به گزارش خبرگزاری تسنیم، در دوم نوامبر 1917، آرتور جیمز بالفور، وزیر امور خارجه وقت بریتانیا، نامهای خطاب به لرد روتچیلد -از چهرههای شاخص جامعه یهودی بریتانیا- نگاشت که در تاریخ روابط بینالملل به «بیانیه بالفور» شهرت یافت. در این متن کوتاه، دولت بریتانیا اعلام کرد که از تأسیس وطنی ملی برای مردم یهود در فلسطین پشتیبانی میکند و تمام تلاش خود را برای تحقق این هدف به کار خواهد بست. با این حال، آنچه در ساختار حقوقی و زبانی این سند از اهمیت بنیادینی برخوردار است، عدم تقارن آشکار میان حقوق اعطایی به دو گروه است.
بر پایه اسناد آرشیوی کابینه جنگ بریتانیا، پیشنویسهای اولیه که توسط لابی صهیونیستی ارائه شده بودند، مطالبات گستردهتری را دنبال میکردند. در روند بازنگری این پیشنویسها توسط لرد میلنر و لئو اَمری در اکتبر 1917، دو بند گنجانده شد که متن نهایی را شکل داد. در بند نخست، تصریح شد که «هیچچیز نباید انجام شود که به حقوق مدنی و مذهبی جوامع غیریهودی موجود در فلسطین آسیب برساند».
از منظر فلسفه حقوق و دکترینهای استعماری، این گزاره حاوی یک شکاف معرفتی عمیق است؛ تنزل اکثریت مطلقِ بومیِ ساکن در فلسطین به عنوان «جوامع غیریهودی موجود»، در حالی که برای یهودیان، از «مردم یهود» و «وطن ملی» سخن به میان آمده بود. بریتانیا با هوشمندی حقوقی و امپریالیستی خود، از بهکاربردن عناوین سیاسی یا ملی برای عربهای فلسطین عمداً خودداری کرد و به آنان صرفاً حقوق مدنی و مذهبی یعنی حقوقی فردی و فاقد پشتوانه حاکمیتی و تعیین سرنوشت اعطا نمود. در مقابل، برای یهودیان سایر کشورها در بخش دوم همان بند، از حقوق و وضعیت سیاسی محافظت شد. این تعمد زبانی، تجلی حقوقی این فرض استعمارگران بود که زمینهای تحت الحسابه یا تحت قیمومیت، فاقد فاعل سیاسیِ مستقل هستند و جمعیت بومی آن، تنها به مثابه موانع یا عناصر جانبیِ محلی در بافت جغرافیا حضور دارند.
تبارشناسی مسیحی-انجیلی و الهیات بازگشت
بر خلاف تصور رایج که منشأ گزارهی «سرزمینی بیمردم برای مردمی بیسرزمین» را صرفاً در ادبیات صهیونیستیِ اواخر قرن نوزدهم جستجو میکند، ریشههای الهیاتی و استعماری این فرمولاسیون عمیقاً در بستر الهیات مسیحیت بازگشتگرا در انگلستان قرن نوزدهم ریشه دارد. در این دوره، شاخهای از جریان ایوانجلیکال در کلیسای انگلستان و نهادهای دینی آن، با خوانشی آخرالزمانی و تحت تأثیر ادبیات سنتیِ کتاب مقدسی، بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین را به عنوان پیششرط حتمیِ ظهور مجدد مسیح و وقوع رویدادهای آخر الزمانی تبیین میکردند.
در این گفتمان الهیاتی، جغرافیا نه به عنوان یک زیستبوم انسانیِ زنده، بلکه به عنوان یک صحنهی نمایش الهی در نظر گرفته میشد که باید از اشغالگران یا ساکنان کنونیاش تخلیه شود تا طرح آسمانی تحقق یابد. در سال 1853، لرد شفتسبری، از مروجان برجسته این الهیات و دولتمردان بریتانیایی، طی نامهای رسمی به دولت متبوع خود، از ایده واگذاری قلمرو شام به یهودیان دفاع کرد و این منطقه را «کشوری بیملت» خواند که نیازمند «ملتی بیکشور» است. او بعدها در سخنرانی خود در سال 1875 در مجمع عمومی صندوق اکتشاف فلسطین، فلسطین را به عنوان «سرزمینی سرشار از باروری و تاریخ، اما تقریباً بیسکنه (کشوری بیمردم، و مردمی بیکشور)» توصیف کرد. پیش از او نیز نویسندگانی چون الکساندر کیت در کتاب «زمین اسرائیل»، همین الگوهای زبانی را برای بازنمایی استعماری منطقه به کار برده بودند.
