به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، رضا اسماعیلی، شاعر و پژوهشگر، در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم نوشت:
مقدمه
بازخوانی و واکاوی دیدگاههای رهبر شهید در حوزه شعر و ادبیات، ضرورتی فرهنگی و پژوهشی است که میتواند افقهای تازهای پیش روی شعر معاصر فارسی بگشاید. این دیدگاهها، حاصل سالها انس با میراث ادبی ایران، شناخت ظرفیتهای زبان فارسی و تأمل در رسالت اجتماعی و فرهنگی شعر است. بررسی روشمند این رهنمودها، افزون بر تبیین مبانی زیباییشناختی و معرفتی نگاه ایشان به شعر، میتواند راهگشای شاعران، منتقدان و پژوهشگران در شناخت آسیبها، کشف ظرفیتهای مغفول و ترسیم چشماندازهای نوین آفرینش ادبی باشد. این میراث فکری، شایسته ثبت، تحلیل و انتقال به نسلهای آینده است.
این یادداشت، گامی هر چند کوچک در مسیر تحقق این ضرورت فرهنگی است.
در ستایش خلاقیت؛ بازخوانی بیتی از صائب
««واقعاً وقتی انسان مثلاً دیوان صائب را نگاه می کند، یا دیوان شعرای بزرگِ مضمونساز مثل بیدل و دیگران را نگاه می کند، شاید با خود بگوید اینها دیگر چیزی باقی نگذاشتند؛ هرچه به ذهن انسان میآمد و نمیآمد، اینها این را در قالب شعر آوردند و بیان کردند؛ اما بعد میبیند که نه. به قول صائب:
یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
حالا او گفته یک عمر، لیکن یک دهر می توان سخن از زلف یار گفت. امروز انسان این همه مضمون جدید در همین کلمات مشاهده می کند که واقعاً در خور دقت و مداقه و ملاحظه است...»
(رهبر شهید انقلاب، بیانات در دیدار با جمعی از شاعران، 24 مرداد 1390)
یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
این بیت صائب تبریزی، در نگاه نخست، سخنی درباره ظرفیت بیپایان شعر عاشقانه و امکان سخن گفتن مکرر از زیبایی معشوق است. اما در لایههای عمیقتر، به یکی از بنیادیترین مسائل آفرینش ادبی اشاره دارد: آیا برای سرودن شعر تازه، الزاماً باید به سراغ موضوعی ناشناخته رفت؟ آیا انبوه آثار پیشینیان، قلمرو مضمونپردازی را چنان محدود کرده است که شاعر امروز ناگزیر از تکرار گفتههای دیگران باشد؟ و اگر بسیاری از تجربههای انسانی، تصاویر شاعرانه و استعارههای ادبی بارها در شعر بازتاب یافتهاند، سرچشمه تازگی در کجا قرار دارد؟
صائب با پاسخی موجز و تأملبرانگیز، شاعر را از گرفتار شدن در این بنبست ذهنی برحذر میدارد. از نظر او، آشنایی و تکرار یک مضمون، بهخودیخود به معنای پایان یافتن ظرفیتهای خلاقانه آن نیست. جهان شعر، برخلاف تصور نخستین، انبار محدودی از موضوعات مصرفشده نیست؛ قلمرویی است که در آن، هر نگاه تازه میتواند دریچهای به سوی معنایی تازه بگشاید.
این دریافت، هنگامی اهمیت بیشتری پیدا میکند که آن را در پرتو سخنان رهبر شهید و امین شعر انقلاب درباره شعر و مضمونسازی بازخوانی کنیم. ایشان با اشاره به توانایی شاعران بزرگی چون صائب و بیدل در کشف و پرورش مضمون، به نکتهای اساسی توجه میدهند: حتی پس از قرنها آفرینش ادبی، هنوز میتوان در واژهها و تصویرهای آشنا، مضمونهایی تازه یافت. تعبیر «یک دهر میتوان» در سخنان ایشان، تأکیدی بر همین ظرفیت پایانناپذیر است؛ ظرفیتی که نهتنها از گستردگی جهان انسانی، بلکه از تنوع نگاهها و امکانهای زبان سرچشمه میگیرد.
«فرامتنیت»؛ گفتوگوی متنها در گذر زمان
برای فهم دقیقتر این مسئله، میتوان از منظر «فرامتنیت» به نسبت شعر تازه با میراث ادبی نگریست.
