدیمی، بیشتر قدر فناوریهای جدید را میدانم و به تلفن همراه کوچک و کف دستم نگاه میکنم که میتواند در کسری از ثانیه، کار تمام آن دستگاههای غولپیکر را انجام دهد. نسل جوان با دیدن این غرفه میتواند سختیهای نبود و حتی کمبود فناوری را درک کند و این بسیار مهم است.
به غرفه بعدی میرویم: مکتبخانه سنتی، بازسازی فضای آموزشی سنتی ایران. تک تک اجزای این غرفه را تا به حال فقط در فیلمها دیده بودم و حالا میتوانستم از نزدیک آنها را لمس کنم. یکی از وسایلی که بسیار برایم جالب بود، چوب فلک بود که به دیوار آویزان شده بود. بالای آن هم عکسی بود که تصویری از یک مکتبخانه را نشان میداد؛ ملایی یا میرزایی که در حال تنبیه یکی از شاگردان با چوب فلک بود و مبصر کلاس در حال چوب زدن اوست.

صدایی در سرم میپیچد: دانشآموزان با دیدن فضای این غرفه قطعا قدر معلمهای مهربان خود را بیشتر خواهند دانست. به دیگر اجزای این غرفه نگاه میکنم و سعی میکنم نیمه پر لیوان را ببینم. روی یک گیلیم، صندوقچهای است که چند کتاب در آن قرار دارد. به لباس میرزای مکتبخانه که آویزان است نگاه میکنم و توجه من را موتورگازی آبی رنگ قدیمیای که آنجا است جلب میکند. راهنما متوجه نگاه من میشود و به عکسی اشاره میکند. در آن عکس، پیرمردی روی موتورگازی سوار است که شبیه به همین موتورگازی در غرفه است. زیر عکس نوشته شده: «شیخ شمسالدین محمدی پیام (هوشنگی) مکتبدار و معلم دبستان روشن اسلامی». حالا متوجه علت وجود این موتور در غرفه میشوم.

به غرفه بعدی میرویم که به نام غرفه پیشاهنگی است. غرفه پر است از سازهای موسیقی، از پیانو گرفته تا سنتور و انواع سازهای بادی که در کنارهم به نمایش آثار و مستندات پیشاهنگی پیش از انقلاب را به تصویر میکشد. راهنما میگوید: قبل از انقلاب، این سازها در مدارس تدریس میشد.
در خزانهی خاطراتم، سمفونیِ سازها به رقص درآمده بود. به سوی پیرِ پیانو، آن گنجینهی چوبیِ گوشهی اتاق، پر گشودم. دستانم بر بالهای نتهایش نشستند و نوایی از جنس کهنگی و غربت، از حنجرهاش بیرون زد. صدایی که گویی سالها در انتظار نوازشی دوباره، در سکوت پوسیده بود. راهنما، با لحنی زمزمهوار گفت: «این وسایل، سالهاست که به خواب رفتهاند، در انتظار بیداری اند.

غرفه بعدی شهدای آموزش و پرورش بود که یادمانی از شهیدان دانشآموز و فرهنگی را درخود جای داده بود راستش غمی چون آتشفشان خاموش، درونم شعلهور شد. نگاهم بر قابهای عکسها میچرخید هر تصویر، زخمی تازه بر دل مینهاد. معلمان،همچون ستارگان خاموشی که تاریخ و فرهنگ این سرزمین را با جان خود پاسداری کردند. خشابهای خمپاره کوله و کلاه جنگی، همچون مزارع خونینِ تاریخ، در برابرم صف کشیده بودند. با فضاسازی خوبی که صورت گرفته بود نوری سبز، همچون نسیم رحمت، بر عکسهای شهدا میتابید و فضایی سرشار از عطر یادخوبان را تداعی میکرد. گویی هر شهید، قصیدهای نیمهخوانده، در سینه داشت. راهنما برای شادی ارواح طیبه شهدا صلواتی را بلند ادا میکند و از غرفه بیرون میاید.

به دنبال راهنما، به سوی غرفهی بعدی رهسپار شدیم: خیران مدرسهساز. اینجا، تندیسهایی از نیکوکارانِ عرصه آموزش قد برافراشته بودند. عکس هر خیر، همچون ماه در آسمان قابها میدرخشید؛ و تصاویر مدارسی که با دستان سخاوتمندشان بنا شده بود، بر فراز سرشان، همچون مدالهای افتخار، نورافشانی میکرد.
گام در غرفهی بعدی نهادم؛ کلاس درس، با نیمکتهای چوبی و تختهی گچی؛ همچون دریچهای به گذشته. بر یکی از نیمکتها تکیه زدم، گویی سالها به عقب برگشتهام. تختهی سیاه، با حروف الفبا که همچون نگینهایی بر تاریکیش میدرخشیدند، به دیدارم آمد. قفسهای چوبی کوچک، همچون صندوقچهای از گنجینههای طبیعت، سنگهای کانی را در خود جای داده بود. برگهای تصویری کنار تختهی سیاه، قصههای تصمیم کبری را با زبانی بیواسطه و زنده، به تصویر کشیده بودند؛ نقاشیها، همچون نجواهای بیصدا، از روزگاران گذشته حکایت میکردند.
دیوارهای کلاس، همچون قاب عکسهای قدیمی، پر از تصاویر معلمان آن دوران بود؛ هر تصویر، خاطرهای زنده، داستانی ناگفته.
در غرفهی بعدی، که بخش ورزش و تربیت بدنی نام داشت نمایی از یک زورخانهی اصیل را به نمایش گذاشته بودند تمام ابزار و وسایل آن، از زنگوله تا کباده و میلها، به دقت چیده شده بودند. راهنما با نواختن زنگ زورخانه، حضور ما را در این فضای معنوی پررنگتر کرد و ضمن اشاره به کباده و میلها، از هدف غرفه سخن گفت:تصاویری که در اینجا مشاهده میکنید از همکاران فرهنگی که در ورزش رتبه های کشوری وجهانی را کسب کرده اند مشاهده میکنید هدف از این کار تثبیت راه و رسم پهلوانی است دیوارهای اطراف، آلبوم عکسهای ورزشکاران فرهنگی نامدار همدان را به نمایش میگذاشتند؛ تصاویری ماندگار از مردان با اخلاق و قدرتمند که آوازه استان را به گوش جهان رسانده اند.
انتهای پیام/