به گزارش خبرگزاری تسنیم، تاریخ همیشه در میدانهای نبرد تغییر نمیکند و گاهی آنچه تغییر میکند، معنای قدرت و قواعدی است که به قدرت امکان فرمانروایی میدهند و جنگ رمضان را هم باید از همین منظر بررسی کرد، نه فقط بهعنوان رویارویی نظامی ایران با آمریکا و اسرائیل، بلکه بهمثابه لحظهای که پرسش از آینده نظم منطقهای به مسئلهای بنیادین تبدیل میشود. البته مسئله فقط این نیست که چه کسی توان واردکردن خسارت بیشتری دارد، بلکه پرسش دشوارتر آن است که چه کسی میتواند از دل بحران، قواعد تازهای برای امنیت و همزیستی سیاسی پدید آورد.
آخرالزمان در این جا، تنها نام پایان قطعی جهان نیست، بلکه نام لحظهای است که نظم موجود، بداهت و مشروعیت پیشین خود را از دست میدهد. اتحادهای دیرپا در معرض بازنگری قرار میگیرند، تضمینهای امنیتی اعتبار خود را از دست میدهند و قدرتهای منطقهای درباره استمرار قواعد پیشین تردید میکنند. از این منظر، جنگ رمضان را میتوان در چارچوب بحران معماری امنیتی خاورمیانه تحلیل کرد، معماریای که در آن، برتری نظامی آمریکا، امنیت اسرائیل، نگرانیهای دولتهای عربی و مطالبه ایران برای استقلال راهبردی، در نسبتی ناپایدار با یکدیگر قرار گرفتهاند.
اختلاف تمدنی ایران با جبهه غربی، عربی و عبری را نباید به تقابل دو ذات تغییرناپذیر فروکاست، چرا که آمریکا، اسرائیل و دولتهای عربی نه منافع یکسانی دارند و نه الزاماً از منطق واحدی پیروی میکنند. شاهد این ادعا هم این است که برخی دولتهای عربی، همزمان به همکاری امنیتی با واشنگتن، حفظ روابط اقتصادی با قدرتهای جهانی و جلوگیری از گسترش جنگ میاندیشند. بنابراین، مسئله اصلی نه وجود یک جبهه کاملاً یکپارچه، بلکه میزان همپوشانی منافع این بازیگران در برابر ایران و حدود پایداری این همپوشانی است.
تفاوت تمدنی در این سطح به تعارض روایتها و تصورات راهبردی مربوط میشود، یعنی این که هر بازیگر امنیت را چگونه تعریف میکند، تهدید را از کجا میبیند و چه نظمی را برای آینده مطلوب میداند؟ از این رو، یک ترتیبات امنیتی ممکن است برای یک بازیگر تضمین ثبات و برای دیگری تثبیت نابرابری قدرت تلقی شود. از همین رو، اختلاف ایران با رقبای منطقهای و فرامنطقهای، علاوه بر رقابت بر سر منابع و قلمرو نفوذ، به مسئله مشروعیت نظم موجود و حق مشارکت در تعریف قواعد آینده نیز مربوط است.
موقعیت ایران در این میان واجد تناقضی راهبردی است، به خاطر این که جغرافیای کشور، بهویژه مجاورت با خلیج فارس و تنگه هرمز، ظرفیت اثرگذاری بر محاسبات امنیتی و اقتصادی منطقه را فراهم میکند، اما همین ظرفیت، اگر به منبع دائمی اختلال تبدیل شود، میتواند هزینههای اقتصادی و دیپلماتیک سنگینی به همراه داشته باشد. بنابراین قدرت نامتقارن قادر است محاسبات قدرت برتر را پیچیده سازد، اما پیچیدهکردن محاسبات رقیب با توانایی ساختن نظمی پایدار یکسان نیست، چرا که بازدارندگی زمانی به دستاورد سیاسی تبدیل میشود که بتواند خطر جنگ را کاهش دهد، امکان مذاکره را افزایش دهد و چشماندازی قابلپیشبینیتر برای امنیت ایجاد کند.
