خبرگزاری تسنیم ـ صدیقه صباغیان| برای رهگذرانی که سالهاست استان البرز و جاده زیبای چالوس را بهعنوان معبر سفرهای خود انتخاب میکنند، این مسیر، فقط راهی است که از میان پیچهای تند و صخرههایی که فقط پشت شیشه ماشین دیده میشوند باید طی شود تا به آب برسند، اما کافی است کمی از سرعت و هیاهوی جاده فاصله بگیریم تا پشت همین دیوارههای سنگی، روستای «مَلِکفالیز» را پیدا کنیم.
.
جایی که در میان کوههای سر به فلک کشیده، رودخانهای که سالهاست نبض زندگی در آن آرام و باوقار میتپد و بوی پونههای کوهی و خاک بارانخورده، اولین چیزی است که به استقبالت میآید. وارد که میشوی، اولین چیزی که در گوشت میپیچد، صدای دلنشین پرندههایی است که زندگی را معنا میبخشند؛ همان صدایی که انگار موسیقی اصیل این دیار است و تمام نمیشود.
در میان کوچهپسکوچههای این روستای سبز و زیبا، زندگی به گونه دیگری در جریان است. در یک کارگاه ساده اما گرم، زنان روستا دور هم نشستهاند تا با سرانگشتان خود، طرحهایی را روی دارها و دستگاهها بنشانند که هم ریشه در سنت دارد و هم بوی امید و زندگی میدهد. در این کارگاه، گذر زمان جور دیگری معنا میشود. پشت یکی از این دارهای کوچک دخترکی را میبینم که با شور و شوق نخهای رنگی را از میان تارها رد میکند.
آنطرفتر پیرزنی با صورت و دستانی که رد گذر عمر بهخوبی در آنها مشخص است، پای یکی از دستگاهها نشسته و با پاهای خستهاش پدالها را بالا و پایین کرده و با دستانش پارچهای را تولید میکند که بافت آن جزو سنتهای دیرینه مادر و مادربزرگش هستند. انگار تمام عمرش با تار و پود گره خورده است؛ دستانش خستهاند اما به امید روزهای خوب لحظهای از کار بیکار نمیشوند و میبافند.

پای یکی از دارهای قالی سبدی پر از نخهای رنگی است که به شکل توپ درآمدهاند و یک چاقو و قیچی کنار این سبد نشان میدهد بافندهای در این قسمت پشت این دار مینشیند و زندگی را میبافد. دیری نمیگذرد که یکی از بانوان پشت دار حاضر و مشغول بافتن قالی میشود. آنقدر با عشق به این کار میپردازد که انگار از همه غمهای دنیا فارغ است و هیچ دغدغهای بهجز تمام کردن این رج و شروع رجهای بعدی ندارد.
رنگ زندگی در دستان زنان ملکفالیز
کار این زنان فقط قالیبافی نیست؛ آنها قصه زندگیشان را با رنگها میبافند. از گلیم و جاجیم گرفته تا کیف و کفش و کوسن و روتختیهایی که حالا با دستان خودشان، رنگ و بوی مدرنتری به خود گرفتهاند. اینجا هنر تنها یک سرگرمی نیست، بلکه راهی برای ایستادن روی پای خود است؛ راهی که ثابت میکند حتی در دل یک روستای کوهستانی هم میتوان چرخ اقتصاد خانواده را چرخاند و اجازه نداد که میراث گذشتگان در هیاهوی شهرها به فراموشی سپرده شود.
در نگاه این زنان، ترکیبی از خستگی کار و غرور سازندگی دیده میشود؛ غروری که میگوید علیرغم همه سختیها و مشکلات، ما اینجا در روستای زیبای ملکفالیز، برای حفظ هویت خودمان و برای آینده فرزندانمان، محکم ایستادهایم. به پنجره نزدیک میشوم، پرده کارگاه را که کنار میزنم، چشمانداز زیبایی را نظارهگر هستم که به گفته این بانوان هر روز تماشای این صحنه جذاب و زیبا حالشان را خوب میکند.
فضا لبریز است از بوی اصیل پشم دستریس، رنگهای گیاهی جوشیده در دیگهای مسی و گرمای بخار سماور زغالی که در کنج این کارگاه غلغل میکند. کلافهای رنگارنگ لاکی، روناسی، فیروزهای تیره، کهربایی، زعفرانی و سرمهای شبهای کوهستان، از دارهای آهنی و تیرکهای چوبی آویخته شدهاند و همچون رنگینکمانی بیانتها، به فضای خشت و چوب این کارگاه جانی تازه بخشیدهاند.

