خبرگزاری تسنیم، سعید شیری: بدعت در دین، از آسیبهای جدی در حوزه اعتقادات و معارف دینی است؛ زیرا به معنای وارد کردن چیزی در دین و نسبت دادن آن به شریعت الهی است که خداوند و پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آن را تشریع نکردهاند. دین اسلام برای هدایت انسان و رساندن او به سعادت و کمال، از سوی خداوند متعال نازل شده و اصول و احکام آن بر پایه وحی و تعالیم پیامبر و اهلبیت علیهمالسلام استوار است. ازاینرو، هیچکس حق ندارد بر اساس سلیقه شخصی، برداشتهای ذوقی یا ادعاهای معنوی، چیزی را بهعنوان بخشی از دین معرفی کند یا برای آن آثار و فضایل شرعی بتراشد. قرآن کریم با طرح این پرسش که «آیا خداوند به شما اجازه داده است یا بر خدا افترا میبندید؟» (یونس: 59)، انسان را از نسبت دادن احکام و باورهای بیدلیل به خداوند برحذر میدارد.
پیامدهای بدعت در دین، تنها به افزودن یک حکم یا عمل جدید محدود نمیشود، بلکه میتواند بهتدریج مرز میان تعالیم اصیل دینی و ساختههای بشری را از بین ببرد، خرافات را در پوشش معنویت گسترش دهد و راه تشخیص حق از باطل را برای مردم دشوار کند. خطر بدعت هنگامی بیشتر میشود که یک رفتار یا دستور اختراعی با عناوینی مانند عرفان، سلوک معنوی، اسرار شریعت یا رسیدن به حقیقت معرفی شود و برای آن، آثار و فضایل ویژهای ادعا کنند؛ زیرا در چنین شرایطی، ممکن است افراد با نیت پاک و به تصورِ نزدیکتر شدن به خداوند، به عملی روی آورند که هیچ مستند شرعی معتبری ندارد. از همین رو، پاسداری از خلوص دین اقتضا میکند که میان عمل به دستورات ثابتشده شرعی و اعمالی که بدون دلیل به دین نسبت داده میشوند، تفاوت بگذاریم و اجازه ندهیم ادعاهای معنوی جایگزین معیارهای قرآن، سنت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و تعالیم اهلبیت علیهمالسلام شوند. از این رو رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت وحی نسبت به بدعتها مواضع تندی داشتند، طوری که از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که فرمودند: پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «هرگاه پس از من اهل شک و بدعت را دیدید، بیزاری خود را از آنان آشکار کنید و بسیار به آنان سبّ کنید و درباره آنان سخن بگویید و از آنان بدگویی کنید و با آنان به مقابله برخیزید، تا به فساد در اسلام طمع نکنند و مردم از آنان برحذر باشند و از بدعتهایشان چیزی نیاموزند. خداوند در برابر این کار، برای شما حسنات مینویسد و درجات شما را در آخرت بالا میبرد.» (الکافی، ج2، ص375)
آیتالله احمد نجفی خوانساری، عضو هیئت علمی جامعة المصطفى العالمیة و عضو انجمن اصول فقه حوزه علمیه قم طی یادداشتی که در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار داد، به یکی از مصادیق مهم این بدعتها با عنوان «نماز قلبی» پرداخت که مشروح آن را میخوانید:
برخی عنوان کردند که ما علاوه بر نماز ظاهری که خوانده میشود، در شبانهروز یک نمازی هم داریم به نام نماز روحی و قلبی. در واقع گفتند که ما دو جور نماز داریم: یک نمازی است که با بدن انجام میشود، یعنی یک رکوع و سجودی انجام میدهیم که همان نماز جوارحی است و یک نماز روحی و قلبی هم داریم. حتی بعضی گفتند که ما توصیه میکنیم در نماز شب دو رکعت اضافه شود؛ علاوه بر رکعات نماز شب، دو رکعت هم نماز قلبی اضافه بشود. حتی در قبال نمازهای واجب بگوییم که ما در کنار نماز ظهر چهاررکعتی واجب، چهار رکعت هم نماز قلبی بخوانیم. خواصی برایش ذکر کردند و گفتند تمرکز حواس میآورد، نفی خواطر میشود و نورانیتی مؤثر است. پس عدهای گفتند که در کنار همه نمازهای واجب و مستحب میتوان یک نماز قلبی هم خواند که باطل است.