فرامتنیت، در معنای گسترده، به روابطی اشاره دارد که میان یک متن و دیگر متنها برقرار میشود؛ روابطی که ممکن است در قالب اشاره، اقتباس، بازآفرینی، دگرگونی، تفسیر یا حتی فاصلهگیری انتقادی از آثار پیشین پدیدار شوند. بر این اساس، متن ادبی را نمیتوان پدیدهای کاملاً جداافتاده از تاریخ زبان و ادبیات دانست. هر اثر، بهگونهای مستقیم یا غیرمستقیم، با مجموعهای از تجربههای زبانی، تصویرهای موروثی، قراردادهای ادبی و خاطرههای فرهنگی ارتباط دارد.
البته از نظر اصطلاحشناسی باید میان «فرامتنیت» و «بینامتنیت» تمایز گذاشت. در نظریه «ژرار ژنت» نظریهپرداز ادبی و نشانهشناس فرانسوی، فرامتنیت در معنایی مشخصتر به رابطه تفسیری و توضیحی یک متن با متن دیگر اشاره دارد؛ درحالیکه بینامتنیت بیشتر ناظر بر حضور یا بازتاب یک متن در متنی دیگر است. بنابراین، بیت صائب را نمیتوان صرفاً به دلیل پرداختن به مضمونی دیرینه، نمونهای قطعی از فرامتنیت به معنای تخصصی آن دانست. بااینحال، این بیت زمینهای مناسب برای تأمل در روابط متون، استمرار سنت ادبی و امکان آفرینش معنا در گفتوگوی شاعر با میراث گذشتگان فراهم میآورد.
از این منظر، سنت ادبی نه مجموعهای از مضمونهای بسته و پایانیافته، بلکه حافظهای زنده و پویاست؛ حافظهای که هر نسل میتواند با خوانش تازه خود، بخشهای دیگری از ظرفیتهای آن را کشف و آشکار کند.
از «زلف یار»، تا افق بیپایان خلاقیت
در غزل فارسی، «زلف یار» از تصویرهای دیرپا و پرتکرار است. شاعران بسیاری در دورههای مختلف، از پیچوتاب، سیاهی، پریشانی و گرههای زلف سخن گفتهاند و از این تصویر برای بیان تجربههای گوناگون عاشقانه بهره بردهاند. زلف در این سنت، صرفاً ویژگی ظاهری معشوق نیست؛ میتواند نشانهای از پیچیدگی عشق، گرفتاری عاشق و دشواری وصال باشد.
چنین تصویری، در طول تاریخ ادبیات، گستره ای از معنا و تداعی را در حافظه مخاطبان ذخیره کرده است. ازاینرو، شاعر هنگام سخن گفتن از زلف یار، با تصویری کاملاً خنثی و بیپیشینه مواجه نیست؛ بلکه پا به عرصهای میگذارد که پیش از او، شاعران بسیاری در آن فضا زیسته، نقش آفریده و ردّی از خویش بر جای نهادهاند.
پرسش اصلی این است: چگونه میتوان در چنین قلمرویی، سخنی تازه گفت؟
پاسخ را باید در تمایز میان «موضوع» و «نگاه به موضوع» جستوجو کرد. موضوع ممکن است آشنا باشد، اما تجربه انسانی از آن، زاویه دید شاعر و مناسباتی که میان واژهها و تصاویر برقرار میکند، الزاماً تکراری نیست. دو شاعر میتوانند از یک پدیده سخن بگویند، اما هر یک جهانی متفاوت پیش روی مخاطب بگشایند. حتی یک شاعر نیز ممکن است در دو مقطع متفاوت زندگی، از یک تصویر واحد، دو دریافت کاملاً متمایز داشته باشد.
بنابراین، تازگی شعر همیشه در انتخاب موضوعی بیسابقه خلاصه نمیشود؛ گاه در کشف رابطهای تازه میان دو مفهوم آشنا، گاه در تغییر زاویه دید، گاه در ایجاد تناقضی غافلگیرکننده و گاه در بازآفرینی تصویری که بر اثر تکرار، معنای نخستین خود را از دست داده است، شکل میگیرد.
هنر شاعر آن است که به تصویر آشنا، امکان دیده شدن دوباره ببخشد.