این گذار از مفهوم الهیاتیِ سرزمین موعود به کارکرد ژئوپلیتیک استعماری، زمانی تکمیل شد که منافع امپراتوری بریتانیا در خاورمیانه با این الهیات تقاطع پیدا کرد. دولت بریتانیا دریافت که توسل به این گفتمانِ مسیحی-انجیلی میتواند مشروعیتِ اخلاقیِ لازم برای مداخله، اسکان و کنترل ژئوپلیتیکیِ یکی از حساسترین شاهراههای امپراتوری خود را فراهم آورد. هنگامی که این گزاره از اذهان الهیاتی به قلمرو صهیونیسم سیاسی منتقل شد، از بار دینیاش کاسته شد و به یک دکترین عملگرایانهی استعماری برای سلب مالکیت تبدیل گردید.
اعتراف زنگویل و صدای اورشلیم
درک دقیق مکانیزم این افسانه مستلزم واکاوی تحولی است که در آثار و مواضع اسرائیل زنگویل، از مروجان کلیدی صهیونیسم سیاسی، رخ داد. یکی از نخستین کاربردهای مدون این صورتبندی در مقاله او با عنوان «بازگشت به فلسطین» در دسامبر 1901 در نشریه نیو لیبرال ریویو منتشر شد؛ جایی که او صراحتاً نوشت: «فلسطین کشوری است بدون مردم؛ یهودیان مردمی هستند بدون کشور.»
با این حال، با گذشت زمان و افزایش تماسهای ملموس با واقعیتهای میدانی فلسطین، زنگویل و دیگر رهبران صهیونیست ناگزیر شدند با این حقیقت روبهرو شوند که این سرزمین خالی از انسان نیست و میلیونها نفر در آن زندگی میکنند. واکنش این جریان، نه پذیرش حق حاکمیت بومیان، بلکه تغییر سطح استدلال از انکار حضور زیستی به انکار سوژگی سیاسی و مردمبودن بود. زنگویل در کتاب خود با عنوان «صدای اورشلیم»، با اذعان به اینکه توصیف لفظیِ پیشینِ او دقیق نبوده، پرده از منطق درونی این گزاره برداشت و اعلام کرد که حتی اگر افرادی در آنجا حضور داشته باشند، از آنجا که:
«هیچ مردم عربی وجود ندارد که در آمیختگی نزدیک با کشور زندگی کند، از منابع آن بهرهبرداری کند و مهر مشخص خود را بر آن بزند؛ در بهترین حالت، یک اردوگاه عرب وجود دارد که از هم پاشیدن آن، زحمتِ بازسازی را بر دوش یهودیان میاندازد...»
این اعتراف، کلید اصلی رمزگشایی از ساختار معرفتی افسانه است. افسانهی «زمینی بیمردم» هرگز مدعی نبود که هیچ مولکول اکسیژنی در آن جغرافیا مصرف نمیشود یا هیچ انسانی در آن تنفس نمیکند؛ بلکه ادعای آن این بود که ساکنان موجود، فاقد ویژگیهای وجودیِ لازم برای احراز عنوان حقوقی مردم هستند. حضور آنان به سطح عشایری و متحرکِ یک اردوگاه تقلیل داده شد تا هرگونه ادعای برخورداری از حق تعیین سرنوشت از آنان سلب شود.
منطق درونی افسانه و دکترین Terra Nullius در اقتصاد سیاسی استعمار
در پارادایم گفتمان استعماری مدرن، مفهوم مردم و مالکیت با ایدئولوژی مشخصی از بهرهبرداری سرمایهدارانه و دولتمحور از طبیعت پیوند خورده است. در این چارچوب معرفتی، یک جامعه بومیِ ریشهدار -اعم از فلاحین، اصناف شهری و عشایر ساکن- به رسمیت شناخته نمیشود، مگر آنکه الگوی غربیِ تسلط مولد و صنعتی بر طبیعت را به نمایش بگذارد.