در اینجا باید میان قدرت مقاومت و قدرت قاعدهگذاری تمایز گذاشت. قدرت مقاومت، توانایی جلوگیری از تحمیل اراده دیگری است، اما قدرت قاعدهگذاری، توانایی مشارکت مؤثر در تعیین شرایطی است که دیگران نیز ناگزیرند در محاسبات خود لحاظ کنند. مثلا یک کشور ممکن است در برابر فشار خارجی دوام بیاورد، اما همچنان در شکلدادن به ترتیبات امنیتی و اقتصادی پیرامون خود محدود بماند. همچنین گذار از مقاومت به قاعدهگذاری، مستلزم ترکیب قدرت دفاعی، اقتصاد تابآور، انسجام اجتماعی، دیپلماسی فعال و توانایی تعریف منافع مشترک با همسایگان است. از این رو، هیچ یک از این عناصر بهتنهایی کافی نیست و ضعف هرکدام میتواند دستاوردهای دیگر را محدود کند.
از همین منظر، نتیجه تاریخی جنگ رمضان را نمیتوان تنها با میزان خسارت، شمار حملات یا بقای ساختارهای سیاسی سنجید، بلکه پرسش تعیینکننده این است که پس از جنگ، چه ترتیباتی برای کنترل بحران، تضمین امنیت دریایی، مدیریت اختلافهای هستهای و جلوگیری از تکرار درگیری شکل میگیرد. اگر طرفهای درگیر همچنان امنیت خود را از طریق افزایش ناامنی طرف مقابل تعریف کنند، توقف عملیات نیز ممکن است تنها فاصلهای میان دو دور تقابل باشد. در مقابل، ترتیباتی که هزینه تجاوز را افزایش دهد و همزمان مسیرهای قابلاعتماد برای حل اختلاف ایجاد کند، میتواند از سطح آتشبس فراتر رود و به بخشی از نظم منطقهای تبدیل شود.
برای ایران، مسئله اساسی در این مرحله، دستیابی به نوعی حاکمیت بر افق آینده است، مفهومی که به معنای کنترل مطلق آینده نیست، بلکه به معنای توانایی اثرگذاری بر قواعد شکلگیری آن است. همچنین ایران زمانی میتواند از موقعیت ژئوپلیتیکی خود بهره راهبردی بیشتری ببرد که توان دفاع از خویش را با کاهش نگرانی همسایگان، گسترش روابط اقتصادی و ارائه پیشنهادهای عملی برای امنیت منطقهای همراه کند، چرا که امنیت مبتنی بر ترس متقابل شکننده است، همانگونه که دیپلماسی فاقد پشتوانه قدرت نیز ممکن است در برابر فشار یکجانبه آسیبپذیر بماند.
اختلاف سیاسی و راهبردی میتواند به پرسشی تمدنی تبدیل شود که آیا امنیت منطقه باید بر برتری انحصاری یک بازیگر استوار باشد یا بر ترتیباتی که امکان بقای متقابل را فراهم میکنند؟ آیا استقلال راهبردی به معنای نفی تعامل است یا برخورداری از قدرت انتخاب در روابط خارجی؟ پاسخ این پرسشها نه در شعارهای تمدنی، بلکه در کیفیت تصمیمها و پیامدهای واقعی آنها آشکار میشود. در نتیجه، هویت تاریخی زمانی به سرمایه راهبردی تبدیل میشود که از حافظه مقاومت فراتر رود و به منبعی برای ابتکار سیاسی و دیپلماتیک بدل شود.
بنابراین، ایران در آخرالزمان، در آستانه آزمونی درباره معنای قدرت قرار دارد که آیا میتوان در برابر نظم موجود ایستاد و همزمان در ساختن نظمی جایگزین مشارکت کرد؟ پایان تاریخ در این معنا، خاموشی جهان نیست، بلکه پایان اعتبار یک شیوه نظمدادن به جهان است، و مسئله اصلی پس از جنگ رمضان این است که چه کسی از بحران نظم پیشین عبور میکند و چه کسی میتواند در شکلدادن به قواعد نظم بعدی سهمی پایدار به دست آورد؟
یادداشت از: احمد رضایی
انتهای پیام/