میراث ادبی؛ محدودیت یا فرصت؟
یکی از خطرهایی که در مواجهه با سنت ادبی وجود دارد، تصور پایانیافتگی ظرفیتهای زبان و مضمون است. هنگامی که شاعر آثار بزرگان را میخواند، ممکن است با خود بیندیشد که پیشینیان همه راهها را پیمودهاند و برای او جز تکرار یا تقلید چیزی باقی نمانده است. این نگرانی، اگر بهدرستی مدیریت نشود، میتواند به نوعی خودسانسوری خلاقانه بینجامد؛ شاعر پیش از آنکه به جستوجو برخیزد، امکان کشف را از خود سلب میکند.
اما سخن صائب درست در نقطه مقابل این نگرش قرار دارد. او نمیگوید که همه مضمونها تازهاند یا تکرار هر سخنی ارزشمند است؛ بلکه هشدار میدهد که نباید از پیش، امکان مضمونسازی را پایانیافته فرض کرد. میان تکرار مکانیکی یک تصویر و بازآفرینی خلاقانه آن فاصلهای اساسی وجود دارد.
شاعری که تنها به بازگویی تجربههای پیشینیان بسنده میکند، ممکن است به تقلید نزدیک شود؛ اما شاعری که میراث ادبی را میشناسد، آن را درونی میکند و از دریچه تجربه و تخیل خود به بازخوانیاش میپردازد، میتواند به آفرینشی مستقل دست یابد. در این فرایند، آگاهی از گذشته نه مانعی بر سر راه نوآوری، بلکه زمینهای برای تشخیص فاصلهها، کشف امکانهای تازه و عبور آگاهانه از راههای پیمودهشده است.
به بیان دیگر، شاعر برای نوآوری ناگزیر نیست از گذشته بگریزد؛ گاه باید گذشته را عمیقتر بخواند تا بتواند نسبت خود را با آن روشن کند.
در اینجا، رابطه شاعر با سنت ادبی، رابطهای یکسویه نیست. شاعر از گذشته تأثیر میپذیرد، اما با آفرینش خود نیز به خوانش دوباره آثار پیشین یاری میرساند. گاهی یک شعر تازه، چنان نوری بر تصویری کهن میتاباند که مخاطب پس از خواندن آن، آثار پیشینیان را نیز با نگاهی متفاوت میخواند. بدینترتیب، سنت ادبی نهفقط بر شعر امروز اثر میگذارد، بلکه در پرتو آفرینشهای امروز، پیوسته بازتفسیر میشود.
نقش مخاطب در کشف معنا
در این میان، نباید نقش مخاطب را نادیده گرفت. شعر تنها در لحظه سرایش به حیات خود ادامه نمیدهد؛ با هر خوانش تازه، امکان دارد معنایی دیگر در آن آشکار شود. مخاطب، با تکیه بر تجربههای شخصی، دانش ادبی، حافظه فرهنگی و افق انتظارات خود، در فرایند کشف معنا مشارکت میکند.
تصویری که برای یک خواننده یادآور تجربهای عاشقانه است، ممکن است برای خوانندهای دیگر نشانهای از تنهایی، رهایی یا پیچیدگیهای وجود انسانی باشد. این تفاوت در دریافت، لزوماً به معنای بیاعتباری متن نیست؛ بلکه میتواند نشاندهنده ظرفیت تأویلپذیری آن باشد.
البته هر تفسیری را نمیتوان بدون توجه به شواهد زبانی و ساختار متن پذیرفت. آزادی مخاطب در کشف معنا، به معنای بینیازی از متن و قرائن آن نیست. خوانش معتبر، میان ظرفیت تخیل و شواهد موجود در اثر تعادل برقرار میکند.
از این منظر، بیت صائب نیز از محدود شدن به یک معنای ثابت فراتر میرود. سخن او، افزون بر مضمون عاشقانه، میتواند دعوتی به اعتماد کردن به نیروی تخیل، رهایی از هراس تکرار و استمرار جستوجوی شاعرانه تلقی شود. چنین برداشتی، بهویژه در پرتو سخنان رهبر شهید درباره امکان کشف مضمونهای تازه در کلمات آشنا، اهمیت بیشتری مییابد.
