به گزارش خبرگزاری تسنیم از کردستان، در کوچههای شهر قروه، هنوز نامهایی هستند که وقتی بر زبان میآیند، خاطرهای از غیرت، جوانمردی و دلدادگی را زنده میکنند؛ نامهایی که دیگر تنها متعلق به یک خانواده نیستند، بلکه بخشی از حافظه یک شهر و یک ملت شدهاند. نامهایی که با خون خود، روایت ایستادگی را ماندگار کردند.
در میان این نامهای پرافتخار، «میلاد معظمی» جایگاهی متفاوت دارد؛ جوانی که در اوج جوانی، میان زندگی، خانواده، آرزوهای شخصی و عشق به خدمت، راهی را انتخاب کرد که پایانش آسمانی شدن بود.
میلاد برای خانوادهاش تنها یک فرزند نبود؛ ثمره سالها تلاش، امید و عشق پدر و مادری بود که با تمام سختیها او را پرورش دادند. پسری که حضورش خانه را پر از انرژی و لبخند میکرد و نبودنش امروز بزرگترین دلتنگی خانوادهای است که هنوز باور ندارد عزیزشان دیگر از در خانه وارد نمیشود.
برای روایت زندگی شهدا، گاهی باید از میدان نبرد آغاز کرد، اما درباره میلاد معظمی باید از خانه شروع کرد؛ از پسری که از کودکی نشانههای روحیهای متفاوت داشت؛ کودکی پرشور، مهربان، شجاع و عاشق بازیهایی که بعدها معنای واقعیاش را در دفاع از وطن پیدا کرد.
وی همان کودکی بود که اسباببازیهایش بیشتر تفنگ و ابزارهای جنگی بود؛ همان پسری که خیالهای کودکانهاش روزی به واقعیتی بزرگ تبدیل شد و در لباس یک مدافع، برای امنیت مردمش ایستاد.
میلاد در خانوادهای رشد کرد که احترام، ایمان و محبت ستونهای اصلی آن بود. پدر و مادر برایش فقط والدین نبودند؛ عزیزترین انسانهای زندگیاش بودند. سلام کردنهای مکرر، احترام به پدر و مادر و محبت بیدریغش، تصویری است که خانواده هنوز با اشک و لبخند از او به یاد میآورند.
او جوانی بود که میان شادابی و معنویت، تعادل زیبایی ساخته بود؛ ورزشکار، پرانرژی، اهل سفر و طبیعت، اما در کنار همه این ویژگیها، دلی وابسته به اهلبیت(ع) داشت. نماز اول وقت، زیارت عاشورا و عشق به امام حسین(ع) بخش جداییناپذیر زندگی او بود.
میلاد سالهایی از عمر خود را در سختترین میدانها گذراند؛ از حضور به عنوان مدافع حرم در سوریه تا خدمت در مناطق مرزی کردستان. برای او خدمت تنها یک وظیفه نبود؛ یک باور بود. باور به اینکه آرامش مردم، ارزشمندتر از آسایش شخصی است.
وی جوانی بود که میتوانست مانند بسیاری از همسن و سالانش به دنبال زندگی آرام و آینده شخصی خود باشد؛ حتی مقدمات ازدواجش را فراهم کرده بود، اما قلبش جایی دیگر آرام میگرفت؛ در سنگر خدمت، کنار همرزمانش و در مسیر دفاع از ارزشهایی که به آن ایمان داشت.
اکنون در بیستوهشتمین روایت پروژه رسانهای «خونهای ماندگار»، به قروه آمدهایم؛ جایی که پدر و خواهر شهید میلاد معظمی، با چشمانی پر از اشک و قلبی سرشار از افتخار، از جوانی روایت میکنند که برای خانوادهشان «نور چشم» بود و برای وطن، «سربازی فداکار».
این روایت، داستان زندگی جوانی است که در 32 سالگی، تمام داشتههای زمینی خود را برای آرامش دیگران تقدیم کرد؛ روایت مردی که در خانه عزیز بود و در میدان، فرماندهای شجاع.