درباره بحث انحرافی نماز قلبیِ و اینکه این کار یک بدعت محسوب میشود، از بعضی مراجع عظام تقلید استفتاء کردند؛ مثل حضرت آیتالله سبحانی حفظهالله. ایشان فرمودند که بدعت است و جایز نیست. این مطلب در احکام شرعی نیامده و باید از آن اجتناب شود. این موارد در چند ماه اخیر سؤال شده و بعضی از مراجع دیگر تصریح کردند به اینکه این نماز مشروعیت ندارد؛ مثل آیتالله مکارم شیرازی، آیتالله جوادی آملی و بعضی دیگر. بعضی فرمودند که اساس شرعی ندارد؛ مثل آیتالله سیستانی و مرحوم آیتالله شبیری زنجانی که فرمودند این امور به هیچ وجه مورد تأیید نیست و این در واقع یک نوع بدعتی محسوب میشود.
البته ما در قرآن کریم داریم که «أقِمِ الصَّلوةَ لِذکرِی»؛ نماز برای یاد خدا، ذکر خدا و توجه به خداست؛ اما مراد این است که در خود نماز، انسان به خداوند متعال و صفات او توجه داشته باشد و به گناهان خودش توجه کند. اما اینکه عدهای یک نمازی هم به عنوان نماز قلبی جداگانه داریم که فرد بنشیند و توجه بکند، از کجا آمده؟ چه دلیلی دارد؟ این اصلاً صحیح نیست.
حالا در اینجا من یاد یک مطلبی افتادم که بدعت ریشه تاریخی دارد و در روایتی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده، فرمودند «کُلُّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ وَ کُلُّ ضَلاَلَةٍ فِی اَلنَّارِ» یعنی هر بدعتی ضلالت و هر ضلالتی در آتش است. اینجا یک قضیه هست که در زمان خلیفه ثانی، نمازهای نافله شبهای ماه رمضان را مطرح میکند. در 20 شب اول، هر شب 20 رکعت نماز مستحبی دارد که مجموعاً میشود 400 رکعت. در ده شب آخر ماه مبارک رمضان، شبی 30 رکعت که دو رکعت دو رکعت باید خوانده شود و آن هم میشود سیصد و در مجموع هفتصد رکعت. شبهای قدر هم 100 رکعت اضافه میشود که مجموعاً هزار رکعت است. شیعه هم معتقد است که ثواب فراوانی دارد و در روایت هست که در زمان پیامبر اکرم، حضرت یک شب ماه رمضان آمدند این نماز مستحبی را بخوانند. بعد عدهای پشت سر حضرت ایستادند. حضرت منع کردند و رفتند یک جایی ایستادند که کسی به ایشان اقتدا نکند.
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه در زمان ابوبکر هم همینطور بود. سپس دوران عمر رسید. خلیفه ثانی یک شب وارد مسجد شد و دید که مردم بهصورت متفرق این کار را انجام میدهند. آمد و گفت که چرا مردم این کار را میکنند؟ یک کسی را جلو قرار داد و گفت که همه اقتدا کنند تا این نماز به جماعت خوانده شود. اسمش را هم میگذارند نماز تراویح. جهت نامگذاریاش این است که اینها هر چند رکعت یک بار استراحتی میکنند تا نمازها تمام شود.
شب آینده آمد و دید که مسجد یک جماعت عظیمی دارد که الان هم در اهل سنت رسم است. یک ختم قرآن هم در طول ماه مبارک رمضان به این صورت، در طول این نمازها، انجام میدهند. خلیفه ثانی آمد و گفت: «نِعْمَتِ الْبِدْعَةُ هَذِهِ»؛ یعنی چه بدعت خوبی شد این کاری که من انجام دادم! این در حالی است که اجتماع و جماعت، سنت پیامبر نبود و عمر هم تصریح کرد که این بدعت است.
اهل سنت به حیث و بیس افتادند که این را چهجوری توجیه بکنند. از یک طرف از پیامبر اکرم نقل شده است که هر بدعتی در آتش است و از طرف دیگر، خلیفه ثانی آمده و گفته این بدعت است. چه کار بکنند؟ آمدند گفتند که بدعت اقسامی دارد و ما مثل احکام خمسه بیاییم اینجا تقسیمبندی کنیم. بیهقی در اینجا سندی از شافعی دارد که در فتح الباری آمده است و گفته است: «الْمُحْدَثَاتُ مِنَ الْأُمُورِ ضَرْبَانِ». یعنی چیزهای جدید (چون بدعت معنای لغویاش یعنی چیز جدید و کار جدید) دو جور است. بعضی از اینها مخالف کتاب و سنت و اجماع هستند که این بدعت و ضلالت است؛ اما بعضی چیزها اس تکه علما اختلافی ندارند که بعضی از کارهای جدید خوب هستند. این دیگر اشکالی ندارد و ضلالت نیست. شاهد کلامش هم حرف خلیفه ثانی است که گفته این بدعت خوبی بود.
