گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم؛ در سال تحصیلی جدید با دکتر رضا وحدت، پژوهشگر حوزه تعلیم و تربیت این رشته به مصاحبه نشستیم. این گفتوگو از یک پرسش و پاسخ کلاسیک فراتر رفت و به کالبدشکافی بیرحمانه نظام آموزشی ایران تبدیل شد؛ سیستمی که به نظر میرسد در مواجهه با نسل جدید، نهتنها کارکرد خود را از دست داده، بلکه به مانعی برای رشد انسان ایرانی تبدیل شده است. مشروح این مصاحبه در ادامه میآید.
تسنیم: آقای دکتر، بگذارید بدون تعارف و با یک گزاره رادیکال شروع کنیم. با بررسی محور «مقایسه وضعیت فکری دانشآموزان قبل و بعد از ورود به مدرسه»، مشاهدات میدانی نشان میدهد بچهها قبل از هفت سالگی بسیار کنجکاوتر و به معنای واقعی کلمه پویاتر از زمانی هستند که وارد سیستم مدرسه میشوند. آیا مدرسه ایرانی در حال سرکوب توانمندی شناختی و خاموش کردن استعداد بچههای ماست؟
این تعبیر شاید تلخ باشد، اما از نظر توصیف واقعیت میدانی جامعه، به شدت ترسناک و متاسفانه نزدیک به حقیقت است. ببینید، هوش یک پدیده ایستا و بایگانیشده در مغز نیست. کودک تا پیش از هفت سالگی در یک محیط اکتشافی و بدون مرز زندگی میکند. او برای یادگیری نیازی به اجازه گرفتن ندارد. دست میزند، میشکند، سوال میپرسد و میسازد. اما صبح روز اول مهر، ما این موجود سراسر پویایی را وارد سیستمی میکنیم که اولین و مهمترین پیامش این است؛ بنشین، دست به سینه باش، ساکت بمان، و فقط چیزی را بگو که من از تو میخواهم. ما در روانشناسی تربیتی مفهومی داریم به نام هوش واگرا؛ یعنی توانایی یافتن راهحلهای متعدد و خلاقانه برای یک مسئله واحد. سیستم آموزشی ما در همان ماههای اول، این هوش واگرا را از بین میبرد و آن را با هوش همگرا جایگزین میکند؛ یعنی مهارت رسیدن به تنها یک جواب از پیش تعیینشده در انتهای کتاب درسی. نتیجه چه میشود؟ کودک در ناخودآگاهش یاد میگیرد که فکر کردن خارج از چارچوب، خطرناک است و هزینه دارد، چون ممکن است به جوابی برسد که در کلید سوالات امتحانی معلم نیست و باعث کسر نمره شود. این فرایند به تدریج موتور جستجوگر ذهن کودک را خاموش میکند.
تسنیم: اما سیستم و سیاستگذاران آموزشی دفاع میکنند که ما در حال جامعهپذیر کردن کودک هستیم. بالاخره نظم، چارچوب و استانداردسازی برای اداره یک جامعه و نظام پایدار لازم است. نمیشود که هرکس در مدرسه ساز خودش را بزند.
مغالطه ویرانگر دقیقا همینجا شکل میگیرد! ما مفهوم والای جامعهپذیری را با پادگانپذیری اشتباه گرفتهایم. جامعهپذیری یعنی کودک یاد بگیرد چگونه با دیگران دیالوگ انتقادی برقرار کند، چگونه در یک کار گروهی مسالهای پیچیده را حل کند، چگونه حقوق دیگران را به رسمیت بشناسد و چگونه تفکر انتقادی داشته باشد. آیا در مدارس ما چنین اتفاقی میافتد؟ خیر.
نظمی که سیستم فعلی آموزش دیکته میکند، نظم صنعتی و خشک قرن نوزدهمی است. زنگ میخورد، همه در یک صف و در بلوکهای مشخص میایستند، زنگ میخورد، همه وارد جعبههای سیمانی به نام کلاس میشوند و در ردیفهای موازی مینشینند تا یک نفر از بالا برایشان صحبت کند. این ساختار مکانیکی برای تربیت کارگران مطیع در کارخانههای دوران انقلاب صنعتی طراحی شده بود، نه برای انسان پیچیده امروز.