این رویکرد بازتابدهندهی نظریههای مالکیت جان لاک است که در آن، کار انسانی و تغییر شکل دادن به طبیعت، مبنای مشروعیتبخش مالکیت زمین تلقی میگردد؛ امری که استعمار کلاسیک آن را تحت عنوان حقوقیِ سرزمین بلاصاحب در مناطق پیرامونی مانند استرالیا و قاره آمریکا به کار بسته بود. در این اتمسفر، زمینی که به شیوه سنتی، معیشتی و پایدار توسط بومیان کشت میشد، به دلیل عدم انطباق با معیارهای صنعتی یا سرمایهداریِ استعماری، بایر، دستنخورده و بدون مالک حقیقی ارزیابی میشد.
معیار زنگویل مبنی بر استفاده از منابع و زدن مهر مشخص بر کشور، دقیقاً بازتولید همین دکترین استعماری بود. کارکرد سیاسی این تعریف روشن و قطعی بود؛ اگر فلسطینیها مردمِ صاحبملک شناخته نشوند، مشمول اصل حقوق بینالملل درباره حق تعیین سرنوشت نخواهند شد. در این سازوکار، حق حاکمیت تنها به نیرویی تعلق میگیرد که از منظر دستگاه محاسباتیِ استعمار، صلاحیتِ تمدنیِ تملک زمین را دارا باشد؛ امری که به طور سیستماتیک، اقتصاد معیشتی، کشت بومی و بافت شهری فلسطینیان را نامرئی میکرد.
سرشماری 1922 و سندیت بوروکراسی استعماری دولت قیمومیت
ادعای خالی بودن فلسطین، در تضاد عیان با دادههای آماری رسمیِ خودِ بوروکراسی استعمار بریتانیا قرار داشت. نخستین سرشماری رسمی دولت قیمومیت بریتانیا بر فلسطین که در 23 اکتبر 1922 به سرپرستی جی بی بارون انجام شد، تصویر دقیقی از واقعیت جمعیتی این جغرافیا ارائه کرد. بر اساس این گزارش رسمی، مجموع جمعیت فلسطین 757,182 نفر ثبت شد که سهم ترکیبی آن به صورت گردشده شامل 78 درصد مسلمان (حدود 590 هزار نفر)، 11 درصد یهودی (83,794 نفر) و 9 درصد مسیحی (حدود 73 هزار نفر) بود.
این سند آماری نشان میداد که جمعیت بومی فلسطین از حجم، ساختار، نظام اقتصادی و هویت مستقری برخوردار است و در قالب صدها روستا، شهرک و مرکز تجاری فعالیت میکند. با این حال، افسانهی «سرزمینی بیمردم» چنان در بافت فکری و ایدئولوژیکِ حامیان صهیونیسم ریشه دوانده بود که بوروکراسی استعماری و رهبران صهیونیست، این دادههای انکارناپذیر را به حضوری بدون حق یا موقتی تقلیل دادند تا به عنوان عاملی مزاحم در برابر ضرورت تاریخیِ ادعاییِ آنان تلقی نشود. ارقام سرشماری 1922 و سرشماریهای بعدی اسناد تاریخی محکم و غیرقابل انکاری هستند که نشان میدهند افسانهی مزبور، محصول جهل آماری نبوده است!
پاکسازی معرفتی
برای تبیین چگونگی تبدیل یک واقعیت انسانیِ کلان به یک غیابِ مطلق، باید به مفهوم «جغرافیای خیالی» در چارچوب نظری ادوارد سعید در کتاب شرقشناسی رجوع کرد. قدرت استعماری پیش از آنکه دست به پاکسازی فیزیکی و اخراج ساکنان یک سرزمین بزند، دست به بازنماییِ فضاهای بومی به عنوان مناطقی خالی، وحشی، بدون فرهنگ یا منتظرِ عمران میزند. این خشونت معرفتی، بستر لازم برای توجیه اخلاقی و حقوقیِ خشونت فیزیکی بعدی را فراهم میسازد. این روند در دهههای بعد در اظهارات رسمی بلندپایگان دولت اسرائیل به صراحت بروز یافت. موشه دایان، وزیر دفاع وقت اسرائیل، در یکی از سخنرانیهای معروف خود صراحتاً بیان کرد:
«روستاهای یهودی در محل روستاهای عرب ساخته شدند... شما حتی نام این روستاها را نمیدانید... زیرا کتابهای جغرافیا دیگر وجود ندارند؛ نه فقط کتابها [بلکه] روستاهای عرب هم وجود ندارند.»