در حالی که بزرگان ما مثل شهید اول رضوانالله علیه نقل میکنند که میفرماید آن اموری که بعد از پیامبر اکرم در کارهای عبادی باشند، هیچکدام نمیتوانند بهعنوان بدعت مطرح شوند، مگر اینکه حرام باشند. بدعت مساوی است با حرام؛ یعنی در واقع چیزی که در دین نیست، نه اصلش هست، نه بهصورت کلیاش هست و نه جزئیاش؛ بدعت و حرام است.
ممکن است درباره نماز قلبی بگویند ما یک دستور سلوکی داریم و چیزی در دین اضافه نکردیم؛ اما من عرض میکنم اتفاقاً اضافه میشود، چون میگوید یک نماز هم نماز قلبی است. این از کجا آمده؟ در کجای دین چنین چیزی داریم؟ دروغ از روی تعمد است. درحالی که خداوند میفرماید: «قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ»؛ آیا خدا به شما اجازه داده که در شریعت الهی دخالت بکنید یا بر خدا افترا میبندید؟
بنابراین، اینکه چیزی را که اصلاً در دین نیامده، بهعنوان نماز قلبی مطرح بکنیم و آن را بهعنوان عرفان اهلبیتی هم مطرح بکنیم، کجا اهلبیت دستوری دادهاند که ما علاوه بر این نمازها، نماز دیگری هم بخوانیم؟
حالا ممکن است بعضی از این اشخاص ادعا بکنند که لازم نیست همه این جزئیات در شریعت باشد. در اینجا حتی بعضی از آنها تمسک کردهاند به این آیه قرآن کریم:
«وَرَهْبَانِیَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا کَتَبْنَاهَا عَلَیْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَایَتِهَا»؛ البته عجیب است که به این آیه تمسک میکنند؛ در واقع، عکس حرف اینها باشد. این آیه در مذمت نصارا است که یک رهبانیتی را ابتداع کردند؛ یعنی بدعت گذاشتند. «مَا کَتَبْنَاهَا عَلَیْهِمْ»؛ ما این را بر آنها ننوشته بودیم. «إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ» که البته میگویند استثنای منقطعه است. «فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَایَتِهَا».
مرحوم علامه طباطبایی در جلد پنجم کتاب المیزان، مطلبی دارند که خیلی به این سخن ما کمک میکند و مؤید آن است. ایشان علاوه بر اینکه مفسر قرآن بودند، عارف بزرگ، فیلسوف بزرگ و فقیه هم بودند. ایشان در واقع بحثی را مطرح میکنند درباره اینکه عدهای قائل هستند که ما میتوانیم به حقیقت کمال انسانی، با وسیله قرار دادن برخی ریاضتها، برسیم. خودشان هم منتسب به امیرالمؤمنین علیهالسلام میکنند. مرحوم علامه میفرمایند که چه از شیعیان و چه اهلسنت آنها آمدهاند و گفتهاند که سرمنشأ ما امیرالمؤمنین علیهالسلام است.
مدعی یک سری کرامات هستند و یک سری اموری را مطرح میکنند که با ظواهر دین و حکم عقل منافات دارد و میگویند که اینها معانی صحیحی دارد که «لا ینالا فهم أهل الظاهر»؛اهل ظاهر، یعنی فقها، اینها را نمیفهمند.
بعد مرحوم علامه میفرماید که این مسئله بر فقها و اینها سنگین آمده و خیلیها آمدهاند از اینها تبری جسته، تکفیرشان کردهاند و کنارشان زدهاند. اینها هم از آن طرف یک سری حرفهایی زدهاند که مرحوم علامه میفرماید اینها ابتدا الفاظی بوده و بعد رساله نوشتهاند و کتاب نوشتهاند به عنوان اسرار شریعت. میگویند اینها در واقع لبّ حقیقت هستند و ظواهر دینی، پوستهی آنها هستند.
اینجا مرحوم علامه میفرماید «مُشرّعَ الشرع أحق بِرعایةِ حَالِها و إعلان أمرها کما یُلعن», یعنی اگر واقعاً اینجور بود، یعنی شریعت یک باطنی هم به این معنایی که این صوفیها میگویند، غیر از ظواهر داشت، اینجا خود شارع باید اینها را بیان میکرد و اعلان میکرد؛ یعنی خود شارع باید آن را بیان میکرد، همانطور که ظواهر را بیان کرده است. «و إن لم تکن هی الحق فَمَا ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ»؛ اگر اینها حق نیست، خب، میشود گمراهی دیگر؛ حد وسطی که ما نداریم.