میلاد؛ جوانی که همه دوستش داشتند
شهید میلاد معظمی فرزند عزتالله، در 26 خرداد سال 1372 در شهر قروه متولد شد. او فرزند سوم خانواده بود و پس از طی دوران تحصیل در رشته تربیتبدنی فارغالتحصیل شد.
از همان سالهای کودکی، شخصیت متفاوتی داشت. خانواده از او به عنوان پسری پرانرژی، مهربان و البته پر از شیطنتهای دوستداشتنی یاد میکنند؛ کودکی که حضورش فضای خانه را زنده میکرد.
اما پشت آن شیطنتهای کودکانه، روحیهای بزرگ و شجاع پنهان بود؛ روحیهای که با گذر زمان بیشتر خودش را نشان داد.
خانوادهاش میگویند میلاد شجاعترین انسانی بود که میشناختند؛ کسی که ترس در قاموس زندگیاش جایگاهی نداشت.
وی عاشق ورزش بود و سالها در رشته بدنسازی فعالیت کرد. قامت بلند، اندام ورزیده و روحیه پهلوانیاش باعث شده بود میان ورزشکاران قروه چهرهای شناختهشده و محبوب باشد.
اما آنچه میلاد را متمایز میکرد، فقط قدرت جسمانی نبود؛ قلب مهربان و روح بزرگش بود.
وی همیشه دیگران را مقدم بر خودش میدانست. برای خواهر و برادرهایش فقط یک برادر نبود؛ دوست، همراه و تکیهگاهی مطمئن بود.
پدرش درباره او به خبرنگار تسنیم میگوید: میلاد همان فرزندی بود که هر پدر و مادری آرزوی داشتنش را دارد. نتیجه سالها زحمت و سختی کشیدن ما بود. وقتی وارد خانه میشد، حتی اگر چند بار در روز همدیگر را میدیدیم، باز سلام میکرد. احترامش به ما هیچوقت کم نمیشد.
مردی که خانه را با محبت و میدان را با شجاعت معنا کرد
میلاد معظمی در کنار روحیه شاد و پرنشاطی که داشت، انسانی عمیقاً معنوی بود. خانوادهاش میگویند او هرچقدر در جمع دوستان و خانواده شوخطبع و پرانرژی بود، در خلوت خود انسانی آرام، اهل عبادت و دلبسته اهلبیت(ع) بود.
نماز اول وقت برایش یک عادت نبود؛ یک عهد قلبی بود. پس از هر نماز، زیارت عاشورا میخواند و ارتباطش با اهلبیت(ع) را بخشی از زندگی خود میدانست.
بازوبند «یا امام جواد(ع)» همیشه همراهش بود و انگشتر عقیق و حدید نیز از یادگارهایی بود که هیچگاه از خود جدا نمیکرد.
او عاشق امام حسین(ع) بود و عشق به زیارت کربلا در وجودش ریشه داشت. سالها در مسیر پیادهروی اربعین قدم گذاشت و پرچم عزای سیدالشهدا(ع) را با افتخار بر دوش کشید.
برای میلاد، اربعین تنها یک سفر نبود؛ یک قرار عاشقانه بود.
خواهرش نیز در گفتوگو با خبرنگار تسنیم اینگونه روایت میکند: میلاد حدود 10 سال بود که هر سال خودش را به کربلا میرساند. حتی اگر شرایط سخت بود، دنبال راهی میگشت که بتواند برود. دلش برای آن مسیر میتپید.
مدافع حرم؛ جوانی که دلش در سوریه جا ماند
میلاد زمانی وارد مسیر خدمت شد که منطقه درگیر جنگ با گروههای تروریستی تکفیری بود. دوران جوانیاش میتوانست مانند بسیاری از همنسلانش صرف ساختن یک زندگی آرام شود، اما انتخاب او مسیر دیگری بود.
او که وارد دانشگاه افسری شده بود، با وجود نگرانی خانواده، تصمیم گرفت برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) راهی سوریه شود.
ابتدا خانواده نمیدانستند مقصد واقعی او کجاست. تصور میکردند برای دورههای آموزشی یا مأموریتهای معمولی رفته است، اما بعدها فهمیدند که میلاد در میدان دفاع از حرم حضور دارد.
