به گزارش خبرگزاری تسنیم؛ احمد عابدینی، کارشناس حوزه تعلیم و تربیت و سیاستگذاری آموزشی، در مصاحبه اختصاصی با گروه اندیشه خبرگزاری تسنیم با محور نقش روایت و امید در ساختار آموزش کشور، بر ضرورت توافق اولیه بر سر تعریف و اهداف روایتگری تأکید کرد. وی با اشاره به جمله کنفوسیوس که در جلد کتاب ترمینولوژی آموزش و پرورش آورده، اگر من خداوندگار عالم بودم اولین کاری که انجام میدادم تعریف و تحدید واژهها بود، گفت بدون تعریف دقیق ابعاد موضوع و فهم اهداف آشکار و پنهان، در ارائه راهکار توفیقی حاصل نمیشود.
عابدینی روایتگری را اینگونه تعریف کرد: روایتگری آن چیزی است که من میفهمم؛ به نوعی معنا دادن به رویدادها، حوادث و اتفاقاتی که پیرامون ما میافتد. چه آن رویدادها را خودمان ایجاد کرده باشیم یا دیگران. تلاش میکند ارزشگذاری کند، به رویدادها معنا و جهت بدهد و پلی دقیق از گذشته به اکنون و از اکنون به آینده بزند. به این معنی که جایی که قرار گرفتهایم کجاست، شرایط فعلی چگونه است و در آینده قرار است چه مواجههای داشته باشیم. اینکه بتوانیم در ذهن و فکر و احساس و هویت مخاطب ،که در نظام آموزشی دانشآموز و دانشجوست، تأثیر معنادار بگذاریم و به هویتبخشی او کمک کنیم تا بتواند با این رویدادها و واقعیتها مواجهه درست داشته باشد.
وی در پاسخ به این پرسش که چرا روایت امید را که معمولاً مفاهیم فرهنگی تلقی میشوند باید بخشی از ساختار سیاست آموزشی بدانیم، گفت: اگر تعریف و اهداف روایتگری را شاخص ارزیابی پاسخها بدانیم، به این معنی که روایتها را معنادار میکنیم، هویتسازی میکنیم و پل ارتباطی میان گذشته و اکنون و آینده میان دانشآموز، معلم، حوزه سیاستگذاری و محتوای برنامههای درسی ایجاد میکنیم ، آنگاه اگر به دنبال تقویت عاملیت و کنشگری دانشآموز باشیم تا خود را جدا از روایت و واقعیت تلقی نکند و در میدان بداند و نقشی برای خود تعریف کند، معنا پیدا میکند که این صرفاً مسئله فرهنگی انتقال تجارب نیست؛ میتواند در سیاستگذاریها، برنامهریزیها، روشها و نوع مواجهه با مخاطب تأثیرگذار باشد.
عابدینی سه دوره مأموریت نظام تعلیم و تربیت را توضیح داد: اولین دوره خلاصه میشد در انتقال دانش؛ هر آنچه از گذشتگان رسیده بدون کم و کاست به نسل آینده منتقل شود. گام دوم این بود که صرفاً انتقال کافی نیست؛ باید غربالگری کنیم و بهترینها را منتقل کنیم. گام سوم که توسعهیافتهتر است، توسعه دانش و سپس انتقال آن است؛ ارزش افزوده ایجاد کنیم در تجارب و دانش گذشتگان، مثل سرمایه پدری که با مصرف کردن تمام میشود. مأموریت نظام تعلیم این است که علاوه بر انتقال بهترین تجارب، افزوده داشته باشیم و دانش جدید خلق کنیم. اینجا مأموریت و نقش روایتگری معنا پیدا میکند؛ تجربهاندوزی، بیان آنچه گذشته و درسی که از آن میگیریم و تبدیل آن به دانش و تجربه قابل انتقال. روایتگری به توسعه دانش و معنادار شدن آن کمک میکند و با گام سوم تحول در آموزش ارتباط معنادار دارد.
