به گزارش خبرگزاری تسنیم؛ کتاب نقد فلسفی دانشگاه در ایران اثر حسین مطیع که به همت انتشارات فرهنگستان اندیشه منتشر شده، تلاش میکند دانشگاه را نه صرفاً به عنوان یک سازمان آموزشی و اداری، بلکه بهعنوان نهادی مبتنی بر مجموعهای از پیشفرضهای فلسفی، معرفتی و انسانشناختی مورد توجه قرار دهد. از این منظر، مسئله دانشگاه تنها کمبود بودجه، ضعف مدیریت، مهاجرت نخبگان یا فاصله دانشگاه و صنعت نیست، بلکه مسئله میتواند بسیار بنیادیتر از آن باشد؛ دانشگاهی که مبانی خود را دوباره بازخوانی نکرده، چگونه میتواند برای آینده جامعه نسخهای تازه تولید کند؟
سالهاست درباره مشکلات دانشگاه سخن گفته میشود، از بیکاری فارغالتحصیلان گرفته تا مدرکگرایی، کاهش کیفیت آموزش، فاصله پژوهش با نیازهای کشور، مقالهمحوری و ضعف ارتباط دانشگاه با جامعه، اما بسیاری از این نقدها در سطح نشانهها متوقف میمانند.
کتاب نقد فلسفی دانشگاه در ایران اهمیت خود را از آنجا پیدا میکند که نگاه را از مشکلات دانشگاه به مبانی دانشگاه منتقل میکند. این تغییر زاویه بسیار مهم است، چرا که اگر مسئله فقط ضعف یک مدیر یا ناکار آمدی یک آییننامه باشد، با اصلاح مدیریت یا مقررات میتوان مشکل را برطرف کرد. اما اگر بخشی از مشکلات ریشه در تعریف ما از علم، انسان، دانشگاه و نسبت دانشگاه با جامعه داشته باشد، راهحل دیگر صرفاً اداری نیست.، و در این صورت باید یک گام به عقب برگردیم و از خود دانشگاه بپرسیم که تو برای چه به وجود آمدهای؟ پرسشی که شاید در میان انبوه شاخصها و آمارهای آموزشی گم شده باشد.
یکی از مهمترین آسیبهایی که میتوان در ساختار دانشگاه معاصر مشاهده کرد، تبدیل شدن تدریجی دانش به مدرک و پژوهش به محصول قابل شمارش است. دانشگاه هنگامی که گرفتار منطق مدرک شود ممکن است به جای تربیت انسان اندیشمند، فارغالتحصیل تولید کند. در چنین شرایطی مدرک به مقصد تبدیل میشود و دانش به وسیلهای برای رسیدن به آن محسوب میشود.
در حوزه پژوهش نیز همین اتفاق میتواند رخ دهد. مقاله، پایاننامه، همایش و امتیاز علمی، اگر از هدف اصلی پژوهش جدا شوند، خودشان به هدف تبدیل میشوند. در نتیجه ممکن است تولید علمی افزایش پیدا کند، اما ارتباط این تولید با مسائل واقعی جامعه کاهش یابد. در اینجا یک تناقض جدی شکل میگیرد؛ دانشگاه از نظر کمّی رشد میکند، اما جامعه همچنان با همان پرسشهای قدیمی و حتی مسائل پیچیدهتر مواجه است. بنابراین مسئله فقط این نیست که چقدر مقاله تولید میکنیم؟ بلکه باید پرسید این مقالهها چه مسئلهای را روشن کردهاند؟ چه گرهی از جامعه گشودهاند؟ چه ایدهای به سیاستگذار، صنعتگر، معلم، خانواده یا شهروند ایرانی دادهاند؟ اگر پاسخ این پرسشها روشن نباشد، رشد کمّی علم الزاماً به معنای رشد کیفی دانشگاه نیست.
یکی از مهمترین پرسشهایی که در نسبت با دانشگاه ایرانی مطرح میشود، فاصله میان دانشگاه و جامعه است. دانشگاه در بسیاری از موارد با زبان تخصصی خود سخن میگوید و جامعه نیز با مسائل عینی و روزمرهاش مواجه است.
میان این دو جهان گاهی شکافی شکل گرفته که پر کردن آن نیازمند بازتعریف نقش دانشگاه است، به طوری که جامعه با مسئلههایی مانند آسیبهای اجتماعی، تغییرات فرهنگی، بحرانهای آموزشی، تحولات خانواده، مسائل اقتصادی، محیطزیست، فناوریهای جدید و دگرگونیهای سبک زندگی روبهروست، و دانشگاه باید بتواند این مسائل را بفهمد، برای آنها پرسش علمی تولید کند و بخشی از راهحل را در اختیار جامعه قرار دهد، اما اگر دانشگاه بیشتر درگیر بازتولید ساختارهای درونی خود باشد، فاصلهاش با جامعه بیشتر میشود. از همین رو، دانشگاه نباید تنها جزیرهای باشد و با دانشگاههای دیگر گفتوگو میکند، بلکه باید باید با جامعه گفتوگو کند، و این همان نقطهای است که نقد فلسفی میتواند به نقد اجتماعی تبدیل شود.