روزهای دوری برای خانواده سخت میگذشت. ارتباطها محدود بود و اخبار ناامن سوریه، نگرانی مادر و پدر را بیشتر میکرد.
اما میلاد انتخابش را کرده بود؛ انتخابی که از قلبی سرشار از ایمان و عشق به اهلبیت(ع) سرچشمه میگرفت.
در همان سالها بود که به عنوان جوانی کمسنوسال، مسئولیتهای مهمی برعهده گرفت.
یکی از خاطرات ماندگار دوران حضورش در سوریه، مربوط به دیدارش با سردار شهید حاج قاسم سلیمانی است.
روایت شده زمانی که حاج قاسم برای بازدید آمده بود و درباره فرمانده تیم سؤال کرد، میلاد خودش را معرفی کرد. حاج قاسم با دیدن سن کم او لبخندی زد و گفت:
«چه زود فرمانده شدی...»
جملهای کوتاه که برای میلاد یک خاطره بزرگ باقی ماند.
جانبازی که هیچگاه از خودش نگفت
میلاد در جریان حضورش در سوریه جانباز شد، اما هیچگاه این موضوع را وسیلهای برای مطرح کردن خود قرار نداد.
حتی بسیاری از نزدیکانش تا مدتها از این موضوع خبر نداشتند.
وقتی از او میپرسیدند چرا برای پیگیری جانبازی اقدام نمیکنی، میگفت:
«من برای حضرت زینب(س) رفتم، نه برای چیزی دیگر.»
این جمله، خلاصهای از نگاه او به خدمت و فداکاری بود؛ انسانی که برای دیده شدن قدم برنداشت، بلکه برای انجام وظیفه رفت.
آرزویی که سالها در دل داشت
دوستانش میگویند میلاد از همان سالهای جوانی، آرزوی شهادت داشت.
یکی از دوستان نزدیکش خاطرهای از سفر اربعین تعریف میکند:
«در نجف بودیم. چند نفر از دوستان دور هم نشسته بودیم و هرکدام آرزویی کردیم. میلاد گفت: انشاءالله شهید بشم و پیکرم هم پیدا نشه.»
آن روز شاید کسی تصور نمیکرد این آرزو روزی به واقعیت تبدیل شود.
اما میلاد همیشه باور داشت که انسان باید طوری زندگی کند که پایانش نزد خداوند ارزشمند باشد.
فرماندهای که نیروهایش را مثل خانواده دوست داشت
پس از سالها حضور در مسیر خدمت، میلاد در منطقه سروآباد کردستان مشغول فعالیت شد.
برای همکارانش فقط یک فرمانده نبود؛ برادری دلسوز و همراه بود.
همکارانش بعد از شهادتش میگفتند:
«میلاد برای خودش یک لشکر بود.»
شجاعت، نترس بودن و مسئولیتپذیری او زبانزد همه بود.
هر جا خطری وجود داشت، میلاد جلوتر از همه حضور پیدا میکرد.
او نیروهایش را تنها نمیگذاشت و همیشه دغدغه سلامتی و آرامش آنان را داشت.
در آخرین روزهای زندگیاش نیز همین روحیه را نشان داد؛ زمانی که خطر منطقه دزلی را تهدید میکرد، تلاش کرد نیروها را از محل خطر دور کند.
همرزمانش میگویند میلاد بارها تأکید کرده بود: «نباید کسی اینجا بماند، باید همه خارج شوند.»
او بسیاری از نیروها را از محل خارج کرد، اما خودش در همان میدان ماند؛ همانجایی که سالها برای آن آماده شده بود.
آخرین دیدار؛ وعدهای که با تابوت بازگشت
گاهی آخرین دیدارها، سالها بعد در ذهن خانوادهها زنده میماند؛ لحظههایی کوتاه که بعدها به بزرگترین سرمایه دلتنگی تبدیل میشود. برای خانواده میلاد معظمی نیز آخرین نگاه، آخرین خداحافظی و آخرین جملههای او، هنوز در قاب خاطراتشان مانده است.