درباره میزان پیادهسازی این توصیفات در سیستم آموزشی کشور اظهار داشت: این سؤال سختی است و مستلزم ارزیابی دقیقتری از نظام آموزشی در ابعاد مختلف. نقد فوقالعاده زیادی به روشها، منابع، نیروی انسانی، ساختار و مدیریت نظام تعلیم و تربیت وارد است که بخش عمدهای از آنها را در مقاله، یادداشت، سخنرانی و مناظرههای تلویزیونی مطرح کردهام. داستان غمانگیزی دارد. نه تنها در روایتگری ، که واژه جدیدتری نسبت به تاریخ و انتقال تجارب است ، بلکه در خیلی از حوزهها و مأموریتهای اصلی خودش هم متأسفانه توفیق چندانی نداشته. مهمترین و بزرگترین دلیل ناکامی، بیتوجهی به منابع انسانی و معلم است. نگاه تقلیلگرایانه به موضوع شده. در نظامی که بیش از پنجاه درصد معلمهایش هیچگونه آموزشی ندیدهاند، روایتگری و مسائلی از این قبیل که بخشی از مأموریتهاست نیاز به آموزش و فرهنگسازی دارد. کسی که میخواهد فرهنگسازی کند بدون فرهنگسازی نمیتواند. مثل سنجش در آموزش و پرورش که به مولفه اساسی توجه نشده: خود سنجشکنندهها چقدر توانایی دارند، چقدر سنجش شدهاند و گواهی صلاحیت حرفهای دارند. عملکرد نظام تعلیم و تربیت آنقدر واضح است که نیاز به بیان زیاد ندارد.
عابدینی افزود: با تمام سختیها و ناکامیها باید تصویر روشنی از نظام تعلیم و تربیت ترسیم کنیم و گام به گام حرکت کنیم. اولین و مهمترینش اصلاح نظام جذب آدمهایی است که انگیزه و صلاحیت دارند و میتوانند نقش دقیقتری ایفا کنند. فلسفه اصلی روایتگری این است که میان واقعیتها و امید تقابل ایجاد نکنیم؛ آنقدر در مشکلات و رویدادهای تلخ غرق نشویم که امید را از دست بدهیم. همین الگو باید در نظام تعلیمی پیاده شود.
درباره اینکه مدرسه چگونه میتواند بهجای انتقال صرف اطلاعات، تصویری معنادار از آینده به دانشآموز ارائه کند، گفت: مدرسه قلب آموزش و پرورش است. اگر بخواهید بفهمید نظام تعلیم و تربیت وضعیتش چگونه است، همانطور که نبض آدم را میگیرند، باید سراغ مدرسه بروید؛ برنامهها، فضا، عملکرد معلمان، روابط انسانی، محتوا و مناسبات. اگر تصویر درست و زیبایی از مدرسه پیدا کردید، نیازی به ارزیابی سطوح بعدی نیست. یکی از مهمترین کارها این است که موقعیتهایی ایجاد کند تا خود دانشآموزان نقش فعال و کنشگر داشته باشند. مدرسه بهجای روایتگری، باید نقش روایتگری را به دانشآموزان بدهد تا حتی برای همکلاسیهایشان ایفا کنند. برنامههایی پیاده کند که دانشآموز احساس کند یادگیری این دروس او را بهعنوان فرد مؤثر در آینده تأثیر میدهد.