دخترک با لباسهای زیبایی که پارچهاش در همین کارگاه بافته شده، درحالیکه درگیر رد کردن نخهای رنگی از میان تارهای کوچکترین دار این کارگاه است، زیر لب آواز میخواند، گوشهایم را تیز میکنم و به او نزدیک میشوم، «هر جا که به پرچمش نگاهت افتاد، حرم رقیه ست، تنها حرمی که روضه خون نمیخواد، حرم رقیه ست ...» این زمزمه زیبا ناخودآگاه مرا به سوریه و حرم سه ساله حسین(ع) میبرد و دلم را هوایی میکند.
انگشتان کوچک و ظریفش با وسواس و دقتی کودکانه اما پر از غرور، گره میزند، نگاه میکند و لبخند میزند. کنارش مینشینم و از او در مورد کارش سؤال میکنم. او توضیح میدهد که حدود سه سال است در این کارگاه در کنار مادرش و دیگر زنان روستا کار میکند. او میگوید که این کار را دوست دارد و درآمد چندانی ندارد اما به خاطر علاقهاش به این هنر اصیل در این محل حاضر میشود.

کارگاه دستبافتههای بومی در تنگنای فروش
شکوفه عظیم نژاد، مسئول کارگاه در گفتوگو با خبرنگار تسنیم از کرج درباره شکلگیری این مجموعه بیان میکند: خانمهای روستا از همان ابتدا به صنایعدستی علاقه داشتند و در خانههایشان مشغول به کار بودند؛ این انگیزه همیشه در میان آنها وجود داشت تا اینکه با معرفی استاد گودرزی و دیدن کارهای وی، جرقه اصلی برای راهاندازی یک کارگاه متمرکز در ذهن ما شکل گرفت.
وی با اشاره به دشواریهای آغاز راه میافزاید: در ابتدای کار هیچ سرمایهای برای ایجاد کارگاه نداشتیم اما با مساعدت جزئی یکی از ارگانها و فراهم شدن شرایط دریافت وام، موفق شدیم این فضا را راهاندازی کنیم. اکنون حدود 6 تا 7 سال از فعالیت ما در این مجموعه میگذرد و بسته به شرایط، بین 9 تا 12 نفر بهصورت مستقیم، غیرمستقیم و مستمر و ناپیوسته در آن مشغول به فعالیت هستند.