شعر؛ هنر کشف دوباره جهان
تأکید بر کشف مضمونهای تازه، صرفاً توصیهای برای افزایش تنوع موضوعی شعر نیست؛ دعوتی است به ژرفتر دیدن، دقیقتر اندیشیدن و برقراری پیوندهایی که پیش از آن کمتر دیده شدهاند. جهان پیرامون ما، با وجود تکرار ظاهری بسیاری از تجربهها، هرگز برای نگاه جستوجوگر کاملاً تکراری نمیشود. عشق، مرگ، تنهایی، امید، رنج و آرزو از دیرباز در شعر حضور داشتهاند؛ اما هیچیک از این مفاهیم به یک تجربه ثابت و پایانیافته محدود نیستند.
هر نسل، با پرسشها و نگرانیهای خاص خود، به سراغ این مفاهیم میرود و هر شاعر، به اعتبار یافت ها و دریافت های ادبی و زبانی خویش، میتواند صورت تازهای از آنها را آشکار کند. آنچه تغییر میکند، تنها واژهها یا آرایش تصاویر نیست؛ گاه معنای یک تجربه انسانی نیز در مواجهه با تحولات زمانه دگرگون میشود.
از همین رو، مضمونسازی را نباید به یافتن ترکیبهای عجیب یا ایجاد شگفتیهای لفظی فروکاست. مضمون زمانی به کشف شاعرانه تبدیل میشود که میان دو حوزه ظاهراً دور از هم، رابطهای معنادار برقرار کند و مخاطب را به دیدن چیزی فراتر از دریافت معمول خود برانگیزد. چنین کشفی ممکن است در یک استعاره پیچیده رخ دهد یا در سادهترین واژهها و تصویری کاملاً آشنا متجلی شود.
در این معنا، نوآوری بیش از آنکه حاصل گریز از سنت باشد، نتیجه گفتوگویی آگاهانه با آن است؛ گفتوگویی که در آن، شاعر هم شنونده صدای گذشتگان است و هم میکوشد صدای مستقل خود را به این همسرایی تاریخی بیفزاید.
مضمونهای کهن، آفرینشهای تازه
بیت صائب تبریزی، با همه ایجاز و سادگی ظاهریاش، یادآور حقیقتی بنیادین در آفرینش ادبی است: پایانپذیری موضوعات، به معنای پایانپذیری خلاقیت نیست. ممکن است تصویری قرنها در شعر تکرار شده باشد، اما تا زمانی که امکان دیدن و اندیشیدن تازه وجود دارد، ظرفیتهای آن بهتمامی پایان نمییابد.
تأکید رهبر شهید و امین شعر انقلاب بر امکان سخن گفتن از زلف یار در گسترهای فراتر از یک عمر، در واقع توجه دادن شاعران به همین افق گشوده است؛ افقی که در آن، میراث ادبی نه بار سنگین گذشته، بلکه سرمایهای برای آفرینش آینده به شمار میرود.
از این منظر، «فرامتنیت» را میتوان یکی از راههای تأمل در نسبت میان حافظه ادبی و خلاقیت شاعرانه دانست؛ نسبتی که در آن، متن تازه از گفتوگو با متون پیشین نیرو میگیرد، اما ارزش خود را تنها از این پیوند به دست نمیآورد. آنچه به اثر هویت مستقل میبخشد، کیفیت مواجهه شاعر با این میراث و توانایی او در کشف نسبتی تازه میان زبان، تجربه و جهان است.
شاعر اصیل کسی نیست که الزاماً از موضوعی سخن بگوید که هیچکس پیش از او به آن نپرداخته است؛ بلکه کسی است که بتواند در موضوعی دیرآشنا، دریچهای تازه بگشاید و مخاطب را به تماشای جهانی دعوت کند که پیشتر در برابر چشمانش بوده، اما آن را به این شکل ندیده است.
شاید راز ماندگاری شعر نیز همین باشد: جهان بارها دیده میشود، واژهها بارها به کار میروند و مضمونها بارها در حافظه ادبی گردش میکنند؛ اما نگاه خلاق، میتواند در دل همین تکرارها، معنایی تازه کشف کند.
پس، چنانکه صائب هشدار میدهد، نباید در بند این اندیشه ماند که مضمون به پایان رسیده است؛ زیرا تا وقتی انسان میاندیشد، تجربه میکند و جهان را از دریچهای تازه مینگرد، شعر نیز میتواند راهی تازه برای گفتن و دیدن بیابد.
این چنین باد
انتهای پیام/