عابدینی هشدار داد: یکی از غفلتهای بزرگ این است که روایتها طوری تصویر شود که دانشآموز احساس کند آینده محتوم است و محکوم به انتخاب وضعیت موجود. چنین تصویری بزرگترین ظلم به نسل آینده است. اگر روایت و برنامهها طوری تنظیم شود که دانشآموز احساس کند آینده ساختنی است و میتواند آیندههای مطلوب و محتمل را با اقدام و عاملیت خود بسازد، خود را فرد منفعل تصور نمیکند. موضوع دیگر صداقت در بیان روایتها و نترسیدن از بیان حقایق است؛ ولو تلخ باشد. بیان حقایق در کنار راهکارها و نوع مواجهه، تابآوری بچهها را بالا میبرد. در جنگ اخیر خانوادهای را نشان دادند که بیش از ده یازده نفر از اعضای خانواده را از دست داده بود و تنها خودش مانده بود، اما با روحیه بالا صحبت میکرد.. واقعیتها تلخ است؛ نمیتوان گفت اتفاقی نیفتاده. باید تلخی را بیان کنیم و روشهای مواجهه و توانایی پیشبینی و تدبیر آینده را آموزش دهیم.
وی درباره تغییر نقش معلم و مدرسه تأکید کرد: نقش امروز معلم در بسیاری جاها همچنان در گام اول مأموریت باقی مانده؛ فکر میکند فقط میتواند فرهنگ و تجارب و واقعیتها را بدون تعبیر و تفسیر منتقل کند. معلم و دانشآموز باید از مستمع و مطیع بودن به عنصر عامل و فعال تبدیل شوند. معلم هنر انتقال و هنر مواجهه را آموزش ببیند. مدرسه بهجای تمام کردن سرفصلها، خود را با واقعیتهای محله و اقتضائات جغرافیایی وفق دهد. آخرین نکته این است که طوری با روایتها برخورد نکند که مخاطب احساس کند تنها روایت درست همان چیزی است که مدرسه میگوید. این خطای بزرگی است که صدا و سیما در سی چهل سال انجام داده؛ کمتر نظر مخالف پرسیده. اگر کنار پنج نظر موافق دو نظر مخالف هم باشد، فرد خودش تحلیل میکند و به جمعبندی میرسد. نباید القا کرد آنچه کتاب درسی نوشته همان واقعیت است. دانشآموز دوره دبیرستان فکر میکند هیچ حقیقتی غیر از کتاب وجود ندارد، اما وقتی نظرات مختلف را میبیند خودش به دریافت دقیق میرسد.
عابدینی در پاسخ به اینکه آیا این رویکرد باعث تکبعدی شدن دانشآموزان شده، گفت: در آن حد بحرانی نشده. علیرغم موضوعاتی مثل مرگ مدرسه که واژهای منفی است و تمایلی به طرحش ندارم ،چون مدرسه را فوقالعاده مهم، تأثیرگذار و مقدس میدانم با کارکردهای دقیق و بهروز ، نتواسته بچهها را تمامساحتی بار بیاورد؛ همان ساحتهای ششگانه سند. دانشآموز درسخوان صرفاً پرداخته به درس، نه توانایی ارتباط دارد نه ورزش نه مراقبت از خود و سلامت. توفیقاتی مثل المپیاد نجوم یا قاری خوب قرآن را محصول تلاش نظام تعلیم و تربیت نمیدانم؛ عمدتاً هنر خانوادهها و خود آدمهاست. در کلاس بیستنفره طیف ضعیف و متوسط و قوی وجود دارد. هنر معلم این است که از طیف ضعیف پنجاه درصد را به متوسط و از متوسط به ممتاز هل بدهد و ممتازها را علاقهمندتر کند؛ نه اینکه بگوید چون ده نفر کنکور قبول شدند هنر من است.
