به گزارش خبرگزاری تسنیم، کتاب «همهفنحریف» نوشته مهدی کاظمی با محوریت زندگی و تجربههای یک نوجوان در سالهای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به تازگی توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ دوم رسیده است. این کتاب تلاش دارد تصویری متفاوت از مفهوم قهرمانی را برای مخاطب نوجوان به نمایش بگذارد.
این اثر، داستان مهدی، نوجوانی پرجنبوجوش، پرادعا و البته علاقهمند به قهرمان شدن است؛ پسری که دوست دارد به جبهه برود و خودش را در میدان اتفاقات بزرگ آن روزها نشان دهد، اما خیلی زود متوجه میشود رسیدن به این آرزو به سادگی آن چیزی نیست که در ذهنش تصور کرده است.
مهدی در مسیر داستان با موانع و اتفاقات مختلفی روبهرو میشود، اشتباه میکند، تجربه به دست میآورد و آرامآرام از نوجوانی که بیشتر به قهرمان بودن فکر میکند، به کسی تبدیل میشود که معنای مسئولیتپذیری و انجام وظیفه را بهتر میفهمد. همین مسیر رشد شخصیت اصلی، یکی از محورهای مهم داستان «همهفنحریف» را شکل میدهد.
داستان کتاب از سالهای انقلاب آغاز میشود و در ادامه به دوران دفاع مقدس و حتی سالهای پس از آن میرسد. نویسنده تلاش کرده است حوادث تاریخی را نه از زاویهای صرفاً سیاسی یا نظامی، بلکه از دریچه زندگی یک نوجوان و خانوادههای اطراف او روایت کند. فضای اجتماعی نجفآباد نیز یکی از بخشهای مهم این داستان است. مخاطب در جریان ماجراها با حالوهوای آن روزهای شهر، سبک زندگی خانوادهها، فعالیت نوجوانان و نقش مردم در جریان انقلاب و پشتیبانی از جبههها روبهرو میشود.
خانوادهها، نوجوانان، زنان و مردم عادی نیز هر کدام به شکلی در حوادث آن دوران نقش دارند. به همین دلیل، «همهفنحریف» تلاش میکند تصویر گستردهتری از سالهای انقلاب و دفاع مقدس ارائه دهد؛ تصویری که در آن پشت جبهه نیز بخشی از میدان مسئولیت و فداکاری است.
یکی از ویژگیهای کتاب، حضور شخصیتهای واقعی در کنار شخصیتهای داستانی است. شهید حاج احمد کاظمی، شهید محمد منتظری و تعدادی از رزمندگان و شهدای آن دوران در بخشهایی از روایت حضور دارند و به فضای داستان پیوندی با واقعیت تاریخی میدهند. حضور این شخصیتها باعث شده است مخاطب نوجوان در کنار دنبال کردن ماجراهای مهدی، با بخشی از چهرههای واقعی آن سالها نیز آشنا شود. از سوی دیگر، روایت داستانی کمک میکند این آشنایی نه در قالب یک زندگینامه خشک یا گزارش تاریخی، بلکه در دل ماجرا و اتفاقات داستان شکل بگیرد.
«همهفنحریف» درنهایت پرسشی را پیش روی مخاطب نوجوان قرار میدهد: قهرمان بودن دقیقاً یعنی چه؟
مهدی در ابتدای داستان تصور مشخصی از قهرمانی دارد؛ رفتن به جبهه، شجاعت و حضور در میدان نبرد. اما تجربههایی که در طول داستان پشت سر میگذارد، نگاه او را تغییر میدهد. او به تدریج میفهمد که قهرمانی فقط در لحظههای بزرگ و تاریخی اتفاق نمیافتد و مسئولیتپذیری، تلاش، خانوادهدوستی، انجام درست وظایف و ایستادن پای انتخابها نیز بخشی از مسیر قهرمان شدن است. از این منظر، شخصیت اصلی «همهفنحریف» قرار نیست نوجوانی دستنیافتنی و بیاشتباه باشد. مهدی شیطنت دارد، ادعا میکند، اشتباه میکند و گاهی با محدودیتها و شکستهایی مواجه میشود؛ اما همین ویژگیها او را به نوجوانی نزدیک میکند که مخاطب امروز میتواند با او ارتباط برقرار کند.
در بخشی از اینکتاب آمده است:
کلت را گرفته بودم توی دستم. دستهایم جان نداشت یا کلت سنگین بود، نمیدانم. هول کرده بودم. اینطرفآنطرفش کردم. همانطور که دوزانو نشسته بودم، اینپاآنپا شدم. خدایا! حالا باید چهکار کنم؟ او هم تیز نگاهم میکرد. حتی نمیتوانستم سرم را بالا بیاورم و بهش نگاه کنم. من تا حالا کلت توی دستم نگرفته بودم.
همانطور زیرچشمی به مرتضی نگاه میکردم که آنطرفتر یک مشت دانههای انار را میریخت توی دهانش و پوزخند میزد. دلم میخواست با همان کلت بزنم فرق سرش. شاید هم باید میزدم توی سر خودم. هی گفتم: «بِلِدم بِلِدم.»
مرتضای نامرد میدانست کل بلد بودن من، دست گرفتن یک تفنگ آموزشی بود، آنهم فقط پنج دقیقه. یکی-دو بار توی همین باغ، با اسلحۀ مرتضی یک تیر انداخته بودم. اگر خودش کنار دستم نبود، شاید توی چشموچال کسی زده بودم.
او همینطور که لبخند میزد، گفت: «پس چی شد؟ بِلِدی باش کار کُنی؟»
گفتم: «راسِش هول کردم، دسّم عرق کرده و گرنه کار باشو بِلِدم.»
کاش لالمونی میگرفتم. زبانم هم اختیارش افتاده بود دست خودش. ازبس پیش همه قیافه آمدم که استاد هر کاریام، عادت کرده بود. اصلاً کاش کر بودم و نشنیده بودم قرار است امروز داییعباس رزمندهها را دعوت کند باغ و او هم سوگلی مهمانها است. اصلاً کاش یک چیزی میخورد توی ملاجم و فکر و خیال جبهه رفتن و این نقشه کشیدنها از سرم میپرید. پیش خودم فکر میکردم عجب نقشهای کشیدم! حالا که او میآید، میتوانم یک نامهای چیزی ازش بگیرم که بروم جبهه. با همان نامه هم رضایت آقا و مامان و برگۀ اعزام را میگرفتم.
اما حالا مثل بستنی وارفته نشستهام روبهرویش و از علم نداشتهام درمورد اسلحهها میبافم.
هرچه فشار آوردم نتوانستم مسلحش کنم. انگار همۀ اجزایش را با قیر به هم چسبانده بودند. کلت را زمین گذاشتم و کف دستم را کشیدم روی شلوارم، که مثلاً دستم عرق کرده است. بغض مثل مُشتی گِل راه گلویم را بسته بود. حسابی خراب کرده بودم.
چاپ دوم اینکتاب با 296 صفحه، شمارگان هزار نسخه و قیمت 455 هزار تومان عرضه شده است.
انتهای پیام/