به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرج، 9 مهرماه، روز جهانی سالمندان است؛ روزی که تقویم، برای چند ساعت ما را متوقف میکند تا به آدمهایی نگاه کنیم که سالها پیش از آنکه ما به امروز برسیم، بخشی از مسیر زندگی را برایمان ساختهاند؛ پدرها و مادرها، پدربزرگها و مادربزرگها و آدمهایی که شاید دیگر مثل گذشته در رفتوآمدهای روزمره ما حضور نداشته باشند، اما رد پایشان هنوز در گوشهگوشه زندگیمان باقی است.
سالمندی شاید از آن واژههایی باشد که وقتی دربارهاش حرف میزنیم، ناخواسته تصویر کسی را میسازیم که آرام گوشهای نشسته، عصایی در دست دارد و بیشتر تماشاگر زندگی است اما واقعیت، همیشه این تصویر ساده و خاموش نیست. پشت هر چین صورت، سالها تجربه ایستاده است؛ سالهایی پر از کار، دلنگرانی، امید، شکست، ساختن و دوباره از نو شروع کردن.
کافی است یک روز کنار مادربزرگ بنشینیم و از او بخواهیم قصه کودکیاش را تعریف کند. ناگهان با آدمی روبهرو میشویم که سالها قبل از تلفن همراه و اینترنت و زندگی پرشتاب امروز، جهان خودش را داشته است؛ کوچههایی که حالا شاید دیگر وجود نداشته باشند، خانههایی که خاطرهشان مانده، آدمهایی که بعضی رفتهاند و بعضی هنوز در قاب یک عکس قدیمی لبخند میزنند.
پدربزرگها هم همینطورند. شاید امروز برای بالا رفتن از چند پله مکث کرده، شاید صدای تلویزیون را کمی بلندتر یا برای یادآوری نامی چند ثانیه بیشتر فکر کنند اما هنوز همان کسی هستند که روزی صبح زود از خانه بیرون میرفتند تا چراغ خانه روشن بماند. سالمندی فقط تغییر رنگ موها و کند شدن قدمها و بیشتر شدن داروها و مراجعه به پزشک نیست.
سالمندی، فصل دیگری از زندگی است؛ فصلی که انسان بیش از گذشته نیاز دارد احساس کند هنوز دیده و شنیده میشود و جایی در زندگی اطرافیانش دارد. شاید یکی از تلخترین اتفاقها برای یک سالمند، تنهایی باشد؛ نه لزوماً تنهایی به معنای تنها زندگی کردن. گاهی آدم میان اعضای خانواده نشسته است اما کسی فرصت ندارد پای حرفهایش بنشیند.
خانه شلوغ است، تلفنها زنگ میخورند، پیامها یکی پس از دیگری میآیند و همه عجله دارند، اما یک نفر در گوشه اتاق منتظر است تا کسی فقط چند دقیقه کنارش بنشیند. گاهی برای خوشحال کردن یک سالمند، کار بزرگی لازم نیست. یک تماس کوتاه، یک دیدار ساده، پرسیدن حالش، شنیدن خاطرهای که شاید بارها تعریف کرده باشد یا حتی همراهی برای یک پیادهروی کوتاه میتواند برای او معنایی بزرگ داشته باشد.
ما گاهی فراموش میکنیم که سالمندان فقط دریافتکننده محبت نیستند، آنها سالها بخش مهمی از چرخه محبت در خانواده بودهاند. همان دستی که امروز شاید کمی لرزان شده، سالها دست کودکی ما را گرفته، همان چشمانی که حالا شاید خستهتر از گذشته باشد، سالها مراقب بزرگ شدن فرزندانش بوده و همان خانهای که امروز ممکن است برای ما قدیمی و کوچک به نظر برسد، زمانی برای چند نفر امنترین جای دنیا بوده است.
در شهرهای بزرگ و زندگیهای پرسرعت، فاصله نسلها گاهی بیشتر از فاصله چند خیابان میشود. نسل جوان درگیر کار، تحصیل، دغدغههای اقتصادی و هزاران مسئله روزمره است و سالمندان نیز ممکن است در دنیایی قرار بگیرند که بسیاری از ابزارها و مناسباتش برای آنها ناآشناست؛ فاصلهای که اگر برای آن کاری نکنیم، آرامآرام به سکوت تبدیل میشود.
شاید روز جهانی سالمندان، فرصتی برای یادآوری یک مسئولیت انسانی باشد؛ اینکه سالمندی را فقط با عدد سن تعریف نکنیم و انسانها را پس از سالها فعالیت و نقشآفرینی، از متن زندگی به حاشیه نبریم. جامعهای که برای سالمندانش جایگاه قائل است، در واقع به گذشته خودش احترام میگذارد. سالمندان حافظ بخشی از حافظه اجتماعی ما هستند؛ آنها روایت زنده روزهاییاند که بسیاری از ما ندیدهایم.
از تغییر شکل محلهها گرفته تا سبک زندگی، از روزهای سخت اقتصادی تا خاطرات خانوادگی، بخش بزرگی از آنچه امروز درباره گذشته میدانیم، در ذهن و زبان همین آدمها باقی مانده است اما شنیدن این روایتها نیازمند وقت است؛ چیزی که در زندگی امروز شاید کمیابترین دارایی ما باشد. 9 مهرماه میتواند بهانهای باشد برای اینکه گوشی تلفن را چند دقیقه کنار بگذاریم، به دیدن یک سالمند برویم و اجازه بدهیم او حرف بزند.
نه برای اینکه فقط پاسخ بدهیم، بلکه برای اینکه بشنویم. شاید میان همان خاطرات تکراری، جملهای باشد که سالها بعد تازه معنای آن را بفهمیم. سالمندی، پایان قصه نیست؛ شاید فصل آرامتری از همان داستان بلند زندگی باشد؛ داستان آدمهایی که روزی جوان بودند، عاشق شدند، خانواده ساختند، کار کردند، جنگیدند، شکست خوردند، دوباره ایستادند و حالا به جایی رسیدهاند که بیش از هر چیز، شایسته احترام و همراهیاند.
موهای سفیدشان شاید تقویم سالهای گذشته باشد اما هر خط صورتشان یک روایت است؛ روایتی که اگر گوش ندهیم، بخشی از حافظه زندگیمان را از دست دادهایم. روز جهانی سالمندان شاید فقط یک مناسبت در تقویم باشد، اما برای ما میتواند یادآور یک حقیقت ساده باشد؛ اینکه آدمها وقتی پیر میشوند، کمتر به محبت نیاز ندارند، شاید اتفاقاً بیشتر از همیشه به آن احتیاج دارند.
گاهی کافی است در خانهای را بزنیم، کنار کسی بنشینیم که سالها برای ما ایستاده است و بگوییم: «هنوز هم شنیدنت برای من مهم است.» شاید همین جمله ساده، یکی از زیباترین تبریکهای روز سالمندان باشد چون گاهی آنچه یک سالمند بیش از هر چیز میخواهد، نه هدیهای گرانقیمت و نه حرفی بزرگ، بلکه چند دقیقه از وقت و توجه ماست؛ چند دقیقهای که به او یادآوری کند هنوز بخشی از قلب و زندگی ماست.
انتهای پیام/