وی افزود: نظام تعلیم و تربیت را اگر بخواهیم ارزیابی کنیم، یک نظام خنثی داریم به دلایل مختلف؛ مهمترینش انگیزه معلمها، حقوق، معیشت و صلاحیت اولیه که به هیچکدام توجه نکردهایم و انتظار معجزه نمیتوانیم داشته باشیم. از نظر من یک انقلاب بزرگ در نظام تعلیم و تربیت لازم است؛ نه اصلاح، انقلاب به معنی دگرگونی و تحول بنیادین ریشهای. فاجعه است اگر با توصیه بدون آزمون و صلاحیت و آموزش وارد آموزش و پرورش شوند. اگر مسئول آموزش و پرورش باشم و ادعای مسلمانی کنم، راضی نمیشوم معلم ناتوان سی سال سرنوشت فرزندان این کشور را تحت تأثیر قرار دهد. اگر وزارت امور خارجه یا دفاع آسیب ببیند جبران میشود، اما اگر فرهنگ و نظام تعلیم و تربیت آسیب ببیند کشور روی آینده مطلوب را نمیبیند. سه عامل اثربخشی وجود دارد: برنامههای خوب، ساختار منسجم و آدمهای اثربخش. بدون آدمهای اثربخش امکان تولید برنامه و طراحی سیستم درست وجود ندارد. باید مأموریت بازنگری شود، ساختارهای جدید طراحی شود و آدمهای جسور، عالم و توانمند وارد این حوزه شوند.
عابدینی در پاسخ به سؤال آخر درباره تعادل میان واقعیتهای تلخ و حفظ امید در شرایط بحران و جنگ، گفت: یکی از کارکردها و اهداف دقیق روایتگری همین است. ما یا افراطیم یا تفریط یا واقعیتگریزیم یا واقعیتزده. آموزش و پرورش اگر تعادلی برقرار کند میان واقعیتگریزی ،انکار واقعیتها، و غرق شدن در سوگواری، موفق است. جنگ اتفاق افتاده، بسیاری از آدمهای ارزشمند را از دست دادهایم، خانوادهها به سوگ نشستهاند. نمیتوان انکار کرد یا گفت هیچ اتفاقی نیفتاده و ما پیروزیم. شعار ایران پر از بهشتی است واقعیت ندارد؛ ممکن است یک قرن طول بکشد تا آدمی مثل بهشتی تربیت شود. وقتی رهبر را در مرکز حاکمیت میزنند، صد ساله نمیتوان سر را بلند کرد. نمیتوان گفت مشکلی نیست و جای رهبر یا فرمانده بهراحتی پر میشود. این روایت هم خودمان را گول میزند و هم جایگاه بلند آن آدم را تقلیل میدهد.صدا و سیما و فضاهای مجازی هم به آن دامن میزنند.
وی ادامه داد: خانوادهای که فرزندش را از دست داده باید در سوگ بگرید و بپذیرد. جامعه باید بپذیرد رهبر، فرماندهها و زیرساختهایی که سالها خون دل خورده را از دست داده. اما این به معنی غرق شدن در سوگواری و ماندن در آن مرحله نیست. بسیاری از کشورها ققنوسوار بعد از این اتفاقات بلند شدند. آدم اگر واقعیت را فهمید که چیزهای ارزشمندی از دست داده، نباید ناامید شود؛ باید تلاش کند، موقعیت خلق کند و امید ایجاد کند. با نصیحت گریه نکن این کار نمیشود. فرهنگ نصیحتهای دوران بیسوادی را نباید تکرار کرد. بزرگترین کار ایجاد ارتباط معنادار و تعادل منطقی میان این دو عرصه است؛ آدمها با علم و آگاهی بپذیرند مشکلات وجود دارد، سختیها را تحمل کنند، در عین حال تلاش کنند رهایی پیدا کنند و به دیگران کمک کنند، نقش فعال تعریف کنند و بدانند غلبه بر مشکلات امکان دارد.جایی هم بپذیرند این را نمیشود جبران کرد. وقتی دست قطع شده، جانباز با دست مصنوعی شنا میکند و کارهایی میکند که ما با داشتن دست و پا نمیتوانیم. این هم روایتگری است؛ الگوها و صحنههایی از کشورهایی که جنگ دیدند و خانه خراب شد اما آباد کردند. این مواجهه درست با واقعیتهاست.
انتهای پیام/