میلاد چند ماهی بود که برای گذراندن دوره عالی به اصفهان رفته بود. با وجود مشغله کاری، همیشه تلاش میکرد در فرصتهای کوتاه به قروه بازگردد و کنار خانواده باشد.
خواهرش روایت میکند: هفتم اسفندماه سال گذشته با میلاد تماس گرفتم و پرسیدم که این هفته میآید یا نه. گفت: نمیآیم، انشاءالله سهشنبه دورهام تمام میشود و کامل برمیگردم. میگفت چند روزی خانه میمانم و استراحت میکنم.
اما سرنوشت، برنامه دیگری برای او نوشته بود.
در روزهایی که خبرهای تلخ از حمله دشمن و شرایط بحرانی کشور منتشر شده بود، میلاد آرام و قرار نداشت. دلش پیش همرزمانش بود و نمیتوانست نسبت به اتفاقات بیتفاوت بماند.
خواهرش ادامه میدهد: شنبه که خبر حمله را شنیدیم، چند بار با میلاد تماس گرفتم. گفت اطراف دانشگاه را زدهاند و میخواهد برگردد تا کارهای مربوط به نیروها را انجام دهد.
او همان روز راهی قروه شد؛ مسیری طولانی که به دلیل شلوغی جادهها، خستگی زیادی برایش داشت.
نیمهشب به خانه رسید. خانواده هنوز نمیدانستند این آخرین باری است که صدای او را میشنوند.
خداحافظی آخر؛ «نگران نباش، چیزی نمیشود»
صبح روز بعد، مادر میلاد با نگرانی با خواهرش تماس گرفت.
«بیا خانه، میلاد میخواهد برود سر کار. نگذار برود.»
اما کسی نمیتوانست تصمیم میلاد را تغییر دهد.
خواهرش خودش را به خانه رساند. او را دید، در آغوش گرفت و بوسید؛ چند هفتهای بود که همدیگر را ندیده بودند.
اما این بار میلاد با همیشه فرق داشت.
آن انرژی همیشگی، آن شوخیها و آن خندههای بلند کمتر شده بود. دلش گرفته بود و از شهادت فرماندهان و همرزمانش ناراحت بود.
وقتی خانواده از او خواستند نرود، پاسخ داد: «نمیشود. آقا را زدهاند، دوستم شهید شده. بچهها آنجا هستند، باید بروم. باید کنارشان باشم.»
خانواده تلاش کردند منصرفش کنند، اما میلاد تصمیم خود را گرفته بود.
وسایلش را جمع کرد، ساکش را بست و آماده رفتن شد.
خواهرش میگوید: چند بار گفت نگران نباشید، دو روزه برمیگردم. قول میدهم دو روزه برگردم.
او رفت؛ اما کسی نمیدانست این وعده چگونه تعبیر خواهد شد.
میلاد دو روز بعد برگشت؛ اما نه با خودرو، نه با لباس خدمت، بلکه با تابوتی که پیکر شهید را در خود جای داده بود.
پرواز از دزلی؛ شهادتی که انتظارش را میکشید
میلاد روز یکشنبه راهی منطقه شد و روز دوشنبه در جریان حمله به پادگان دزلی سروآباد به شهادت رسید.
اما خانواده تا ساعتها از سرنوشت او خبر نداشتند.
وقتی خبر حادثه منتشر شد، همه امیدوار بودند میلاد آنجا نباشد.
خواهرش روایت میکند: همه میگفتیم میلاد آنجا نیست. میگفتیم امکان ندارد برایش اتفاقی افتاده باشد. همیشه باور داشتیم هیچ اتفاقی برایش نمیافتد.
دو روز سخت و پراضطراب گذشت.
خانواده چشمانتظار خبری بودند؛ خبری که بتواند آرامشان کند.
سرانجام پیکر میلاد از زیر آوار پیدا شد.
روایتی که خانواده از لحظه پیدا شدن او نقل میکنند، برای همیشه در ذهنشان مانده است.