تسنیم: اگر بخواهیم دقیقتر به نیازهای جدید انسان ایرانی بپردازیم، تقابل این نسل با ساختار مدرسه چگونه است؟ ما با نسلی مواجهیم که در لحظه با کلیک روی موبایلش اطلاعات میگیرد.
وقتی محتوای آموزشی و ساختار انتقال آن با نیازهای این نسل همخوانی ندارد، کودک مدرسه را نه به عنوان محل رشد، بلکه به عنوان محل حبس ادراک میکند. نقطه شکست دقیقا آنجایی است که پرسشگری ذاتی جای خود را به پاسخدهی طوطیوار میدهد. کودک پیش از مدرسه، جهان را با سوالاتش میسازد. او در حال خلق یک زبان شخصی برای فهم هستی است. اما مدرسه به او میگوید نیازی نیست بپرسی؛ من تمام جوابهای مهم هستی را در این کتابهای قطور چاپ کردهام. تو فقط حفظ کن تا من ارزیابیام را انجام دهم.
این مرگ عاملیت انسان است. ذهن انسان وقتی در موقعیت دریافت منفعلانه و یکطرفه قرار میگیرد، به مرور شرطی و تنبل میشود. این نسل در شبکههای اجتماعی یاد گرفته است که محتوا باید جذاب، سریع، تعاملی و کاربردی باشد. وقتی وارد کلاس میشود و میبیند معلم در حال روخوانی از روی متنی است که هیچ ارتباطی با دغدغههای روزمره، هویت یا آینده شغلی او ندارد، مغزش به طور خودکار سیستم یادگیری را در حالت خاموش قرار میدهد. اینجا بحث افت تحصیلی نیست؛ بحث بیمعنا شدن نهاد مدرسه در ذهن نسل جدید است. چالش تحصیل مجازی و دوران کرونا هم این بیمعنایی را تشدید کرد. بچهها خودمختاری یادگیری را در فضای وب چشیدند و حالا بازگرداندن آنها به آن نظم پادگانی، یک تقابل تمامعیار ایجاد کرده است.
تسنیم: با این توصیف، انگشت اتهام ناخودآگاه به سمت معلم میرود. آیا معلمان ما در این فرایند مقصرند؟
این آدرس غلط دادن است که تمام تقصیر را گردن معلم بیندازیم. معلم ایرانی خودش نخستین قربانی این ساختار مکانیکی و بروکراتیک است. وقتی بخشنامههای بیپایان، طرح درسهای خشک، سامانههای متعدد و سایه سنگین امتحانات استاندارد از همان سالهای پایه روی سر معلم آوار میشود، او چارهای جز تبدیل شدن به یک تکنسین انتقال اطلاعات ندارد.
در یک سیستم مترقی، معلم یک راهبر، یک تسهیلگر و یک مربی است که در کنار دانشآموز مینشیند و با هم مسئله حل میکنند. اما ساختار فعلی، شان معلم را به یک کارمند آموزشی تقلیل داده است که موظف است تا پایان ترم، سرفصلهای مشخصی را در ذهن سی تا چهل دانشآموز فرو کند. وقتی اقتصاد آموزش، معیشت، شان و فراغت بال معلم را مخدوش کرده است، چگونه از او انتظار داریم در کلاس معجزه کند؟ معلمی که در مدرسه مدام با معیارهای کمی و فرمهای ارزشیابی بیروح سنجیده میشود، فرصتی برای مربیگری و پرورش روح دانشآموز ندارد.
تسنیم: آقای دکتر، شما به اقتصاد آموزش اشاره کردید. بیایید وارد لایههای تاریکتر ماجرا شویم. چه کسانی از این اضطراب دائمی سود میبرند؟
سوال بسیار حیاتی و شجاعانهای است. ما نمیتوانیم درباره بحران آموزش حرف بزنیم اما چشممان را روی صنعت اضطراب ببندیم. اقتصاد پنهان آموزش در ایران بر پایه ایجاد یک ترس عمیق و یک احساس نیاز کاذب استوار شده است.
