به گزارش خبرگزاری تسنیم، ایده «علم دینی» قرار بود نسبت علم و دین را دوباره صورتبندی کند اما یک پرسش مقدم بر همه اینها زده میشود. آیا این ایده در آغاز راه خود، صورتبندی روشنی از «علم» دارد؟ اگر چنین چیزی وجود ندارد، پس چگونه قرار است به یک پروژه علمی و تمدنی تبدیل شود؟ چند دهه پس از طرح ایده علم دینی در محافل فکری، هنوز جدالهایی درباره اصلت و میزان تحقق آن وجود دارد. این موضوع از کجا نشأت میگیرد؟ آیا مسئله ناتوانی در اجرا است یا ابهامی که از همان نقطه تولد با آن همراه شد؟ اگر علم دینی به نتیجه نرسید، آیا باید علت را تنها در ساختارهای سیاسی و اجتماعی جستوجو کرد یا باید به لایهای عمیقتر، یعنی نسبت جامعه با خود «علم» بازگشت؟ برای پاسخ به این پرسشها، کانون اندیشه جوان میز گفتگویی با سجاد هجری، پژوهشگر فلسفه و تاریخ برگزار کرد که شرح آن خواهد آمد.
هجری، بحث خود را میان «اجمال» و «ابهام» تمایز میکند. به اعتقاد او یک ایده ممکن است در ذهن صاحب خود هنوز به صورت کامل تفصیل نیافته باشد، اما در عین حال با یک هسته روشن بدرخشد. او تشریح کرد مشکل زمانی آغاز میشود که خود ایدهپرداز هنوز نمیداند دقیقاً از چه چیزی سخن میگوید؛ زیرا «کسی که ایده را بنیان مینهد، خودش باید تأمل و تفکری کرده باشد، به یک اجمالی رسیده باشد و سپس اجمال آن را ارائه کند؛ نه اینکه در ذهن خودش نیز هنوز مبهم باشد.». در ادامه هجری به این نکته اشاره داشت که ایده علم دینی اساساً با جمهوری اسلامی متولد نشده است. سنت فکری مرتبط با آن را باید پیش از انقلاب، در میان سیدحسین نصر و جریان سنتگرا جستوجو کرد. کنفرانس مکه و آثاری که در دهههای سی و چهل پیرامون این مسئله نوشته شدهاند، در این راستا گنجانده میشوند. با این حال، از نگاه هجری، سیدحسین نصر واجد ویژگیهایی بود که میتوانست او را برای طرح چنین مسئلهای آمادهتر کند. نصر ابتدا فیزیک خواند، سپس به تاریخ علم، بعد به علوم انسانی و فلسفه وارد شد. هجری معتقد است این مسیر به او امکان داد تا مسئله را از درون تجربه علم و تاریخ آن دنبال کند که همه آنان حاکی از شکلگیری یک پروژه بود اما در ادامه راه تغییر مسیر داد.
در نگرش هجری، پس از انقلاب نیز بسیاری از کسانی که وارد این حوزه شدند، بیش از آنکه واجد یک صورتبندی نظری روشن باشند، صرفاً ایده را تکرار کردند. چنانکه او معتقد است شبیه این رفتار در امروز نیز، با تبدیل یک چهره سیاسی به سخنگوی مباحث تخصصی تمدن و تاریخ علم وجود دارد اما نمیتواند جای تخصص را بگیرد.
نگرش ابزاری به علم دینی
نقد دیگر هجری، به نگرش ابزاری برخی افراد باز میگردد. او اشاره دارد باید میان «خود علم» و اهدافی که بعدها به علم پیوند خوردند، تمایز گذاشت؛ زیرا بخش مهمی از این جریان اساساً با یک رویکرد تکبعدی به علم نگاه کرده است. رویکردی که علم را در تقابل با غرب و استعمارستیزی قرار میدهد و او صریح میگوید: «خود علم فینفسه و کشف حقیقت برای آنها مسئله نیست.». این جمله بحث را از یک پروژه خاص فراتر میبرد. اگر علم از ابتدا به عنوان ابزاری برای رسیدن به یک هدف سیاسی، تمدنی یا اجتماعی تعریف شود، آیا هنوز میتوان انتظار داشت که خودِ علم به غایت اصلی تبدیل شود؟ در این راستا، هجری از تعبیر «علم برای علم» استفاده میکند؛ مفهومی که از نظر او نباید با بیتوجهی به سیاست، تمدن یا دین اشتباه گرفته شود. مسئله این است که این اهداف باید از دل علم بجوشند نه از جایگزینی آن.
وی میگوید: «آنچه جهان اسلام را به پیش راند، رویکرد علم برای علم بود؛ نه علم برای سیاست و نه حتی علم برای تمدن.» از نگاه او، وقتی «ابتهاج و غایت» انسان خود علم باشد، ثمرات دیگر نیز از آن سر برمیآورند، علم برای تمدن، علم برای سیاست و حتی علم برای مقاومت. در این نگاه، مسئله بر سر حذف سیاست نیست. هجری تأکید میکند که استعمارستیزی برای او امری اساسی است، اما حتی برای رسیدن به همین هدف نیز باید نقطه عزیمت را تغییر داد. «هدف، کشف حقیقت است» و سایر دستاوردها باید در فرآیند رشد علم پدیدار شوند. او این نسبت را به ظرفی تشبیه میکند که ابتدا از علم پر میشود و سپس سرریز میکند؛ آنچه از این سرریز پدید میآید، میتواند علم برای تمدن، علم برای سیاست یا علم برای مقاومت باشد. مسئله از نظر او زمانی آغاز میشود که بخواهیم از ابتدا ظرف را با این اهداف پر کنیم.