عظیمنژاد درباره فضای حاکم بر کارگاه و تنوع اعضا توضیح میدهد: اینجا از هر قشری حضور دارند؛ از نوجوانان تا بانوان میانسال، هر کس متناسب با توان خود، بخشی از کار را بر عهده میگیرد؛ از مراحل اولیه مثل نخریسی و گلوله کردن نخها گرفته تا بافت پارچه، دوخت کیفها، بافت قالی و سایر هنرهای دستی که در اطراف مشاهده میکنید اما با وجود همه این تلاشها این بانوان درآمدی از این کارگاه کسب نمیکنند.
وی اذعان میکند: اولویت اصلی ما در حال حاضر، معرفی و دیده شدن این هنر است. باید تولیدات این کارگاه بهخوبی معرفی شود و بازار فروش مناسبی برای آنها پیدا کنیم، چراکه فروش محصولات میتواند انگیزه واقعی را برای ادامهدار شدن و رونق کار برای این بانوان پرتلاش ایجاد کند. هر یک از بانوان تولیدات خود را در مهمانیها و دورهمیهای خانوادگی و دوستانه به فروش میرسانند.
مسئول این کارگاه با اشاره به دغدغههای جدی این مجموعه، از نبود بازار فروش و چالشهای اقتصادی بهعنوان دو مانع اصلی یاد و اظهار میکند: مهمترین مشکل ما، نبود مسیرهای مناسب برای معرفی و شناختهشدن محصولاتمان است. با وجود تولیدات باکیفیت، به دلیل عدم دسترسی به بازار عرضه و فروش، زحمات این بانوان آنطور که باید دیده نمیشود و این موضوع، مانع بزرگی برای گسترش کارگاه است.
عظیم نژاد عنوان میکند: ما برای شروع کار، با مشارکت خانمها مبالغ جزئی را کنار هم گذاشتیم تا قدم اول را برداریم اما اکنون با این سرمایه محدود، نمیتوانیم در برابر هزینههای روزافزون ایستادگی کنیم. نوسانات شدید قیمتها بر تولیدات ما تأثیر میگذارد. قیمتها روزانه تغییر میکنند و این بیثباتی، توان ما را برای تأمین لوازم اولیه بهشدت کاهش داده است. قیمت نخ حدود 4 برابر شده و این موضوع برای این کارگاه کوچک، بسیار دشوار است.
از دار قالی تا رؤیای برندسازی در ملکفالیز
در ادامه، یکی دیگر از بانوان هنرمند این کارگاه نیز ضمن گلایه از مسیر دشوار فروش و عرضه محصولات، بر ضرورت حمایتهای دولتی تأکید میکند و میگوید: در نمایشگاههای بسیاری شرکت کردهایم و تمام تلاشمان این است که برای دسترنج بانوان این روستا، هویت و برند مستقلی بسازیم تا کیفیت کارمان شناخته شو اما باید واقعبین بود؛ برندسازی و ورود به بازارهای رقابتی، به تنهایی از عهده ما برنمیآید.

وی ادامه میدهد: ما این مسیر پرفرازونشیب را با دست خالی آغاز کردیم و تا امروز چراغ این کارگاه را روشن نگه داشتهایم اما برای اینکه از یک تولید سنتی که یادگار مادرانمان است، به یک برند معتبر و درآمدزا تبدیل شویم، نیازمند حمایت جدی مسئولان هستیم. بدون همراهی مسئولان در تسهیل امور بازاریابی و ایجاد فرصتهای عرضه، پیمودن این مسیر برای ما بسیار دشوار و زمانبر خواهد بود.
این زنها، تنها میراثدار گذشته نیستند؛ آنها پیشتازان هوشمندی هستند که گذشته را با نیاز امروز جامعه آشتی دادهاند. آنها سنت را به کنج موزهها هدایت نکردهاند تا خاک بخورد، بلکه با ذوقی سرشار آن را به دل زندگیهای شهری و روستایی روانه ساختهاند. از نظر آنها این محصولات، صرفاً کالایی برای تجارت نیستند؛ تکتک آنها سفیران اصیل و زندهنام البرزند که عطر دستهای مهربان زنان روستایی با خود حمل میکنند.

در روزگاری که زرقوبرق کاذب شهرها و کمبود فرصتهای شغلی، جوانان بسیاری از روستاها را به مهاجرت و ترک دیار کشانده، زنان ملکفالیز معادلات را بر هم زدهاند و مشغول به تولید صنایعدستی هستند. این کارگاه کوچک، ستون فقرات اقتصادی خانههای آنان است و زنانی که روزگاری شاید درآمدی از خود نداشتند، امروز مدیران تولید، بافندگان ماهر و کارآفرینانی مستقلاند که با سرافرازی، چرخ معیشت خانوادههایشان را به گردش درمیآورند.
آری، اشتغال روستایی در این گوشه از جاده زیبای پرپیچوخم و زیبای چالوس یعنی دمیدن امید در رگهای خاک، یعنی نگهبانی از هویت مرزهای فرهنگی، رونق پایدار و تداوم تپش قلب روستا. این کارگاه صنایعدستی در دل این روستا، ثابت کرده است که با اندکی توجه و با تکیه بر زنجیره هنر بومی، میتوان بزرگترین جهشهای اقتصادی و کارآفرینی را در دل ناشناختهترین روستاها رقم زد.
انتهای پیام/