بعد مرحوم علامه رضوانالله علیه در ادامه، یک ریشهیابی میکند که سبب انحطاط اینها چه بوده است؛ چون اینها را منحط و منحرف میداند. علامه میفرماید:
«و کان السبب فی انحطاطهم أولا أن شأنا من الشئون الحیویة التی لها مساس بحال عامة الناس إذا اشتد إقبال النفوس علیه و تولع القلوب إلیه تاقت إلى الاستدرار من طریقه نفوس و جمع من أرباب المطامع فتزیوا بزیه و ظهروا فی صورة أهله و خاصته فأفسدوا فیه و تعقب ذلک تنفر الناس عنه.»
«علت اصلی سقوط آنها این بود که وقتی یکی از امور مهم و حیاتی که مستقیماً با زندگی مردم در ارتباط است، محبوب شد و همهی مردم به دنبال آن رفتند، افراد طمعکار هم از این فرصت استفاده کردند. آنها خود را در قالب و ظاهرِ همان امرِ محبوب (یا آن شخصیت محبوب) جا زدند و خود را به عنوان نزدیکان او معرفی کردند. با این کار، آنها در آن مسیر فساد ایجاد کردند و «در پی آن، این امر (مثل همین نماز قلبی) منجر به متنفر شدن مردم از آن شد.» میدیدند اینها دنبال دنیا هستند، دنبال حقیقت نیستند.
فرض کنید که در یک دوره، بعضیها ادعای تصوف میکردند. خیلی از مردم هم چون نیت پاک دارند و دنبال حقیقت میگردند، به اینها تمایل پیدا میکردند و عده زیادی هم خودشان را به این لباس درمیآوردند. مثلاً میگفتند ما عارف هستیم، ما عرفان اهلبیتی داریم. اما به جای آنکه مردم را هدایت کنند، فساد میکردند. این هم ریشهیابی مطلب که مرحوم علامه میگوید.
بعد مرحوم علامه در ادامه میفرماید: «و ثانیا: أن جماعة من مشایخهم ذکروا أن طریقة معرفة النفس طریقة مبتدعة لم یذکرها مشرع الشریعة فیما شرعه؛ یعنی گروهی از مشایخِ آنان ذکر کردهاند که روشِ «معرفت به نفس»، روشی بدعتآمیز است که شارعِ شریعت در آنچه تشریع کرده، به آن اشارهای نکرده است.» (مثل همین نماز قلبی). بعد در ادامه میفرماید «إلا أنها طریقة مرضیة ارتضاها الله سبحانه کما ارتضى الرهبانیة المبتدعة بین النصارى قال تعالى: «وَ رَهْبانِیَّةً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ إِلَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها»: (الحدید: 27).» یعنی «[اما این گروه معتقدند شارع هم نگفته باشد،] این روش، طریقی پسندیده است که خداوند سبحان آن را مورد رضایت قرار داده است؛ همانگونه که رهبانیتِ بدعتآمیز را در میان مسیحیان پسندیده است؛ چنانکه خداوند متعال میفرماید: «و رهبانیتی را که خود بدعت نهادند، ما بر آنان واجب نکردیم، مگر برای جلب رضوان خدا؛ اما آنان حقِ رعایت آن را رعایت نکردند.» (حدید: 27).» یک عده هم میگویند یک حرف خوبی زدیم و آمدیم نفس را شناسایی و نماز قلبی را معرفی کردیم. در حالی که خداوند میفرماید ما بر آنها این را اصلاً واجب نکردیم، قرار ندادیم، مشروع نکردیم.
بعد مرحوم علامه در ادامه میفرماید «و تلقاه الجمهور منهم بالقبول فأباح ذلک لهم أن یحدثوا للسلوک رسوما و آدابا لم تعهد فی الشریعة»؛ یعنی «تودهای از این صوفیان، این [دیدگاه] را از مشایخ خود مباح کردند؛ پس برای خود جایز دانستند که برای سیر و سلوک، آداب و رسومِ نوینی پدید آورند که در شریعت پیشین سابقه و ریشهای نداشته است.» بعد ادامه میدهند «فلم تزل تبتدع سنة جدیدة و تترک أخرى شرعیة، حتى آل إلى أن صارت الشریعة فی جانب، و الطریقة فی جانب»؛ «و این روندِ بدعتگذاری در سنتهای جدید و ترکِ سنتهای شرعی، هرگز متوقف نشد؛ تا آنجا که کار به جایی رسید که شریعت در یک سو قرار گرفت و طریقت در سوی دیگر.»