در پس ساختار دانشگاه، یک تلقی از علم قرار دارد. اگر علم را صرفاً مجموعهای از اطلاعات تخصصی بدانیم، دانشگاه نیز به مرکزی برای انتقال همین اطلاعات تبدیل خواهد شد، اما اگر علم را ابزار فهم انسان و جهان و راهی برای مواجهه مسئولانه با مسائل زندگی بدانیم، مأموریت دانشگاه بسیار گستردهتر خواهد شد. در اینجا کتاب مطیع را میتوان دعوتی به بازاندیشی در مفهوم علم دانست. همچنین علم برای جامعه ایرانی زمانی معنا پیدا میکند که بتواند با مسائل واقعی آن پیوند بخورد. البته این به معنای نفی دانش جهانی نیست، بالعکس دانشگاه ایرانی باید با جدیت از دستاوردهای علمی جهان استفاده کند.
یک دانشگاه زنده، دانش را وارد میکند، اما صرفاً مصرفکننده آن نمیماند. نظریهها را میخواند، نقد میکند، با واقعیت اجتماعی خود میسنجد و در صورت نیاز آنها را بازسازی میکند. بنابراین بومیسازی علم را نباید با بستن درهای دانشگاه به روی جهان اشتباه گرفت، بلکه بومیسازی واقعی یعنی توانایی گفتوگوی انتقادی با دانش جهانی و تولید پاسخ برای مسائل خود است.
این مسئله در علوم انسانی اهمیت بیشتری پیدا میکند. علوم انسانی با مفاهیمی مانند انسان، جامعه، فرهنگ، اخلاق، سیاست و هویت سروکار دارد، مفاهیمی که نمیتوان آنها را کاملاً جدا از تاریخ و فرهنگ یک جامعه مطالعه کرد. دانشگاه ایرانی اگر بخواهد در علوم انسانی نقش جدی ایفا کند، نمیتواند صرفاً مصرفکننده نظریههایی باشد که در بسترهای تاریخی و اجتماعی دیگر شکل گرفتهاند، چرا که مسئله انتخاب میان دانش غربی و دانش ایرانی به شکل یک دوگانه ساده نیست، بلکه مسئله این است که آیا دانشگاه ایرانی توانایی نقد، بازسازی و تولید نظریه دارد یا خیر!!
دانشگاه باید بتواند از یک سو دستاوردهای علمی جهان را بشناسد و از سوی دیگر مسائل جامعه خود را آنقدر جدی بگیرد که برای آنها پرسش و نظریه تولید کند، اگر این اتفاق نیفتد، علوم انسانی به جای آنکه زبان فهم جامعه باشد، ممکن است به مجموعهای از محفوظات دانشگاهی تبدیل شود.
پشت تمام بحثهای مربوط به دانشگاه، یک مسئله بنیادیتر وجود دارد و آن انسان است. دانشگاه قرار نیست فقط متخصص تولید کند. جامعه به پزشک، مهندس، اقتصاددان، جامعهشناس، حقوقدان و متخصص فناوری نیاز دارد، اما انسان دانشگاهی صرفاً مجموعهای از مهارتهای تخصصی نیست. اگر دانشگاه قدرت تفکر، پرسشگری، مسئولیت اجتماعی و فهم تاریخی را در دانشجو تقویت نکند، ممکن است متخصصانی تربیت کند که در حوزه تخصصی خود توانمندند اما نسبت به مسائل بزرگتر جامعه بیتفاوتاند. از این منظر، دانشگاه باید میان تخصص و تفکر پیوند برقرار کند، چرا که، تخصص بدون تفکر میتواند به تکنیکگرایی منجر شود و تفکر بدون دانش تخصصی نیز ممکن است به کلیگویی ختم شود. بنابراین، دانشگاه مطلوب جایی است که این دو در کنار یکدیگر قرار بگیرند.
نقد فلسفی دانشگاه البته به معنای نادیده گرفتن دستاوردهای دانشگاه ایرانی نیست. دانشگاه در ایران در دهههای گذشته بخش مهمی از نیروی انسانی متخصص کشور را تربیت کرده و در حوزههای علمی مختلف نیز ظرفیتهای قابل توجهی ایجاد شده است اما وجود دستاوردها نباید مانع پرسشگری شود.