ما با پدیده شومی روبهرو هستیم که من نام آن را توهم شایستهسالاری میگذارم. سیستم آموزشی ما از طریق مافیای کنکور، موسسات عریضوطویل تستزنی، ناشران کتابهای کمکآموزشی و مدارس غیرانتفاعی برندهگرا، به خانواده ایرانی این دروغ سیستماتیک را میفروشد که اگر فرزندت در این رقابت خونین و بیرحمانه پیروز شود، شایستهتر است و آیندهاش تضمین خواهد بود. اما واقعیت چیست؟ واقعیت این است که مدرسه، به جای آنکه ابزاری برای تحرک اجتماعی و کاهش نابرابری باشد، خودش به بزرگترین ماشین بازتولید شکافهای طبقاتی تبدیل شده است.
دانشآموزی که در یک مدرسه دولتی بیامکانات در حاشیه شهر درس میخواند، از همان روز اول در یک ماراتن نابرابر با دانشآموزی است که در مدرسهای با شهریههای چند ده میلیونی و امکانات هتلینگ ثبتنام شده است. فاجعه اصلی آنجاست که سیستم، شکست آن دانشآموز محروم در کنکور را به پای بیاستعدادی یا تنبلی او مینویسد و موفقیت آن دانشآموز مرفه را به پای شایستگی و هوش او! این دقیقا یعنی مشروع کردن نابرابری از طریق یک نهاد رسمی.
در این میان، هزاران میلیارد تومان گردش مالی شکل میگیرد. این اقتصاد پنهان، اجازه نمیدهد مدرسه به جایگاه اصلی خود یعنی تربیت انسان برگردد. چون اگر قرار باشد دانشآموز به جای تست زدن، مهارت حل تعارض، تفکر نقادانه یا کار تیمی یاد بگیرد، دیگر نمیتوان به او پکیجهای قبولی تضمینی فروخت. بازار این مافیا با خلاقیت و آرامش روانی دانشآموز کساد میشود.
تسنیم: نقش والدین در این میان چیست؟ به نظر میرسد خانوادهها با وجود فشارهای سنگین اقتصادی، خواسته یا ناخواسته به بازوهای اجرایی همین صنعت تبدیل شدهاند.
والدین در این ساختار، همزمان هم قربانی هستند و هم شریک جرم؛ اما قربانیانی که به گروگان گرفته شدهاند. خانواده ایرانی درگیر یک هراس اجتماعی عمیق است؛ ترس کشنده از اینکه فرزندش در آینده مبهم اقتصادی، از قطار جامعه جا بماند.
صنعت آموزش دقیقا انگشت میگذارد روی همین نقطه ضعف و روی احساس گناه والدین سرمایهگذاری میکند. به پدر و مادر القا میکند که اگر از شکم خودت نزنی و فرزندت را در فلان کلاس ثبتنام نکنی، والد بدی هستی. نتیجه این میشود که والدین، کودکی فرزندانشان را میربایند. ما با پدیده والدین هلیکوپتری مواجهیم؛ مادرهایی که برای کودک شش سالهشان برنامهریزی یک مدیرعامل را میچینند: زبان دوم، رباتیک، موسیقی، چرتکه. این بچهها هیچ وقت آزادی برای هیچکاری نکردن و خیالپردازی ندارند. والدین به دلیل همان اضطراب نهادینهشده، نقش حامی عاطفی را رها کرده و تبدیل به پیمانکاران آموزشی شدهاند که مدام به دنبال تیک زدن دستاوردهای رزومهای فرزندشان هستند.
تسنیم: بسیار خب، تا اینجا کالبدشکافی دقیقی از وضعیت موجود داشتیم. اما اگر بخواهیم این ساختار را جراحی کنیم، باید از کجا شروع کنیم؟ بازگرداندن ادبیات «سرمایه انسانی» و «مهارتمحوری» به اسناد رسمی ما چطور ممکن است؟
تغییر با بخشنامههای از بالا به پایین رخ نمیدهد. ما نیازمند یک انقلاب نرم در سطح راهبری و مدیریت مدارس هستیم. مدیران و معاونان مدرسه نباید صرفا مجری نامههای اداری باشند؛ آنها باید به استراتژیستهای تربیتی تبدیل شوند. برای خروج از این انفعال، مدیریت مدرسه و کادر آموزشی باید مجهز به یک ساختار حلمساله شوند.