اما آیا مشکل فقط سیاسی شدن علم بود؟ پاسخ هجری، بحث را از جمهوری اسلامی و حتی از دوران معاصر دور میکند. او معتقد است برای فهم وضعیت امروز باید دستکم دویست سال به عقب برگشت؛ عقبگردی در قالب مواجهه جهان اسلام با تجدد. این مواجهه «فیلسوفانه» نبوده است و در دوره مشروطه، فقها و اصولیون درباره مسائل جدید احساس مسئولیت میکردند، اما به اعتقاد سجاد هجری، جای فیلسوف در مواجهه مستقیم با فلسفه جدید خالی بود. چنانکه وی توضیح داد آقاعلی مدرس زنوزی و نحوه مواجهه او با آرای متفکرانی مانند اسپینوزا، دکارت و کانت، این پرسش را مطرح میکند که آیا میتوان اندیشه جدید را با این پاسخ که «اینها همان حرفهای متکلمان ماست» نقد کرد؟ در نگرش ایشان، مواجهه جدی با تجدد نیازمند آن بود که اندیشه جدید مستقیماً خوانده و فهمیده شود؛ نه اینکه صرفاً در چارچوب دانستههای قبلی جای داده شود. در این میان، هجری، علامه سیدمحمدحسین طباطبایی را یک استثنا میداند و معتقد است مواجههای که او با فلسفه غرب انجام داد، در تاریخ معاصر ما جایگاهی تکین دارد.
وضعیت علوم انسانی در ایران
هجری در باب وضعیت علوم انسانی در ایران میگوید «ما به دو معنا صاحب علومانسانی نشدیم.». در این معنا هم میان «اجتهاد بنایی» و «اجتهاد مبنایی» تمایز میگذارد؛ به این ترتیب که در اجتهاد بنایی،فرد مبانی یک متفکر را میپذیرد و بر اساس همان اصول، کار علمی انجام میدهد. برای مثال، کسی که مبانی وبر را به خوبی فهمیده باشد و بتواند بر اساس اصول او به مسائل جدید پاسخ دهد، یک وبرشناس جدی است. اما در اجتهاد مبنایی، سخن از یک مرحلهای فراتر است؛ در این مرحله فرد خودِ مبانی را موضوع تأمل و اجتهاد قرار میدهد و میتواند در سطح مبانی، نظریهپردازی کند. حال، هجری معتقد است در ایران نه اجتهاد بنایی به اندازه کافی شکل گرفته است و نه اجتهاد مبنایی. مسئله حتی پیش از رسیدن به علم دینی، در همین نقطه متوقف شده است.
وی میپرسد اگر کسی ادعای جامعهشناسی دارد، آیا واقعاً در سطح جهانی وبرشناس است؟ آیا میتواند بر مبنای اصول وبر مسائل جدید را حل کند؟ اگر چنین نیست، چگونه میتوان از مرحله بعد، یعنی اجتهاد در مبانی، سخن گفت؟ از این منظر، او میگوید مسئله علوم انسانی در ایران را نمیتوان صرفاً با دوگانه «اسلامی ـ غربی» توضیح داد. مسئله بنیادیتر، ناتوانی در رسیدن به یک سطح واقعی از علمورزی است. در این دوران، هجری، احترام به علم را بیشتر یک تعارف میپندارد تا یک واقعیت اجتماعی، زیرا اگر علم واقعاً منزلت اجتماعی داشت، باید اثر آن را در ساختارهای زندگی و تصمیمگیری میدیدیم نه در سهمیهها، مدارس غیرانتفاعی، کنکور، مدرکگرایی و مقالهگرایی. بنابراین، مسأله از نگاه او در کمیت مقالات نیست بلکه امروز، «ما اساساً بحران علم داریم.».
این بحران علم از نظر هروی به یک تفاوت تاریخی باز میگردد که ایران به دنبال جبران عقبماندگیهای خود بود. مسئله اصلی بیش از آنکه فهم بنیادهای معرفتی تمدن جدید باشد، مسئله کارآمدی ساختار بود. چرا از ارتش روس شکست میخوریم؟ چگونه باید طب و مهندسی را توسعه دهیم؟ سوالاتی از این قبیل، موجب تأسیس دارالفنون و ترجمه کتابها شدند اما به تعبیر هجری، بخش قابل توجهی از این ترجمهها به واسطه عثمانی بود. همین، نشانه نوعی مواجهه دستدوم با تمدن جدید بود و او این وضعیت را با دوره میجی در ژاپن مقایسه میکند؛ جایی که افراد برای یادگیری مستقیم به اروپا فرستاده شدند و حتی آثار متفکرانی مانند هایدگر در ژاپن با جدیت دنبال و بارها ترجمه شدند. به این ترتیب، مسئله بر کیفیت مواجهه با علم متمرکز است و از همین واسطههایی در ترجمه، علوم انسانی در کشور وضعیت نامناسبی دارد.
انتهای پیام/