دانشگاهی که میخواهد زنده بماند باید بتواند خودش را نقد کند، اما دانشگاهی که خود را از نقد بینیاز بداند، به تدریج از اندیشه فاصله خواهد گرفت. از این منظر، نقد فلسفی دانشگاه در ایران را میتوان بیش از آنکه کتابی علیه دانشگاه دانست، کتابی برای بازگشت به پرسش درباره دانشگاه تلقی کرد، چرا که مسئله کنار گذاشتن دانشگاه نیست، بلکه فهمیدن دوباره دانشگاه است.
دانشگاه آینده نمیتواند صرفاً دانشگاه دیروز را با فناوریهای جدید بازتولید کند. تغییرات شتابان فناوری، هوش مصنوعی، تحولات بازار کار، تغییر سبک زندگی و پیچیدهتر شدن مسائل اجتماعی، مفهوم دانشگاه را نیز تحت تأثیر قرار داده است. در چنین شرایطی، دانشگاه اگر فقط به انتقال محفوظات ادامه دهد، دیر یا زود با این پرسش مواجه خواهد شد که چه چیزی را منتقل میکند که فناوری و منابع اطلاعاتی جدید نمیتوانند در اختیار انسان قرار دهند؟ پاسخ میتواند در قدرت فهم باشد.
دانشگاه آینده باید انسانهایی تربیت کند که بتوانند اطلاعات را تحلیل کنند، مسئله را تشخیص دهند، میان دادههای پراکنده ارتباط برقرار کنند و درباره پیامدهای تصمیمهای خود بیندیشند. به همین دلیل آینده دانشگاه بیش از آنکه به تعداد ساختمانها وابسته باشد، به کیفیت تفکر آن وابسته است.
شاید مهمترین پرسشی که از دل کتاب حسین مطیع بیرون میآید این باشد که آیا ما صرفاً دانشگاه در ایران داریم یا میتوانیم به دانشگاه برای ایران نیز فکر کنیم؟ دانشگاه در ایران یعنی نهادی که در جغرافیای ایران فعالیت میکند، اما دانشگاه برای ایران یعنی نهادی که مسائل این جامعه را موضوع اصلی اندیشه، پژوهش و تولید علم قرار میدهد، که این تفاوت کوچک نیست.
دانشگاه برای ایران باید بتواند همزمان جهانی و بومی باشد، یعنی از دانش جهان استفاده کند اما مسئله خود را گم نکند، متخصص تربیت کند اما انسان را فراموش نکند، مقاله تولید کند اما مقاله را جایگزین مسئله نکند، و در نهایت علم را از زندگی واقعی مردم جدا نکند.
نقد فلسفی دانشگاه در ایران را میتوان تلاشی برای شکستن عادت نگاه کردن به دانشگاه از پشت ویترین آمار و ارقام دانست. کتاب مخاطب را به جایی میبرد که پرسش از تعداد دانشجویان و مقالات، جای خود را به پرسشهای بنیادیتری میدهد؛ دانشگاه چیست؟ علم چیست؟ انسان چه جایگاهی در این ساختار دارد؟ و دانشگاه قرار است چه نسبتی با آینده جامعه برقرار کند؟ شاید مشکل اصلی دانشگاه زمانی آغاز میشود که دیگر کسی از آن نمیپرسد برای چه؟ برای چه درس میخوانیم؟ برای چه پژوهش میکنیم؟ برای چه علم تولید میکنیم؟ و این دانش قرار است چه تغییری در زندگی انسان و جامعه ایجاد کند؟
در نهایت، اگر دانشگاه نتواند برای این پرسشها پاسخی روشن پیدا کند، ممکن است در تولید مدرک و مقاله موفق باشد، اما ممکن است در تولید معنا شکست بخورد. اهمیت اثر حسین مطیع نیز در همین نقطه است، که کتاب به جای آنکه صرفاً فهرستی از مشکلات دانشگاه ارائه دهد، مخاطب را به پشت صحنه این مشکلات میبرد، به جایی که باید درباره مبانی فکر کرد. دانشگاه ایرانی بیش از آنکه به یک تغییر ظاهری نیاز داشته باشد، به بازاندیشی در ایده دانشگاه نیاز دارد، بازاندیشی که در آن علم از حصار مقاله و مدرک بیرون بیاید، دانشگاه دوباره با جامعه وارد گفتوگو شود و انسان، مسئله و آینده به مرکز تفکر دانشگاهی بازگردند. بنابراین پرسش اصلی شاید همین باشد که دانشگاه قرار است فقط دانشآموخته تحویل جامعه بدهد یا میخواهد انسان اندیشمند و مسئلهشناس تربیت کند؟ پاسخ به این پرسش، فقط آینده دانشگاه را تعیین نمیکند، بلکه بخشی از آینده فکری و اجتماعی ایران را نیز رقم خواهد زد.
انتهای پیام/