تجربه مجتمعهای آموزشی موفق، با تمرکز بر مقولههای راهبرد و تربیتی، نشان میدهد که پیادهسازی یک الگوی پنجمرحلهای در مدارس، میتواند بنبستشکنی کند. این الگو که باید در قالب کارگاههای توانمندسازی برای پرسنل مدرسه نهادینه شود شامل این گامهاست:
اول، مسئلهیابی و تشخیص مشارکتی؛ یعنی فهم دقیق و بومی مشکلات در کف حیاط همان مدرسه، نه نسخهپیچی متمرکز.
دوم، تحلیل ریشهای تضادها؛ درک زبان و نیازهای ارتباطی نسل جدید و خروج کادر مدرسه از انفعال کارمندی.
سوم، طراحی ایدههای مداخلهگرانه؛ تدوین یک برنامه عمل مشخص که در آن به معلم و دانشآموز اجازه ریسک و خلاقیت داده شود.
چهارم، اجرای منعطف؛ پیادهسازی گامبهگام ایدهها بدون ترس از شکستهای بخشنامهای و اداری.
پنجم، ارزیابی مبتنی بر رشد؛ جایگزین کردن سنجش مبتنی بر نمره، با ارزیابی مهارتهای ارتباطی و روانی.
وقتی یک معاون راهبردی در مدرسه این طرحواره پنجمرحلهای را با رویکردی کاملا تربیتی اجرا میکند، ادبیات سرمایه انسانی دیگر یک شعار توخالی در اسناد بالادستی نیست، بلکه در رفتار روزمره کادر آموزش متبلور میشود و معلم دوباره در جایگاه مربی قرار میگیرد.
تسنیم: و نقش رسانهها در این تغییر پارادایم چیست؟ رسانههای اندیشهای و خبرگزاریها چگونه میتوانند افکار عمومی را هدایت کنند؟
رسانه نباید به بازتاب سطحی اخبار بسنده کند. ما برای تغییر این فضای سنگین، به یک طراحی سه لایه در روایت رسانهای نیاز داریم؛ الگویی که در خروجی رسانههای تحلیلی باید پیاده شود. لایه اول، واکنش سریع و ژورنالیستی به بحرانهای روزمره و دردهای ملموس دانشآموزان است تا قلاب مخاطب درگیر شود. لایه دوم، پرداختن تحلیلی به مسائل ساختاری و نقد بیرحمانه اقتصاد پنهان آموزش است؛ جایی که رسانه باید نشان دهد ساختار چگونه نابرابری را تئوریزه میکند. و لایه سوم، همافزایی بینرسانهای و ایجاد یک کمپین مستمر است که ادبیات جامعه را نسبت به مفهوم سواد تغییر دهد؛ تا جامعه بپذیرد که سواد عمومی به مثابه معیار توسعهیافتگی است، نه رتبه زیر هزار در کنکور سراسری. رسانه باید در این سه لایه، افکار عمومی را برای مطالبهگری واقعی آماده کند.
تسنیم: به عنوان سوال پایانی، بررسی فلسفه مدرسه در ایران و چشمانداز آینده نهاد آموزشی را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا ما به سمت فروپاشی نهاد مدرسه میرویم؟
ما به سمت فروپاشی فیزیکی نمیرویم؛ ساختمانها پابرجا میمانند. اما اگر این رویه اصلاح نشود، با فروپاشی معنایی و مرجعیت روبهرو خواهیم شد. مدرسه تبدیل به یک پارکینگ اجتماعی میشود که هدفش صرفا نگهداری از بچههاست تا والدین بتوانند با خیال راحت به سر کار بروند! با این حال، من در بررسی نقش و اهمیت روایت، به شدت امیدوارم. امید ما به تحول، در بخشنامههای دولتی پایتخت نیست؛ امید در دل همان خردهروایتهایی است که در مدارس دور و نزدیک این کشور در حال رقم خوردن است. مدیران دغدغهمندی که با رویکرد تربیتی ساختارها را دور میزنند، معاونانی که پویایی را به مدرسه برمیگردانند و معلمانی که پشت درهای بسته کلاس، به بچهها فرصت نفس کشیدن، نقد کردن و زندگی کردن میدهند. اینها ناجیان خاموش نظام آموزشی ما هستند. رسالت امروز ما، بازآفرینی فلسفه مدرسه است؛ تا نیمکتها دوباره به سکوی پرتاب انسانی تبدیل شوند که میخواهد نظمی نو برای جهان بسازد.
انتهای پیام/