میگویند پیکرش سالم بود؛ بدون جراحتی که نشان از سختی حادثه داشته باشد.
در روایت خانواده آمده است که میلاد هنگام شهادت قرآن در دست داشته و بر سجاده بوده است؛ گویی همانگونه که زندگی کرد، با یاد خدا نیز به دیدار معبود رفت.
شهیدی که خانواده هنوز نبودنش را باور نکردهاند
پنج ماه از شهادت میلاد گذشته است، اما برای خانواده هنوز باور این اتفاق دشوار است.
پدرش میگوید: ما هنوز منتظر آمدنش هستیم. هنوز وقتی وارد خانه میشویم، ناخودآگاه دنبال میلاد میگردیم. هنوز برای ما همان میلاد است؛ همان پسری که خانه را روشن میکرد.
داغ فرزند برای هر پدر و مادری سخت است، اما پدر و مادر میلاد با وجود این دلتنگی بزرگ، به فرزندشان افتخار میکنند.
آنها میگویند: ما ثمره عمرمان را تقدیم کردیم. جوانی که میتوانست زندگی کند، اما امنیت مردم و دفاع از وطن را انتخاب کرد.
پرچمی از زینب(س)؛ نشانی از عشق دیرینه
یکی از تصاویر ماندگار مراسم تشییع شهید میلاد معظمی، پرچم سیاهی بود که روی آن نوشته شده بود:
«کلنا فداک یا زینب»
همان پرچمی که میلاد متبرک به حرم حضرت زینب(س) آورده بود.
خواهرش روایت میکند که دو سال پیش، پس از بازگشت از سفر اربعین، چیزی سفیدرنگ در وسایل میلاد دید.
وقتی بیشتر دقت کرد، فهمید آنچه در ساک برادرش است، کفن است.
با تعجب پرسید:
«این چیه؟ برای چی خریدی؟»
میلاد با آرامش پاسخ داده بود:
«مامان ببینید، دعوت میکنند.»
بعد با لبخند گفته بود:
«منو بهشت دعوت داره، حرف منو باور نمیکنه.»
آن روز شاید کسی نمیدانست این جمله، نشانهای از آیندهای نزدیک است.
میلاد؛ سربازی که برای همیشه ماندگار شد
میلاد معظمی در 32 سالگی رفت، اما زندگی کوتاهش سرشار از درسهای بزرگ بود.
جوانی که ورزشکار بود، اهل زندگی بود، آرزوهای شخصی داشت، اما وقتی پای دفاع از مردم و وطن به میان آمد، همه چیز را کنار گذاشت.
او 10 سال از عمر خود را در لباس خدمت گذراند؛ دو سال مدافع حرم بود و هشت سال در مناطق مختلف، از جمله سروآباد، در سنگر امنیت خدمت کرد.
او قرار بود زندگی مشترکش را آغاز کند؛ مقدمات ازدواجش را فراهم کرده بود، اما تقدیر، او را به زندگی دیگری رساند؛ زندگی در کنار شهدا.
پایان روایت؛ امیدی که هنوز زنده است
خواهر شهید میگوید: گاهی احساس میکنم میلاد مثل یک نسیم از زندگی ما عبور کرد؛ مثل یک خواب کوتاه. هنوز باور نداریم که رفته است.
خانواده شهید میلاد معظمی امروز با دلتنگی زندگی میکنند، اما امیدشان را از دست ندادهاند.
آنها باور دارند فرزندشان تنها به یک مأموریت رفته است؛ مأموریتی که پایانش نزد خداوند است.
خون میلاد، روایت جوانی است که نشان داد میتوان هم عاشق زندگی بود و هم عاشق فداکاری؛ میتوان خندید، دوست داشت، خانواده را دوست داشت و در لحظه نیاز، برای دفاع از دیگران ایستاد.
شهید میلاد معظمی؛ جوانی از قروه که در خانه، نور چشم خانواده بود و در میدان، سربازی برای امنیت ایران. در ادامه تصاویر اختصاصی خبرنگار تسنیم از این شهید والامقام را ببینید:




انتهای پیام/481