همچنین، گلدا مئیر، نخستوزیر وقت اسرائیل، در مصاحبه با روزنامهی «ساندی تایمز» جملهی معروف خود را بر زبان آورد: «چیزی به نام فلسطینی وجود ندارد... اینطور نبود که ما بیاییم و آنها را بیرون بیندازیم و سرزمینشان را بگیریم. آنها وجود نداشتند.»
این گزارهها نشان میدهند که تا زمانی که سوژه در نقشهی ذهنی قدرت مسلط، غایب و بیهویت اعلام نشود، بیرون راندن فیزیکیِ او در نقشهی زمینی به امری نامشروع و جنایتبار تبدیل خواهد شد؛ بنابراین، پاکسازی فیزیکی، همواره بازتابِ مؤخرِ پاکسازی معرفتی است.
نهادینهشدن افسانه در سیستم آموزشی
پس از سال 1948 و شکلگیری دولت اسرائیل، افسانهی «سرزمینی بیمردم» از سطح یک شعار سیاسی و تبلیغاتی خارج شد و به یک نهاد معرفتی و آموزشی در سیستم رسمی آموزش، دانشگاهها، نهادهای باستانشناسی دولتی و کارزارهای بینالمللی بدل گشت.
همانگونه که ایلان پاپه در فصل نخست کتاب «ده افسانه درباره اسرائیل» با استناد به اسناد آرشیوی تحلیل میکند، این روایتِ بنیادین که فلسطین سرزمینی بایر و خالی بوده، دهههاست در کتابهای درسی تاریخ، جغرافیا و مطالعات اجتماعی اسرائیل بازتولید میشود. این نظام آموزشی، با بهرهگیری از باستانشناسی دولتی و تمرکز انحصاری بر لایههای باستانیِ پیش از دوران اسلامی، تاریخ حضور مداوم بومیانِ فلسطینی را نادیده گرفته و جغرافیای منطقه را به دورههای باستانی پیوند میزند تا حضور جامعهی عرب را به امری عاریتی، تصادفی و موقتی بدل سازد.
علاوه بر این، نهادهایی مانند صندوق ملی یهود با کاشت جنگلهای مصنوعی بر روی ویرانههای روستاهای تخریبشدهی فلسطینی (مانند جنگل کانادا بر روی اراضی روستاهای عمواس، یالو و بیتنوبا)، تلاش کردند تا ردپای کالبدیِ سکونت انسانها را محو کنند و فرآیند تبدیل روستاها به جنگل و پارکهای ملی، بازوی اجراییِ همان افسانهی معرفتیِ زمینِ خالی بود.
مبارزهای معرفتی
افسانهی «سرزمینی بیمردم برای مردمی بیسرزمین» را باید به عنوان یک سازوکار معرفتی-سیاسیِ چندساحتی و یکپارچه در نظر گرفت که منطق درونیِ استعمار استقراری را هدایت میکند. این سازوکار بر پایه سه مؤلفهی تحلیلیِ بههمپیوسته عمل میکند:
در سطح معرفتی، جمعیت مستقر، ریشهدار و مولد بومی از دایرهی مردمبودن خارج شده و به مثابه عناصر زائدِ حاشیهای یا فاقد سوژگی سیاسی بازنمایی میشوند تا از شمول حقوق بینالملل و حق تعیین سرنوشت محروم گردند.
حاکمیت تاریخی، مالکیت زمین و حقوق مدنی و مذهبی بومیان بیارزش تلقی شده و در مقابل، یک ادعای تاریخیِ مبتنی بر متون مقدس یا دکترینهای نژادی-مذهبی به عنوان حقِ مقدم و مشروعِ اسکان بازتولید میشود. پاکسازی فیزیکی، اخراج اجباری و نابودی ساختارهای کالبدی جامعهی فلسطینی، نه به عنوان یک جنایت یا سیاست ارادی، بلکه به عنوان پیامد محتوم و طبیعیِ پیشرفت تمدنی، عمران زمین و بازگشت به خویشتن توجیه و تطهیر میگردد.
شناخت این تبارشناسی نشان میدهد که نبرد علیه استعمار استقراری در فلسطین، پیش و بیش از هر چیز، مبارزهای است معرفتی برای در هم شکستن جغرافیای خیالی استعمار، بازپسگیری نقشهی ذهنی و صیانت از واقعیت انکارناپذیرِ هستیِ تاریخی، انسانی و سیاسیِ فلسطینیان که هیچگاه در غبار افسانهها گم نشده است.
یادداشت از: محمدمتین کریمی
انتهای پیام/