البته اینجا حالا ممکن است کسی مدعی شود که من شریعت را از طریقت جدا نمیدانم؛ شریعت و طریقت و حقیقت یکی هستند. اما در عمل میگویند دو تا نماز داریم؛ نماز ظاهری داریم و یک نماز قلبی.
مرحوم علامه در نتیجهگیری میفرماید که آن چیزی که در کتاب و سنت آمده است و عقل هم به آن حکم میکند، این است که ما قبول داریم شریعت ظواهر و حقایق و بواطنی دارد. مرحوم علامه بسیار باارزش در اینجا بیان میکند و میفرماید «وَ الْقَوْلُ بِأَنَّ لِلْإِنْسَانِ طَرِیقاً إِلَى نَیْلِهَا حَقٌّ»، یعنی بگوییم انسان میتواند به این حقایق برسد، ما قبول داریم؛ اما راهش چیست؟ آیا راهش این است که ما از پیش خودمان بیاییم و نماز قلبی اختراع کنیم؟ میفرماید:«وَ لَکِنَّ الطَّرِیقَ إِنَّمَا هُوَ اسْتِعْمَالُ الظَّوَاهِرِ الدِّینِیَّةِ عَلَى مَا یَنْبَغِی مِنَ الِاسْتِعْمَالِ لَا غَیْرُ.» یعنی راه، استفاده از ظواهر دینی به همان صورتی است که باید به آن عمل شود، نه غیر از آن. اگر نماز است، اگر حج است، اگر روزه است، همانطور باید انجام داد و راه دیگری وجود ندارد.
بعد ادامه میدهد: «وَحَاشَا أَنْ یَکُونَ هُنَاکَ بَاطِنٌ لَا یَهْدِی إِلَیْهِ ظَاهِرٌ»؛ یعنی ممکن نیست که شریعت باطنی داشته باشد که ظاهر ما را به آن نرساند. «وَ الظَّاهِرُ عُنْوَانُ الْبَاطِنِ وَطَرِیقُهُ»؛ یعنی ظاهر، عنوان باطن و راه رسیدن به باطن است. بعد میفرماید: «وَ حَاشَا أَنْ یَکُونَ هُنَاکَ شَیْءٌ آخَرُ أَقْرَبُ مِمَّا دَلَّ عَلَیْهِ شَارِعُ الدِّینِ غَفَلَ عَنْهُ أَوْ تَسَاهَلَ فِی أَمْرِهِ أَوْ أَضْرَبَ عَنْهُ لِوَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ بِالْمَرَّةِ، وَهُوَ الْقَائِلُ عَزَّ مِنْ قَائِلٍ: ﴿وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ﴾ (النحل: 89).» یعنی اصلاً ممکن نیست که راه دیگری وجود داشته باشد که از راه واقعی دین نزدیکتر باشد و خداوند از آن غافل مانده باشد یا در مورد آن سهلانگاری کرده باشد یا بهکلی آن را کنار گذاشته باشد؛ چراکه او، خدای عزیز، میفرماید: ما این کتاب را بر تو نازل کردیم تا بیانگر هر چیزی باشد.
«تبیان» یعنی بیان هر چیزی. مقدس، قرآن کریمی را که تبیان هر چیزی است نازل کرده باشد، اما در واقع راه رسیدن به حقیقت را از شریعت بیان نکرده باشد و بگوییم که ما دو جور نماز داریم؛ یکی نماز جوارحی و دیگری نماز قلبی، اما در هیچ جای شریعت چنین چیزی بیان نشده باشد.
بنابراین، بهترین مطلبی که میشود در مورد این عقیده انحرافی گفت، همین مطلبی است که مرحوم علامه طباطبایی در المیزان، جلد 5، صفحه 281 الی 282 و مقداری در صفحه 283، فرمودند. این در واقع بهترین جواب برای این انحراف و مطلب انحرافی است که بیان شده است.
جمعبندی کلام این است که اگر بگوییم یک عنوان مستقلی به نام «نماز روحی و قلبی، غیر از نماز جوارحی، داریم، این صحیح نیست. علاوه بر اینکه بعد بیاییم آن را بهعنوان نماز واقعی یاد کنیم و بگوییم میان آن و ارتباط قلبی با خدا و معصومین ادعای ملازمه وجود دارد و بگوییم انجام آن در کنار نمازهای واجب و مستحب توصیه میشود، یا بگوییم با هر نماز واجب، همان نماز بهصورت قلبی هم انجام شود و این توصیه شود و آثار و فضایل ویژهای برای آن ذکر شود؛ این صحیح نیست و با روح شریعت، مذاق شریعت و ظواهر ادله منافات دارد.
انتهایپیام/